RSS

بایگانی دسته‌ها: غم زمانه

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

به قول دوستی در نت:

کسانی که مردم را دعوت می کنند که «آخ» نگویند،
خودشان آن مقدار از فشار/درد را تحمل می کنند که به «آخ» گفتن بکشد و نگویند؟

 

برچسب‌ها: , ,

بالاتر از رضاخان!

بالاتر از رضاخان!

رضا خان نتوانست با زور سرنیزه، حجاب از سر زنان ما بردارد؛

اما این «احمد رضا چاخان»، با همین «گشت ارشاد»ش خواهد توانست!

 

برچسب‌ها: , , ,

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

*

یک دعوایی -درست یا غلط- راه افتاد و مثل آتیش،  منافع  هر دو طرف رو بلعید؛ هنوزم خاموش نشده.

البت با توجه به این که یه طرف دعوا قدرت و نفوذش زیاده و کدخدا و خرپول و خر زور -همه با همه؛ بیش‌تر از همه، منافع حاجی شیرعلی خان -که ما باشیم- سوزیده شده و بقیه ی جوجه های محل هم زبونشون باز شده.

که قدما درست گفتن که «شیر که پیر می‌شه، کفتر هم می‌خواهد باهاش شوخی دستی بکند!» .

به هر حال، دعوا که کش پیدا بکنه، تبعات داره. اهل محل با هر دو سلام و علیک دارند و مراوده و معامله دارند ولی یه جوارایی که پای خودشون به این دعوا باز نشه.

**

کار و بار باغ و حجره و حساب و کتاب، هر از چندی دست یکی از پسرای حاجی بود. مثل بچه های همه کس، از بچه های شیرعلی خان هم چندتاشون عاقل بودن و چند تاشون جاهل.

یه مدتی کار دست عاقلا بود و اوضاع داشت خوب می‌شد و دعوا داشت سر و ته‌‌اش هم میومد و بقیه ی محل هم مراوداتشون رو به حال عادی در آورده بودند و …

حتی در یکی از این مهمونیای خونه‌ی کدخدا که همه‌ی محل هم جمع بودن؛ پسر خوش تیپه ی حاجی هم رفته بود. پسر خوش تیپه‌ی کدخدا هم اومده بود و گیر داده بود که یک دیداری بکنند و دستی بدهند و آشتی کنند برود پی کارش!

واسه این که بهونه‌ای نمونه، حتی حاضر شده بود که بیاد توی راهرو ها، خیلی خودجوش و اتفاقی و غیررسمی با ممد خوش تیپ (پسر پنجمیه حاجی) برخورد کنند و دستی بدهند و خلاصه آشتی آشتی آشتی، هر دو شدیم بهشتی!

که ظاهرا شیرعلی خان جَلدی تیلیفون کرده بود که هر طور شده، ممدقشنگ برود توی دستشویی قایم بشود که پسر کدخدا با بیل و کلنگشان رد شوند و بروند و خدای نکرده وصلتی صورت نگیرد!

***

پسر شیشمی اما بی‌کله و ماجراجو از آب در اومد؛ باب طبع بابا!

اومد زد همه چیز رو ریخت بهم. داداش قبلیا رو تار و مار کرد و همه رو متهم به دزدی کرد و دل همه رو شکست. شیرعلی خان هم گفت آورین!  حساب کتابای دکون رو قر و قاطی کرد. اصلا دفتر و دستک رو جمع کرد. گفت اینا دست و پاگیره. شیرعلی خان گفت ماژاءالله!  بروبکس شاکی شدن و شکایت کردن و گفتن باس جلوشو بگیریم، شیرعلی خان اخم کرد: گفت نبینم از این رذالت ها توی خونه ی من! دِهَع !! ‌هر چی در گوش حاجی خوندن که «بابا جون! اونی که با دفتر و دستک و حساب و کتاب دشمنی می کنه، حتما ریگی به کفششه. اونی که از راه نیومده دزد-دزد می کنه، حتما دزده. داره رد گم می کنه. خامش نشو پدر جان! »  ولی …

ثروت خانواده رو داد به چخ. هر شب مهمونی. هر شب مسافرت و بذل و بخشش بی‌حساب! هر روز ریخت و پاش و تصمیمات بی‌کتاب. دریغ از یک تجارت درست. دریغ از یک تولید درست. دریغ از یک حساب شدگی و مشورت با اهل عقل! کار جدیدی که راه ننداخت؛ دکون دستک قبلی رو هم لگدمال کرد و …

اهل محل می‌دیدن و زیر لب زمزمه می‌کردن که : «حیف این همه پول بی‌زبون که افتاده زیر دست توی بی‌شعور! » البت نه همه شون. «رجب» خان -همسایه‌ی دیوار به دیوار- ولی کیفش کوک بود. باخودش می‌گفت: «دختر ِهمسایه هر چی چل تر، واسه ما بهتر!»

****

از اون طرفم با شاخ و شونه کشی، با لات بازی، با حریف طلبی، با فضولی به کار همسایه ها، با اولدورم بولدورم کردن ها و … کدخدای تا پشت درِ دستشویی آمده برای آشتی را به روزی انداختند که خواباندن ِپوز شیرعلی و بروبکس برایش حیثیتی شد.

از ناراحتی دندوناشو به هم فشار داد و گفت: «شده صد میلیون خرج می‌کنم که این یک دونه هزاری رو زنده کنم! »

کدخدا هم بخواد کاری رو بکنه، نمی‌تونه یعنی؟ یواش یواش اهل محل هم گوشی آمد دستشان که ماجرا چیست. و از اول هم می‌دانستند که لولهنگ چه کسی آب بر می‌دارد! غش کردند طرف همون!

یواش یواش شیرعلی خان و بچه ها دیدند محصول باغشان را هم نمی‌توانند درست بفروشند. یواش یواش پولشان را هم کسی بر نمی دارد. فقط «چشم‌بادوم»  الله خان محصولشان را می خرد آن هم به چه قیمتی و چه شرایطی؛ تازه آن هم به رخصت کدخدا!

پریروزها «نورچشمی ِحاجی» رفته بوده در خونه ی بچه محل قدیمی رو زده بوده، سلام کرده بوده، جواب سلامش را هم نداده بودند، باز کردن در پیش کش!  بهش گفتن خانوم+  کار دارد، وقت ندارد. نکردند نوکر و باغبون رو بفرستن دم در، اینا رو به پسر حاجی بگه! از همون جا یکی هوار کرده به گوش پسرحاجی رسیده!‌

*****

قصه هم البت تموم نشده، تازه اولشه و هسته اش مونده (اون هلو ها که نورچشمی عزیز و … تند و تند با هسته میل می کردند و آفرین و احسنت می گفتند و می شنفتند، را می گویم) و این ها تازه سرفه های گلوگیری ِ آن هسته هاست!

******

تا وقتی این دعوا تمام نشود، شرایط دعواست. تا وقتی صلح نشود، صد سال هم بگذرد، هر کس بیاید می‌تواند بگوید که ما همیشه دعوا داشته‌ایم.

هم این پسر ششمی ِنور چشمی ِحاجی را شما ببین. صاف زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید: «من چه کاره‌ام؟ ما سی سال است دعوای‌مان است! دعوا را اصلا کس دیگر شروع کرده‌است! به من چه!»

و نمی‌گوید که آن کدخدا که تا راهرو و پشت درب دستشویی آمده بود و فقط یک دست دادن مانده بود تا آشتی کجا،
و این کدخدای غضبان که دست که هیچ، پیشنهادات بی‌شرمانه (بی‌غیرتی) هم بدهی، کوتاه نمی‌آید کجا !؟

*

می‌فرمایند:

سی سال است که دعواست. سی سال است که تحریم است. سی سال است که …

البته که این دعوا کهنه بوده‌است؛ اما اگر منظورتان از این حرف، این است که هیچ گندی نزده‌اید و تبرئه‌اید، و شرایط را برای خودتان، برادرانتان، رعیت هایتان، باغ و املاک تان، و … سخت نکرده‌اید و مشکل‌سازی و بی‌تدبیری نکرده‌اید،

باید بدانید که این گریزگاه «کهنگی منازعه/تحریم»،  از عهده‌ی حمل آن کوه بی‌کفایتی و بی‌تدبیری برنخواهد آمد!

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

حجاب vs. ربا

حجاب vs. ربا

ظاهرا محکم‌ترین آیات مربوط به حجاب بانوان در قرآن، در قالب توصیه به زنان پیامبر بیان شده.

آن قدر که -اگر عرف‌های حاکم بر جوامع مسلمان بگذارد- راه بر خیلی تفاسیر و احکام سهل‌گیرانه‌تر بسته نیست.

درباره مجازات و قبح اخروی ِترک ِآن هم -البته احادیث زیاد است- ولی اگر نگوییم از گناهان صغیره است، باید بگوییم از کبائر کوچک است.
(و البته هیچ گناهی را نباید کوچک شمرد. سخن ما چیز دیگری است)

اما درباره‌ی ربا، شدید‌ترین و صریح‌ترین محکوم کردن‌ها و نهی کردن‌ها بیان شده. و بی تردید از بزرگترین کبائر است.

به نحوی که به تصریح قرآن، اگر کسی از ربا دست نکشد به جنگ با خدا برخاسته. به خدا اعلام جنگ کرده است.

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِیَ مِنَ الرِّبَا إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ +
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ …+ »

*

اصلا این دو تا گناه، هیچ ربطی به هم ندارند.
خوراک اولی شاید یک استغفرالله باشد ولی بار گناه اعلان جنگ به خدا را چه کسی می‌تواند حمل کند؟ و چه توبه‌ی مشکلی در پی دارد.

حالا شما ببینید وضع جامعه‌ی ما در این دو فقره چه طور است. تا خرخره در ربا و معاملات ربوی غرق هستیم یا نه؟ بانک‌ها چه می‌کنند؟ سود را گیرم یک جوری شیخ مال کردند؛ با این جرایم دیرکرد و … که مثال های کلاسیک برای یک معامله ربوی هستند، چه می‌شود کرد؟

آن وقت ببینید این محتسبین بی‌ایمان، برخوردشان چیست؟

راد.ان -یا سایر الدنگ هایی که ادای متشرعین را در می‌آورند و ادعای پیاده کردن شریعت را دارند- سخنی از «ربا» به میان آورده‌اند تا اکنون؟

معلوم است که نه.

وقتی می‌گویم با یک مشت بیمار جنسی سر و کار داریم که هم و غمشان ایکس(بلکه تریپل ایکس!) و ایگرگ است؛ و از دین خدا، آن جاها که گیر دادن به دخترکان، زیبارویان و جوانان در می‌آید را مهم می‌دانند، بگویید نه!

*

پ.ن: حالا از فردا می‌خواهند به کار بانک هم دخالت کنند! البته که حق ندارند و نباید چیزی بگویند. در هیچ کدام حق دخالت ندارند ولی بیماری است دیگر؛ چه می‌شود کرد؟

بعدالتحریر: این یادداشت+ از محمد معینی هم خواندنی است.

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

بیدار کردن دل به محبت، روش خداست

بیدار کردن دل به محبت، روش خداست

«بیدار کردن لجاجت به جبر» چه؟

//

این خبر+ که شرق امروز در صفحه اول کار کرده بود را ببینید.

*

یک فراز طلایی دارد مناجات شعبانیه که فراخور حال من -و گناهکارانی چون من- است.

« الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک،
الا فی وقت ایقظتنی لمحبتک »

شاید ترجمه اش این باشد که

« خدایا مرا تاب و توان مقاومت در برابر معصیت و نافرمانی کردنت نبوده نیست،
مگر وقتی که خودت مرا با محبتت بیدار کرده باشی/بیدار نگه داشته باشی »

می‌خواهم بگویم که خود خدا هم راه و روشش به فرموده‌ی مولا، چیز دیگری است.

**

صحبت‌های دیشب کدیور در مصاحبه با بی بی سی را کاش دوستان می‌دیدند و دلایل دینی‌اش را می‌شنیدند. قبول نمی‌کردند ولی چیزی برای سوال کردن می‌داشتند -از علمایی که هنوز فکر می‌کنند برخورد قهری ممکن است اثر مثبت هم داشته باشد (مردم را لاجرم گاو و خر می‌بینند و «چوب تر» را لازم!)- تا بالاخره جوابی در خور بگیرند.

***

بعد از این همه سال و دیدن نتایج مشهود و واضح، به نظرم حجت بر اهلش تمام است.

برای شخص بنده تردیدی در دشمنی ِ-اگر بانیان را معاف کنیم-  مروجان امروز «گشت ارشاد» با اسلام و دین و حجاب نیست. دیگر هم زور نمی‌زنم که آن تهی مغزان یا «بی‌دینان» را قانع کنم.

دارند دشمنی می‌کنند با دین به احسن وجه و یک مشت ابله ظاهربین تنگ نظر هم ممکن است خوش‌شان بیاید و تشویق‌شان کنند که «به به! وضع حجاب خوب شد!»

راد** و چهارتا مغزنخودی یا «خائن به دین» دیگر هم خوش‌شان بیاید. با پای هم پیر شوند.

از این می‌گذرم.

****

برای من ناگوار -بلکه بسیار ناگوار- این بود که یک لندهور که معلوم نیست از زیر کدام بته در آمده و به اتکای چهارتا ستاره‌ی حلبی آشغال تر از آشغال (من خودم شش تاش رو داشتم توی سربازی!)  به چه حسابی به خودش جرات می‌دهد که درباره‌ی لباس هزاران استاد دانشگاه و پزشک و پرستار و … نظر بدهد.
(حراست دانشگاه، کراواتی راه نمی‌داد مگر پزشکان و وکلا را؛ او هم غلط می‌کرد البته)

کراوات ممنوع است یا نیست به تو چه؟ تو مگر مرجع تقلیدی؟ وانگهی مرجع تقلیدت هم حکم به کلیت می‌کند و وارد تعیین مصداق نمی‌شود. زیاده ارتدوکس باشد و حکم به مصداق هم بکند، باز هم دست ما بسته نیست و ای بسا در تشخیص مصداق از فرزندان این زمان، بهتر عمل نکند (این هم حکم شرعی است؛ از سر شکم نمی‌گویم).

من می‌خواهم بدانم که تو این صلاحیت نظر دادن در این فقره را از کجایت در آورده‌ای؟

گنده‌تر از شما هم حق ندارند وارد این حوزه بشوند.

شما ممکن است امروز قدرت‌تان بیشتر باشد، ولی مطمئنا عقل‌تان بیش‌تر نمی‌رسد. مطمئنا شعور و دانش تان بیش‌تر نیست. مطمئنا سلیقه‌تان بهتر و نامعوج‌تر نیست! و مطمئنا حق ندارید راجع به پوشش دیگران نظر بدهید. البته ممکن است زورش را داشته باشید! (مثل سلف دیگرتان، آن آژان قلدر -رضا- که البته به عکس شما خدمات مفیدی هم داشت در سایر امور!)

با این رویی که تو داری، فردا هم می‌خواهی راجع به شورت مردم هم نظر بدهی؟ راجع به رختخواب مردم هم نظر بدهی؟

×××××

یک مشت مریض جنسیِ ندید-بدید ِ حقیر نشسته‌اند بر مصدر امور و از بهر فرهنگ این مملکت و برای جوانان و دانشجویان -و اخیرا اساتید و دانشگاهیان و پرستاران و …- نسخه می‌پیچند!

باید بول کرد در مملکتی که یک «آژان ِماتحت نشسته‌ی کهریزک آفرین» به خودش جرات بدهد برای لباس پوشیدن  اساتید دانشگاه و دکترها و وکلا و… نسخه بپیچد و با پر رویی و اتکا به قدرت سرکوبش، اولدورم بولدورم بکند.

اگر این مملکت مملکت بود، هم باید خبرنگارها/رسانه ها و … می‌زدند توی دهن شما هم مسئول بالادستی شما باید می‌زد توی دهن شما.

کراوات مساله ی من نیست. من کراواتی نبوده‌ام و نیستم. در عروسی خودم هم کراوات نبستم. در عمرم فقط دو شب کراوات بسته‌ام؛ هم‌این طوری و محض تنوع!

ولی این که چنین سفله‌ای به خودش جرات می‌دهد چنین جسارتی بکند، وهن است برای این جامعه.

باید گریه کرد به حال جامعه‌ای که یک آژان بخواهد به پوشش مردم دخالت کند و مردم هم واکنش درخوری نشان ندهند و مقاومت نکنند و ناراحت نشوند.

همین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه اجتماعی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

قلوه سنگی به نام جاسم!

قلوه سنگی به نام جاسم!

*

چیزی که در افق آینده به نظر می‌رسد، تغییر تکوینی/جبری  «دیپلماسی پاره شدن «قطعنامه دون» ِدشمنان» است که به «سیکلماچل پاره شدنِ … خودمان» منجر شده است!

* *

آن روز که انذار و نهیب داده شد، تذکر داده شد، نقد شد، جواب‌مان تو دهنی و انگ و … بود. امروز معلوم شده‌است -و تاریخ هم قضاوت خواهد کرد- که «ساکتین فتنه» کسانی بودند و هستند که جلوی این به باد دادن مملکت ساکت ماندند و به بهانه‌های مختلف (یا گول ِظاهر را خوردن و دل به شعار دادن و چشم بر بدیهیات بستن، یا از سر لجاجت با طرف مقابل ؛ و یا از ترس و ملاحظه‌ی حامی اصلی ِمتقرب النظر) زبان بستند و چیزی نگفتند و گذاشتند کارمان به این جا برسد.

* * *

راست می‌گویند کسانی که مواجهه جاسم و غرب را چندین ساله، همه جانبه و بلاانقطاع می‌دانند.

اگر جاسم را به قلوه سنگی سترگ تشبیه کنیم که این‌ها برای انداختنش می‌بایست آن را در مسیر سربالایی کشان کشان هل داده تا به نوک برسد، و سپس آن را رها کنند؛ (این تشبه از اخوی است)
لاجرم در مسیر سربالایی، هم کار برای آن‌ها سخت بود و هم کم‌ترین مقاومت و تدبیری می‌توانست آن‌ها را ناکام بگذارد. در مسیر سربالایی، زمان به نفع قلوه سنگ می‌گذرد. وزن و جاذبه به نفع سنگ عمل می‌کند. حوادث و مسایل (نظیر باد و باران و گل و شل و …) هم به نفع سنگ می‌گذرد و کار را برای آن‌ها که سنگ را هل می‌دهند مشکل می‌کند.

این ناستوده و اعوان و انصارش، آن زمان که در دامنه بودیم و قلوه سنگ ما در پایدار‌ترین شرایطش قرار داشت قلوه سنگ را تحویل گرفت. کم‌ترین تدبیر و مقاومتی می‌توانست موجب بلااثر شدن تلاش‌های طرف مقابل بشود.

اما چه کردند؟

با «خائن» خواندن ِ»اهل تدبیر»، با مسخره کردن ِکارهای درست قبلی، با «ذلت» خواندن «مدارا»، با «ترس» خطاب کردن «تدبیر»، با ادبیات چاله میدانی و لش و لاتی (از قبیل «پاره شدن «قطعنامه دون»» یا ریختن آب در محل سوختگی، یا بردن لولو مر ممه را و … بازم بگم؟) با عزل و قلع و قمع کردن اهل تجربه و مدافعان واقعی منافع ملی (و نواختنشان به اقسام انگ ها، از جاسوس بگیر تا تاجر و شرابخوار و ترسو و بی جربزه و… // مگر می شود آن -جان عمه شان- مستندهای ناجوانمردانه که ضرغامی علیه تیم قبلی پخش کرد را از یاد برد؟)  و … بازوهای مقاومتی این ملت را علیه این حرکت غرب قطع کردند و با تحریکات بی‌حاصل بین المللی نقش بهترین تسهیل کننده را برای آن اقدامات ایفا کردند.

پس از انتخابات 88 را هم که دیگر نگو! شقاق و شکافی که در جامعه ایجاد کردند و بدترین نوع عملکرد در مدیریت حوادث پس از آن توسط حضرات، مملکت را تا مرز فروپاشی اجتماعی برد. بگذارید بگذریم!

حالا که رفته رفته قلوه سنگ ِما را به لبه‌ی پرتگاه نزدیک کرده‌اند و پروژه‌شان نزدیک به ثمر دادن است و نوبت میوه چینی طرف ِمقابل رسیده است، مصالحه و گفتگو و … یاد حضرات افتاده است. روز روزش دست بالا را نداشتیم، امروز به چه حسابی حضرات فکر می‌کنند می‌شود از دست بالا وارد گفتگو شد و مثل قبل امتیاز گرفت! (باور کن چار روز دیگه اشتون می آد می گه:‌ با وجود «تفاوت‌های فرهنگی» بسیار؛ اون ممه رو لولو برد! )

صد البته که باید ذلیل نبود و خواری را تحمل نکرد و  … ولی هزار البته که قبل از این که کار به این جا برسد، باید تدبیر هم می‌داشتیم و ماجراجویی عبث نمی‌کردیم و برای حماقت‌های «کارشناس ارشد» (!؟!)، هورا نمی‌کشیدیم و نزدیکی نظری اعلام نمی‌کردیم!

* * * *

ظاهرا؛ غرب، از عرق هایش، آن‌ها که باید ریخته (و تقریبا کارش در حال نتیجه دادن است)؛ و آن‌ها که باید بنوشد را باقی گذارده تا حین تماشای صحنه‌ی -برای ما: تلخ- قِل خوردن جاسم در سرازیری، برود سروقتش و جگری خنک کند!

زوری که قلوه سنگ ما برای ثباتش در سربالایی لازم داشت کجا و زوری که در سرازیری باید بزند کجا. بازدارندگی و توان مقاومت در سربالایی کجا و در سرازیری کجا.

امید که این مدل ناقص ِپرعیب ما، به مدد الهی، نقض شود و سنگ ما در مسیر دیگری بغلتد!

آمین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

* پیش‌تر بگویم که جنگ را -لااقل با آغازگری طرف خارجی- نزدیک نمی‌بینم.

** حوالی دی‌ماه نود بود -یا قبل ترش- که با برخی کسان در صفحه‌ی استاد شهبازی در فیسبوک بحث‌مان شد. برای دوستانی که آن‌ها را دیده‌اند، ممکن است این یادداشت تکراری باشد.

*** آن حکایت+ گلستان سعدی را (گماردن بدترین حاکم بر مصریان به دست هارون الرشید، ابرقدرت بلامنازع اواخر قرن 8 میلادی) بی‌دلیل نیاوردم.

****

در صورتی که جنگی بین ایران و غرب در بگیرد، لاجرم روزی تمام خواهد شد. سناریوهای مختلفی برای دوران پس از آن جنگ، محتمل است که البته از اتفاقات دوران جنگ تاثیر خواهد گرفت، ولی ما می‌خواهیم از خود جنگ و آغازش بگذریم و به آخرش بیندیشیم.

کار که بیخ پیدا بکند، گمان نبرم کسی تردید داشته باشد که پیروزی نظامی برای ما متصور نخواهد بود. ما شاید امکان ایراد خسارات وسیع داشته باشیم ولی به پیروزی نهایی نظامی رسیدن را گمان نمی‌کنم خوش‌بین‌ترین افراد هم در رویاپردازی هایشان متصور باشند.    این از این.

ولی یک «خوش بینی مفرطی» در برخی دوستان منتقد/مخالف/معارض نسبت به دخالت خارجی وجود دارد که انصافا خطرناک است. یک تصور مِلوی گوگوری مگوری از حمله نظامی و سلطه‌ی غرب دارند که انصافا تعجب برانگیز است و -به زعم بنده- عمدتا برآمده از «سرخوردگی» و یاس از «اصلاح ِدرون زا» است که خود ناشی از امیدواری زیاد یا عجله برای ایجاد تغییر بوده‌است که لاجرم سرکوب شده و سرخوردگی به بار آورده.

(و البته باید از جاسم پرسید که چه شد که به اینجا رسیده‌ایم؟ اگر ما سرخورده نشدیم، از این باب بود که عجله نداشتیم و از اول به تغییر دل نبسته بودیم، وگرنه در ناامیدی از اصلاح درونزا -با این کسان که بر مصدر امرند-، با این دوستان شریکیم!)

من از برخی از این‌ها شنیده‌ام که بعضا -با قلب صاف و خیال خام- خیلی صریح می‌گویند:
« اشکال ندارد! غرب بیاید جمهوری اسلامی را سرنگون کند، هر قدر هم خسارت وارد شد، مهم نیست! بعدا آن قدر پتانسیل داریم و جوان و نیروی انسانی و ثروت و … که کشور را ظرف 5-7 سال خواهیم ساخت!»

به قول آن رفیق‌مان که سطل ماست به دست کنار ساحل ایستاده بود: «اگه بشه چی می‌شه!»

هزار البته که بنده روش اداره‌ی کشور را -به هم‌این سهم ناچیز خودم- نمی‌پسندم ولی این نقدهای مشفقانه‌ی ما با این دست کلام کودکانه که بسیار خطرناک است و در عین حال پتانسیل زیادی برای فراگیر شدن دارد؛ تفاوت بسیار دارد.

ساده لوحی است که گمان ببریم نصیب این ملت از دست غرب -پس از این همه سال معارضه، پس از هزینه‌های نظامی گزاف برای اشغال و …- عصاره‌ی فضایل و بهترین فرزندان و نخبگان این ملت خواهند بود.

ساده دل اند کسانی که فکر می‌کنند غرب می‌آید دمار از گرده‌ی جمهوری اسلامی می‌کشد و راسته‌اش را از فیله (مغز ِلطیف ِراسته) سوا می‌کند، و فیله را در پیاز می‌خواباند و خوب که نرم شد، کباب کرده و می‌گذارد دهن بنده و شما که به قاعده‌ی دموکراسی و بشردوستی و کرامت انسانی، بهترین‌ها را -با همان استانداردهای غربی- انتخاب کنیم. و مثلا غرب می‌آید و یک اروپای ثانی، مجانا برای ملت شهید پرور ایجاد می‌کند و …!

اگر کار به جنگ سخت برسد، چون روز روشن است که نصیب این ملت حتی نخبگان اپوزیسیون و مخالف فعلی نخواهد بود. جریان‌های اصیل دارای هویت (ملی-مذهبی‌ها، میرحسین و کروبی و خاتمی و امثال تاج‌زاده و …) که هیچ، حتی کار به دست سازگارا ها و نوری زاده ها هم نخواهند داد.

به جبران سی و اندی سال معارضه‌ی سخت جاسم با غرب، چنان بلایی به سر ایران بیاورند، که روزی صدبار آرزوی همین الفنون را بکنیم!

کاش شما هم بودید و خاطرات و نتایج تحقیقات این دوست فیلم‌ساز ما را از اردوگاه اشرف و فضای داخلی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) می‌شنیدید و تصویری از آن فضای به غایت وحشتناک و دیکتاتوری و شخص پرستی و …. که ایجاد کرده‌اند، به دست می آوردید، تا با من هم‌رای شوید که استالین پیش این نسخه‌‌ی وطنی(؟!)، باید لنگ پهن کند به قاعده‌ی ده جریب!

من چند بار و چند جا گفته‌ام که فقط «تصور» این که ممکن است این‌ها -مسعود که سقط شده؛ مریم رجوی و امثاله- یک روز به ایرانِ پس از جنگ برگردند و فقط به عنوان «یکی» از سران مخالف بخواهند دور ِمیزی بنشینند و درباره آینده‌ی ایران تصمیم بگیرند و سهمی داشته باشند -حتی مساوی با بقیه و جزئی- برای من و بسیاری چون من چندش آور است و ترساننده! چه رسد به این که بخواهند نقش پر رنگ تری را هم ایفا کنند و …

و این زنده نگه داشتن این‌ها و مساعدت کردن به این‌ها و … توسط غرب، اگر برای چنین روزی نیست، پس برای چه روزی است؟

و ترس من از تجزیه ایران است پس از جنگ؛ و ترس من از حاکم شدن دیکتاتورهای کوچک سیاه (امثال رجوی و …) در این مملکت پس از جمهوری اسلامی است؛ که تصورش هم «شُکر بر جمهوری اسلامی فعلی» را واجب می‌کند!

(البته باید دانست که تجزیه ایران، کار ساده ای نیست. در عراق و افغانستان که ملی گرایی این قدر رواج ندارد و هویت ملی -این طور که برای ایرانیان، ولو در اقوام مختلف تعریف شده- تعریف شده نبود؛ این اتفاق نیفتاد. گرچه ظاهرا طرف غربی هم دنبالش نبود)

***

مملکت را به ساده‌لوحی و بی‌مسئولیتی و ندانم کاری شاید بتوان ساده از دست داد، ولی به هزار جهد و جان‌فشانی بازش پس نتوان گرفت!

همین!

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,