RSS

بایگانی دسته‌ها: شبه طنز

مملکت به 5 زار (5 ریال)!

آورده‌اند که روزی فرزندان نخست وزیر و نماینده مجلس و یک افسر پلیس و یک بازاری در مدرسه مشغول فخرفروشی (به قول کاشی ها: چسی آمدن، غراب آمدن) به یک‌دیگر بودند.

پسر نخست وزیر گفت که «پدر من از همه قدرتمند تر است! و دستوراتش باید اطاعت شود»

پسر پارلمانتاریست گفت که «اختیار دارید! پدر شما مقید است به قانونی که پدر من تصویب کند و باید اطاعت کند!». و پسر نخست وزیر ساکت شد.

پسر افسر گفت که «»بیشین بینیم بابا!» هر چی بابای تو تصویب کنه و بابای تو دستور بده، تا بابای من بالای سرش نباشد و اجراش نکنه و … هیچی نیست و یه مشت نوشته‌ی روی کاغذ و یه مشت حرفه که باد هواست!»

تقریبا همه اقناع شده بودند که پسر بازاری ما در حالی که غاذی(گازی؟) نون و پنیر و گردوش رو گاز می‌زد، خیلی بی‌خیال و با پوزخند گفت:

«هه! دل تان خوش باشد! ولی واقعیت اینه که از همه قوی تر بابای خودمه که یه 5 زاری (5 ریال) می ذاره کف دست بابای این (پسر افسره) و با خیال آسوده بول می کند در میان آن قانونی که بابای تو (پسر نماینده مجلس) تصویب کرده و بابای تو (نخست وزیر) دستور اجرایش را داده!»

×

پ.ن: این ها البته مربوط به دورانی است که نخست وزیر قانون را رعایت می کرده و … امروز که آبیاری از هم آن بالا شروع می شود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 فوریه 2012 در نگاه اجتماعی, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,

سرخوردگی به روایت داش مهدی!

حال و روزمون شده مث اوضاع «مصدق ِ احمد آباد»! 

(تبعید شده به دهکده ی احمد آباد پس از 28 مرداد!)

عقل، درد را به تمامه درک و احساس می‌کند.

دل به شدت می‌سوزد.

کاری هم از دستش برنمی‌آید.

آن وقت است که آدم با خودش می‌گوید:

"کاش یا کاری از دستم بر می‌آمد و تلاشی می‌کردم؛ یا حالا که نمی‌توانم،‌ کاش -لااقل- نمی‌فهمیدم؛ و می‌توانستم بیاسایم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2011 در ملک عقیم, نقل از دیگران, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها:

تلاشی برای توصیف

در این یادداشت، همه چیز انتزاعی است!

بعدالتحریر: برخی فیدبک ها مرا واداشت به این توضیح مجدد، که همه چیز انتزاعی است و به نهادها (در معنی عام جامعه شناسانه‌اش) بر می‌گردد نه به اشخاص (جز "سید آبرودار" و "ریش سفید" آخر متن). اگر اشارتی به اشخاص هم قابل برداشت است، از آن روست که گاهی شخص، نماد نهاد بوده است؛ و خود شخص و عملکردش مد نظر نبوده‌است. نظایری نظیر: حاکمیت(پدر)، جامعه مدنی(مادر)، ملت/امت/مام میهن (کلیت فرزندان)، نخبگان، خواص و …

×××

 

همه که کار می‌کردند، پول‌ها را می‌آوردند می‌ریختند به حساب پدر که خرج آبرو و اعتبار و احتیاجات خانواده شود.

یک روز برخی به شک افتادند که به حقشان نرسیده‌اند و پولشان جای دیگر خرج شده و خرج علایق شخصی پدر شده یا رسیده به ته تاغاری ِننر ِبی‌ادب ِ"عزیز کرده"‌ى زحمت نکشیده!

خیلی  آرام و مودبانه پرسیدند: "پول‌های ما کو؟"

-البته ناگفته نماند که باید پیش گیری می‌شد از این ماجرا که شک پیش نیاید. ولی آمد دیگر. چه طوری‌اش، یک قصه‌ی پرغصه‌ی طولانی دیگر است که "معمرین امت" می‌دانند!-

پدر دلخور شد؛ حق هم داشت.

عصبانی شد؛ شاید حق داشت.

دیوانه شد؛ حق نداشت.

فحش‌های رکیک داد؛ خیلی رکیک (در سیاست ایران مگر از "جاسوس" رکیک تر هم فحشی هست؟). دست بلند کرد روی همه و از بچه‌ی عزیز کرده و رفقایش هم کمک گرفت! زد، دست و پا شکست، دنده‌ی مادر را خورد کرد، بچه‌های معترض را زیر بار کتک گرفت. راهی را به سرعت رفت و پل های پشت سر را خراب کرد. نگویم عقلش را داد دست چه کسی! یا نظرش را مقرب کدام درگاه کرد!

آخرش هم گفت که "همسایه‌ی فلان فلان شده شما را تحریک کرده. به شما پول داده". یک پسر معترض را در زیرزمین و دیگری را در موتورخانه حبس کرد. عین دیوانه‌ها زل زد توی چشم تک تک بچه ها! نفس کش طلبید از این طفلان معصوم! و چه فرزندی را یارای نفس کشیدن است در چون این موقعیتی؟!

کسی چیزی نگفت ولی یک هو همه -حتی خیلی از کسانی که شک هم نداشتند- شروع کردند چشمانشان را مالیدن! که

«این آقا دیگر کیست؟ از کجا پیدا شد؟ اصلا بابای ما کو؟«

جالب این که، بابا هم، نه گذاشت و نه برداشت! از همان اول آب پاکی را با زدن قید همه‌ى متعجبین، بر دست‌شان ریخت! گفت من دیگر بابای شما نیستم! اصلا زن جدید می‌گیرم و بچه‌های جدید خواهم رویاند! شما هم بریزید؛ به درک!

حالا دیگر «پول ما کو؟ » مساله نبود.

(که بگویی "اصلا پول شما غیرخودیا رو نخواستیم! می‌پاچم تو صورتتون پولتون رو!")

مساله بیخ پیدا کرده بود.

حتی برای برخی، کار آنقدر بیخ پیدا کرد که شروع کردند به فکر کردن که آیا این پدر مجنون (=بی‌محدودیت/ مطلق/ دیکته کننده!) و اعوان و انصارش بدتر هستند یا آن آقای همسایه‌ی نابکار و نوچه هایش، -که با این پدر دشمن بوده و همیشه دشمنی کرده و به ما هم صدمه زده- ولی به یک حداقل‌هایی پای‌بند بوده‌است و هیچ‌گاه چون این جنون نکرده؟ و در این میان، نتوانسته بودند به نفع پدر و برادران چماق‌دار خودشان رای دهند؟  و آیا چیزی از این بدتر هم هست؟ چه کسی فکر می‌کرد که چنین سوالی را -از فرط قباحت و از روی غیرت- روزی بشود پرسید، چه رسد به این‌که پاسخ داد و آن هم چون‌این پاسخی! (و البته فرزندانی مثل ما، همواره ایشان را از این ساده اندیشی خطرناک بازداشته اند!)

×

مادر، که همیشه دلش به حال خانواده سوخته هم، حالا دیگر متوجه بود که با این جنون نمی‌توان زندگی کرد.

اشتباه نشود. واضح است که شوهرش همیشه مجنون نبوده و آزارنده. اصلا هیچ دیوانه ای 24/7/365 (بیست و چهار ساعته، هفت روز هفته، 365 روز سال) آزارنده نیست. ولی وقتی عصبانی می‌شود، مرزی برای کنترل خود ندارد. و ممکن است تا زدن و شکستن و کشتن و قطعه قطعه کردن هم پیش برود. ورنه یک آدم عاقل هم گاهی عصبانی می‌شود ولی ترمزی برای کنترل خود دارد. و هم این بی‌ترمزی است که یک دیوانه را خطرناک می‌کند. وگرنه، بیچاره‌ای که هم‌بازی کودکان است، چه آزاری دارد 99 درصد اوقات؟

مادر -از عمق جان- ، هم می‌خواست خانواده را -که این همه زحمت برایش کشیده بود- نپاشاند و هم از این جنون آنی بی‌محدودیت، مصونیتی بیابد. برای خودش و بچه‌هایش.

پس اگر بین طلاق و "تحمل ریسک جنون" مخیر بشود، لاجرم طلاق را برخواهد گزید که اقلا جان سالمی به در ببرند! اما او -با صداقت- در پی راه حل سومی بود که این دو خواسته‌ی حق، با یکدیگر جمع شوند!

مادر، تضمین عینی می‌خواست برای این که شوهر دیگر دیوانه نشود و چون این نکند و خودش را کنترل کند. گفتم که، الان دیگر مساله‌ی پول نبود. مساله‌ی جنون بود و امنیت.

خنده‌دار است… شوهر قرار بود خودش تامین کننده‌ی امنیت همه‌ی خانواده باشد که آب در دل زن و بچه‌اش تکان نخورد. حالا خودش افتاده بود به جان‌شان آن هم بی‌مرز و محدودیت و بی‌پروا و جنون آمیز. آن‌قدر که الان زن و بچه، همسایه‌های بدکار را یادشان رفته بود و همّ غمشان شده بود نجات یافتن از دست پدر/شوهر!

و گریه دار این که، نه فقط تضمین عینی در کار نبود؛ که شوهر، عربده کشی و فحاشی را بیشتر می‌کرد. انگار عصبانیتش فروکشی نداشت. دست ِ"کتک زنان" (فرزندان محبوب) هر روز بیشتر باز می‌شد. پول توی جیبی‌شان افزایش می‌یافت. در هر اختلافی به نفع آنان حکم صادر می‌شد و بیش‌تر دمار از روزگار مصدومین در آورده می‌شد. و آن دردانگان نیز هر روز بیش از دیروز مجیز پدر مهربان -که خداییش با آن ها مهربان بود!- را می‌گفتند. او را به بری از خطا بودن رساندند و معصوم خطابش می‌کردند و دست و پایش می‌بوسیدند! چرا نبوسند که این چون این رایگان میراث و ثروت خاندانی را در اختیارشان گذارده بود.

هر کسی هم که واسطه می‌شد، بیشتر از فحاشی نصیبش نبود. و چرا فحشش ندهند کسانی که تازه نوبت تاراجشان رسیده و "دور چون با اوباش افتد، خودشان پی تسلسل اش خواهند بود!"

بعلاوه، اصلا در موضع ِتضمین دادن نبود جناب شوهر مست! طلبکار ِغرور ِجریحه‌دار شده‌اش هم بود و طلب عذرخواهی هم می‌کرد! هوار می‌کشید که باید برگردد سر خانه و زندگی‌اش و بسوزد بسوزانمش و بسازد! (کدام خانه، کدام زندگی؟!) زنمه، اختیارشو دارم! و باید که انگار کند که هیچ اتفاقی نیفتاده!

و یکی از پسران ناجنس هم پشت گوش پدر مدام زمزمه می‌کرد که "حکم شرع اینه که زن حق نداره پاشو بی اذن شوهر از خونه بذاره بیرون! غلط کرده رفته بیرون! کتک خورده که خورده، یه بحث دیگه اس! مادامی که شوهر داره، باس مطیع محض باشه! همه ی اینا رو هم شرع گفته! اصلا شرع ما خشونت توش نهادینه اس! «لخشن فی ذات الله»! خلاصه الان شرعا حق با شوماست، کاملا و مطلقا" و یک ماچ آب‌دار هم هم‌زمان از دست و پای پدر می‌کرد برای محکم کاری!

کسی به پدر نگفت که این پسرک چموش، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند، خانواده است!

مادر، هنوز چشم به راه یک قاصد، یک میانجی، یک واسطه‌ی عاقل جوانمرد است.

بیاید وسط و کمک کند که خانواده برگردد سر جایش. این پسران ناخلفی که به جان برادران و خواهران -و البته اموال خانواده- افتاده اند، بنشینند سرجایشان. تار و مار شده‌ها برگردند سر خانه و زندگی‌شان. گرفتارهای موتور خانه و زیرزمین، سر سفره بازگردند. پدر هم تضمین عینی بدهد که دیگر دیوانه نشود و دست بچه های دیوانه را هم -در دیوانه بازی بیش از این – ببندد. عذرخواهی و جبران هم به وقتش.

تا حالا هم چند باری یک آقا سید آبرودار و یک "ریش سفید بی‌ریش" به قصد واسطه‌گری جلو آمده‌اند، ولی نشده. اوباش‌ترین بچه ها -که از همه هم بیشتر بقیه را کتک زده و سهم سایرین را بالا کشیده‌اند- نگذاشته‌اند!

آخر پدر جان! تا کی گوش‌ات بدهکار این بچه‌های ناخلف است؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 نوامبر 2011 در ملک عقیم, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,

بزن!

با لهجه ی کاشی قرائت شود:

بزن! شُش ات حال آد!

=

بنوش! تا شُش ات حال بیاید.

**

پ.ن: حال آمدن شش، چیزی در مایه ی خنک شدن جگر است با مایه ی دراماتیک کمتر!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2011 در شبه طنز

 

برچسب‌ها: