RSS

بایگانی دسته‌ها: غم زمانه

حالا تا فردا را سر کنیم!

حالا تا فردا را سر کنیم!

چیزی که من می بینم، برنامه و هدف و سیستمی به کار نیست!
اصولا افق بلند مدت(!؟) را نوک دماغ همایونی تعیین می کند و هدف اصلی مهاجرت به ستون بعدی است؛ بلکم فرجی شد!

چو فردا شود، فکر فردا کنیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

اصل ماجرا:

اصل ماجرا:

ملتی که حق ندارد درباره ی لباس و پوشش خودش تصمیم بگیرد
(ظاهرا انسان از 3 سالگی به این سو دوست دارد درباره انتخاب لباس مستقل عمل کند!) ،
شکر زیادی خورده است که بخواهد راجع به رئیس جمهور و سایر موارد -بالای 12 سال- تصمیم بگیرد یا نظر مستقل داشته باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, نگاه اجتماعی, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

نمی‌دانم در فیلم‌ها -یا حتی در واقعیت- دیده‌اید یا نه.

هر قدر هم دیوانه بازی در بیاورید، تا وقتی کارتان به بیمارستان روانی نکشیده باشد، مشکل چندانی نیست. با تغییر روش و صحبت و مذاکره و … امکان تغییر خیلی چیزها هست.

ولی وقتی حکمی صادر شد و از درب آسایشگاه روانی به عنوان بیمار داخل شدید، دیگر بیرون آمدن‌تان، کار حضرت فیل است!

ساکت و مطیع باشید یک جور، طغیان کنید یک جور دیگر.

هر چه بیش‌تر اصرار کنید که من «دیوانه» نیستم، بدتر است! و فرآیند خلاصی‌تان مشکل‌تر می‌شود.

هر چه بیش‌تر در برابر داروها و مسکن‌ها و … مقاومت کنید، اثر عکس دارد و به روش‌های سخت‌تری مجبور به خوردن داروها و مسکن‌ها و … خواهید شد.

*

مشکل بزرگ ما این بود که درست سر بزنگاهی که تیم پزشکی (با همه‌ی دشمنی‌های شخصی‌اش) در تردید تصمیم‌گیری و … بود (لااقل برای حفظ ظاهر مجبور بود این تردید را از خود نشان دهد و در منظر افکار عمومی جهانی وجهه خود را حفظ کند) متهم شروع کرد به خل و چل بازی در آوردن!  داد زدن و هوار کشیدن و زیر میز زدن و عربده کشی که «اون قدر من رو بفرستید آسایشگاه روانی که آسایشگاه دونتون پاره شه! مادر فلانا …»

بقیه‌ش رو هم بگم؟!

***

در همین رابطه: قلوه سنگی به نام جاسم!+

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

دکتر -بلکه علم پزشکی- گفته این قدر چربی و قند و شکلات و محصولات شبه شیمیایی را با هم نخور و در خوردن غذا یک رژیم و نظم داشته باش. ورنه سکته می‌کنی.  چهار تا دری وری بار دکتر کرده باشد و خورده باشد و سکته کرده باشد، تازه دنبال تئوری بگردد برای این که چرا سکته کرده‌ام!‌ حتما تقصیر م.ت.ب (مش تقی بقال) است که به من جنس فروخته یا شاید هم ر.ق  (رضا قصاب!) !‌

باید خندید یا گریست را نمی‌دانم.

*

دانشمندان و اساتید یک فن، درباره‌ی عملکرد کسی در آن فن، چیزی بگویند و پیش بینی‌ای بکنند.

طرف مست قدرت و مشغول به جیک جیک مستونه‌ی تابستانه باشد و کیسه‌اش از خدمات قبلی‌ها پر باشد و جلوی هوا و هوسش را آن نظرات کارشناسی گرفته باشند و معلوم شده باشد که عملکرد با حساب و کتاب، دست و بالش را خواهد بست.

زده باشد زیرش و برای این که متهم هم نشود، فرار رو به جلو کرده و اصولا زیرپای علم را کشیده باشد. انگ زده باشد که اصلا این علوم غربی و الحادی و مسموم هستند! و اساتید برجسته را به زور بازنشسته و مطرود کرده باشد!

یک مشت پاچه خوار ِریزه خوار ِاین سفره‌ی اسراف بوده باشند و این روش را تا دسته ستوده باشند و بقیه را متهم و منکوب کرده باشند! (سلام کیوان!)

مدتی بگذرد و نتیجه ی اشتباهات و پیش بینی اساتید فن «عینا » محقق شود.

***

دو رویکرد متصور است.

یا آدم عاقل است و شرف دارد.
درس و عبرت می‌گیرد و می‌گوید من بودم که اشتباه کردم و آن بد مستی کردن‌ها، درست نبوده. دستش را می‌گیرد بالا، مثل یک آدم مسئول اشتباهش را می‌پذیرد. عذر‌خواهی می‌کند و بنا را به اصلاح می‌گذارد. هم جلوی اشتباهات بیشتر را می‌گیرد و هم جلوی تکرارش در آینده را.

یا جور دیگری است.

همه‌ی این گندها که بالا آمده، تازه می‌گردد دنبال یک چیز دیگری، یک مقصر دیگری پیدا بکند که کماکان -پر رو پر رو- با کمال وقاحت طلبکار هم باشد (مجددا سلام کیوان!)

و با تحریک‌هایی که مارکسیست‌ها درش استاد بودند در شوراندن فقرا علیه اغنیا، هم گندی که زده‌اند را  گردن نگرفته و اصلاح نکنند؛ هم به اشتباه خود اعتراف نکنند و جلوی تکرار شدن در آینده را نگیرند؛ و هم علیه سرمایه گذاری مولد در آینده‌ی اقتصاد این مملکت، اقدام کنند و بلایی که بر سر مملکت آورده‌اند را دو چندان کنند!

بعد هم بروند پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر بگیرند! (و یک خسارت اساسی هم این جا وارد کنند)

نه رفیق! شما نگرانی ات سیمای نورانی نظام نیست. نگرانی ات آن سیمای کراهت بار خودت است!

تمام این الف.ب.پ.ت.ث.ج.د. …. های شما را -که تیریپ افشاگری برداشته ای!- هم بگیرند و بی‌محاکمه اعدام کنند، اقتصاد مملکت درست نمی‌شود. تورم رفع نمی‌شود. تولید رونق نمی‌گیرد. اشتغال ایجاد نمی‌شود. بیکاری کم نمی‌شود. معیشت مردم بهتر نمی‌شود.

هزاران صفحه تئوری در اقتصاد کلان،‌برای همین یک فقره: «تورم»  وجود دارد. که اتفاقا  دقیقا امثال رفتار شما و رفقای شما را بررسی و پیش بینی کرده‌اند اثراتش را و نتایجش را و …  و اتفاقا در نظرات کارشناسی، در کرسی‌های اقتصادی، در مناظرات اقتصادی،‌ در نامه‌ی تاریخی بیش از 60 اقتصاددان برجسته و … آمده بودند.

حالا که صحت آن تئوری‌ها توی چشم خودتان و ملت فرو رفته و اثراتش در سفره‌ی مردم چون روز روشن است، باز هم دنبال تمرین حروف ابجد هستی؟  الف. ب. ج. د. ه.  بودند که تورم را ایجاد کردند؟‌!‌

گرچه، می دانم -رفیق حسین عزیز!- مصلحت در نفهمیدن است!

*

آقاجونم خاطره‌ی بامزه ای داشت.

اول انقلاب کارش جایی گیر کرده بود (قانونی هم بود. ظاهرا دارایی برایشان مالیات و جریمه سنگینی بریده بود که حق نبود. پی گیر کار شده بودند و نیاز به تصمیم مساعد چند مدیر داشت برای حل مشکل)، مدیر ارشد آن جا فکل کرواتی بوده و آقاجون ما مذهبی. هیچ جوره راه نمی‌آمده و لجبازی می کرده. حتی آقاجونم حاضر شده بود یک شیرینی هم بدهد که طرف بی‌خیال شود، که نشده بود. یک حرف بدی هم به حاجی زده بود.

حاجی هم گفته بود درستت می‌کنم. رفته بود چنان محکم زده بود زیر گوشش که نقش بر زمین شده بود و هم‌زمان داد زده بود: «مردک! به امام فحش می‌دهی!  و … »

آن بدبخت هم هاج و واج، کتک را خورده و بلافاصله به موضع ضعف در افتاده بود و سریع کار حاجی ما را راه انداخته بود و راهی شان کرده بود بروند تا سر و صدای ماجرا بیش از این در نیامده! (به اقتضای آن ایام که پاکسازی و … در کار بود!)

*

خلاصه این دری وری های+ رفیق حسین ما، از قبیل همان «به امام فحش می‌دهی!» های آقاجون ماست!

فقط آقاجون ما به قصد رفع ظلم از خودش چنین کرد (که البته کار درستی نبود) و رفیق حسین به قصد توجیه ظلمی که خودش و هم جناحی‌هایش و دولت محبوبش -که برایش در دور اول سینه خود را و در دور دوم سینه‌ی ملت را چاک دادند؛- در حق هفتاد میلیون ایرانی ِامروز و البته میلیون‌ها ایرانی نسل های آینده، روا داشتند؛ از این حرف ها می‌زند و پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر می‌گیرد!

همین!

 

برچسب‌ها: , , , , , , ,

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

عازم جده بودیم به قصد عمره.
روی بلیط ساعت زده بودند و جلوی ساعت نوشته بودند:  +و- 6 (!!).
(حالا منظورشان  6 دقیقه بوده؟ 6 ساعت بوده؟ 6 روز بوده؟ 6 سال بوده؟ … خدا عالم است!  / تازه مثبتش را یک کاری کردیم، منفی اش یعنی چی؟!؟)

در فرودگاه مهرآباد، هنگام برخاستن بویینگ 747 ماهان، موتور شماره 4 هواپیما آتش گرفت و رفت. با این که نوز (دماغ) از زمین بلند شده بود، تنها مهارت کم نظیر خلبان (اسمش تیمورزاده بود به نظرم) بود که با لطف الهی همراه شد و در اواخر باند موفق به متوقف کردن هواپیما شد. با 8 لاستیک ترکیده از شدت سایش و 3 لاستیکی که هنگام پیاده شدن ما ترکید؛ از شدت حرارت! (جمعا 11 لاستیک از 18 لاستیک!)

و البته جای شکر داشت و دارد. بسیار هم.
(ضمن این که به نظرم می آید که کار این خلبان به مراتب سخت تر و مهم تر از کار خلبان شهبازی در نشاندن بدون چرخ بوده باشد. که آن یکی به علت وجود فیلم و …. مشهور شد و قدر دید -حقش هم بود و نوش جانش- و این یکی خیر. )

برگشتیم به سالن فرودگاه.

نه جای راحتی برای نشستن بود و نه تهویه ی مطبوعی در کار بود. هوا گرم بود. نزدیک تر از بچه های سپاه که بازرسی می کردند نبود. گفتم شاید این ها به هوای این که ماها زیاد نمی مانیم، تهویه را روشن نکرده اند. رفتم سراغشان که گله کنم و بگویم چه وضعی است و به بالادستی ها بگویند که تهویه را روشن کنند و ….

دیدم یک پنکه کنارشان گذاشته اند و دارند خودشان را باد می زنند! دستگیرم شد که ماجرا بیخ دار تر از این حرف هاست! ظاهرا کولرها را از زمان اعلیحضرت(!) دست نزده اند و همان است که بوده!

بعدتر یکی از دوستان پرسید خدماتی ارائه ندادند به شما؟
گفتم چرا؛ آب سرد کن را قطع کرده بودند که ملت مجبور بشوند آب معدنی خنک بخرند؛ رسما به سه برابر قیمت.

چند تکه فرش هم پهن کرده بودند در گوشه و کنار سالن فرودگاه (!!) ما هم رفتیم رویش ولو شدیم.

دو سه ساعت گذشت و یکی دو بار ملت داد و قال کردند تا یک ساندیش آشغال و یک تکه کیک یا تیتاپ و … دادند: «بچه ساکت کُنه»! من که نرفتم بگیرم. مدتی گذشت و یک دوستی برای ما هم گرفته بود و آورد داد به مان!

غرولند زیرلبمان که «ای خدا لعنت کنه …» تمام نشده بود که یکی از همسفر ها همزمان آمد بنشیند روی فرش؛ در حالی که زمزمه می کرد که «ای خدا بیامرزه پدر مادرشون رو … به به ! » نشست و با لذتی عجیب به خوردن مشغول شد. چنانچه ما را هم به اشتها آورد و ما هم شروع کردیم به تی تاپ سق زدن!

 

*

حساب ش را بکنی، هر دو مان راست می گفتیم.  هم جای شکر داشت و هم جای نق.

(البته شکرش را باید به خدای بخشنده می کردیم و نق نق اش را به بندگان بی کفایتش!)

فقط تفاوت این دو منظر است.

برای یکی زنده ماندن غنیمت است و برای دیگری خدمات نگرفتن، موجب کدورت.

اشتباه نشود. زنده ماندن برای همه غنیمت است. هر مسافری که از یک سانحه ی هوایی جان به در ببرد، حتما تحت تاثیر خواهد بود و آن را غنیمت خواهد دانست.

ولی آیا بنای یک مسافرت هوایی، جان به در بردن است یا به مقصد رسیدن و خوب خدمات گرفتن؟

اگر کسی به نمردن (میدان جنگ که نیست آخه! مسافرت هواییه!) قانع باشد، هر بلایی هم به سرش بیاورند، مهم نیست و تازه خوشحال هم خواهد بود.

کسی که سقوط نکردن خودش را معیار گرفته باشد، پدر همه هم در بیاید، هزار بلا هم به سر ملت و دیگران بیاید، باز هم گردنش را بالا می گیرد و مغرور و طلبکار می گوید: «دیدید پیروز شدیم! دیدید نمردیم! پس مرحبا به قهرمانی چون من! درود بر درایت و شجاعت من!»

مرد حسابی؛ مگر قرارداد ِکشتن بسته بودی که حالا برای کشته نشدن، منت سرمان می گذاری؟!

اما کسی که مسئولیت خدمات مطلوب را به عهده گرفته و در این تعهدش شرافت دارد، وجدان دارد و خودش را نسبت به زیردستانش، مسافرانش، همراهانش مسئول می بیند، کوچکترین کاستی در خدمات و ناراحتی ایشان را بر نمی تابد. اگر مقصر باشد احساس شرم می کند. اگر غذایش هم سرد باشد، عرق شرم می ریزد. اگر مشکلی در خدمت رسانی اش وجود داشته باشد عذر می خواهد و هرگز طلبکار نمی شود.

****

برگشتنا هم ماهان بیش از 23 ساعت تاخیر داشت. سر آخر پس از 19 ساعت چیزی نخوردن (جز یک تکه نان و یک عدد پنیر کوچک و یک بسته شیر که کاروان می داد و نه این ها) در هواپیما به جای ناهار، صبحانه دادند و گفتند ببخشید! تاخیر داشت و ما خودمان را برای صبحانه آماده کرده بودیم!

تازه فهمیدیم که انگار که ما بوده ایم که تاخیر کرده ایم! و تقصیر از خودمان بوده است!

ملت هم کماکان چیزی نگفتند و سرشان را انداختند پایین و نوش جان کردند و کلی هم از ماهان تشکر کردند!

*

زیاده جسارت است ولی ملتی که خودش دوست دارد که گوسفند باشد، باید باهاش مثل گوسفند برخورد کنند!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

خوره بازی همه جا بد است، خصوصا …

خوره بازی همه جا بد است، خصوصا …

خوره (Khoreh) -در تعبیر فوتبالی اش- کسی را گویند که تا مجبور نشود، پاس نمی دهد.

تا همه ی راه ها را بسته نبیند، پاس نمی دهد.

توپ به ش احساس قدرتی می دهد که طاقت دل کندن از آن ندارد.

منافع تیم و … کشک است.

از دست رفتن فرصت های طلایی برای گل زدن، هیچ اهمیتی برای خوره ندارد.

آن قدر در پاس دادن معطل می کند، که فرصت از دست برود، تیم مقابل جمع و جور بشود و خودش هم گیر کند. سر آخر یا توپ لو خواهد رفت یا یک پاس بد از دل کار در می آید که باز هم برای تیم قابل استفاده نخواهد بود.

البته خوره هایی هم هستند که عملکرد خوبی داشته اند. علی دایی خوره بود ولی یک ویژگی داشت. پا به توپ نمی شد و در یک حوزه ی محدود عمل می کرد (دنبال اطلاق نبود) و خوب هم عمل می کرد؛ یک تمام کننده یک فصل الخطاب خوب بود.

اما امان از وقتی که می خواست پا به توپ بشود!

علی دایی البته گاهی -فقط گاهی- تا عقب ترین نقاط می آمد و به دفاع کمک هم می کرد، ولی اگر می خواست همیشه دفاع بازی کند یا در خط میانی، مسلما هم به بازی خودش -و سوابقش- گند می زد و هم به تیم.

خوره ها فرصت سوزند.
خوره ها گوشی برای شنیدن ندارند.
خوره ها معمولا پس از گند زدن، تازه طلبکار هم هستند و سر یکی دیگر از هم تیمی ها هوار می کشند!

خوره ها …

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

آقا جان:

اصلاح این بساط که «اسم»ش فقط ز توست
کار خود شماست …. بیا و ظهور کن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 ژوئیه 2012 در شعر و ادب, غم زمانه

 

برچسب‌ها: