RSS

بایگانی دسته‌ها: دین

من شجاع هستم حاج آقا!

من شجاع هستم حاج آقا!

رایج است که روحانی کاروان از زائران می پرسد مرجع تقلیدش کیست.
نیت هم خیر است، تا اگر مرجعی در مورد خاصی حکم خاصی دارد، طرف را راهنمایی کند.

می شود البته مرجع تقلید نداشت ولی «محتاط» بود. یعنی یک جوری عمل کرد که نظر همه تامین شود. البته برای «محتاط» کار بسیار مشکل است و همواره باید جانب حداکثر احتیاط را بگیرد (و معمولا سخت ترین حکم را اجرا کند و …).

البته روش ما چیز دیگری است!

*

*حاج آقای کاروان:  مرجع شما کیه؟

#من: حاج آقا! من شجاع هستم!

* :  ؟ !

# : در زمینه های مختلف از مراجع مختلف تقلید می کنم (نوعا آن که آسان گیر تر است!)

* : ؟ !

# : اما آن چه به شما مربوط می شود، حج است که از آقای … تقلید می کنم.

* : بسیار خوب!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 ژوئیه 2012 در دین, شبه طنز

 

برچسب‌ها: , , , , ,

در جستجوی گوهر دین

در جستجوی گوهر دین

در حاشیه‌ی آغاز جلسات «اسلام و مقتضیات زمان» استاد سروش محلاتی+  *#*

*

اسلام -و اصولا دین‌ها و آیین‌های کهن- از دوران قدیم به ما به رسیده‌اند و لاجرم بخشی از امر «قدیمی» تلقی می‌شوند.

و از آن جا که دین -به فرموده‌ی بسیاری از حکما- خود عبارت است از نحوه‌ای از سلوک زندگی دنیا که متضمن حیات و سعادت اخروی نیز باشد -ظاهرا تعبیر از علامه طباطبایی باشد-؛ این در هم تنیدگی دین و آیین با زندگی روزمره و مخلوط شدنش با عرف و فرهنگ و شرایط جامعه‌ای که در آن اجرا می‌شود،  و در بستر آن می‌زید، امری بدیهی و گریز ناپذیر است.

به عبارتی، وقی در آن چه که به عنوان میراث دینی به دست ما رسیده بنگریم، لاجرم علاوه بر گوهر دین، رنگ و بوی فرهنگ جامعه (مشتمل بر عرف و زبان و آداب و …) و از آن پر رنگ‌تر، زمانه و تاریخ را خواهیم دید.

به دیگر بیان، لاجرم در آن چیزی که ما از اسلام می‌شناسیم، به جز بخش مهم و اصلی که گوهر دین باشد، بخشی برآمده از فرهنگ خاص اعراب، بخشی برآمده از محدودیت‌ها و اقتضائات زمانه‌ی پیامبر و … خواهد بود. علاوه بر این‌ها، بخش مهمی از آداب و سنن بومی خودمان و روش‌های پدران و مادران ما هم در طول تاریخ به این مجموعه اضافه شده‌است -و احتمالا این تفاوت ها در سنن اسلام ایرانی با اسلام مصری یا اروپایی قابل مشاهده است- که در مجموع پکیج کاملی را تشکیل می‌دهد که تفکیک اجزای آن -دین از غیردین- به این سادگی و بی اجتهادی ژرف،‌ ممکن نباشد.

(پرانتز: ما یک سری نقاش ساختمانی داریم که سبیل می‌گذارند سه برابر نیچه! و این را از ایمان می‌دانند و نشانه‌ی مومن بودن (دقیقا معادل ریش برای حزب اللهی ها) و خداییش هم آدم های خیلی خوبی هستند و نمازخوان و …  و ابدا نمی‌شود قانع‌شان کرد که آن را بزنند.  تلاش کردم که می‌گم! :ختم پرانتز)

ای بسا هنر «اجتهاد» بازشناسی این گوهر دین از خلال مدارک موجود از زمان‌های گذشته باشد و سوار کردن آن بر مرکب زمانه ی جدید.

ما مشتریان دین هستیم و در این روزگار مشتری مداری، عرضه کنندگان دین باید که به نیازهای ما و زمانه‌ی ما پاسخ گویند.

(حاشیه ی ضروری: با تشکر از آقا محسن عزیز، لازم است تاکید کنم که مسلما و مسلما منظور ما اصالت دادن به میل و هوس مشتریان یا زمانه نیست آن هم در برابر دین و امر خدا. خصوصا که صراحتا در قرآن به پیامبر خطاب شده است که «لو اتبعت اهوائهم…» اگر از هواهای این ها بخواهی پیروی کنی، همه چیز به تباهی و فساد کشیده خواهد شد و … )

انجام نگرفتن این مهم، موجب رکود و در شرایط افراطی، وهن دین و لذا طرد دین خواهد شد.

×

از سوی دیگر، اقتضائات زمانه و محدودیت‌های دانش بشر را به دین بستن و به دین تحمیل کردن، کاری است نادرست و بدعتی است آشکار. چرا که با دگرگون شدن زمانه و پیشرفت علم و رد شدن آن بخش های سست، موجب رد شدن دینی می‌شود که خود را به آن موراد سست بسته باشد.

در این فقره، در آن چه بر گالیله رفت باید تامل کرد.

اصولا رویکرد کلیسا و علم رویکردی قابل تامل است و قابل تکرار. ما در خواندن تاریخ کم دقت هستیم و کاری که کلیسا کرد را آن قدر ساده و دم دستی و کاریکاتوری ترسیم و تعریف می‌کنیم که هیچ احتمال نمی‌دهیم که ممکن است خودمان در همان مسیر در حال طی طریق باشیم! (سلام آقا!)

یا در آن چه بر سر امیرکبیر و واکسن آبله و ماجرای مایه کوبی و …. رفت، باید اندیشید.

مقاومت قدیم در برابر جدید امر عجیبی نیست.

در بازاریابی هم نموداری زنگوله‌ای برای مصرف شدن محصول جدید وجود دارد. مصرف کنندگان یک محصول، سه گروه اصلی‌اند. گروهی پیشقراولان مصرف هستند و میل به آزمایش محصول جدید دارند. پس از آن‌ها -اگر محصول توانست در بازار بماند- وارد فاز مصرف انبوه می‌شود و مصرف کنندگان معمولی به آن توجه می‌کنند. و گروهی هم هستند که به شدت محافظه کار هستند و تا محصول حسابی جواب پس ندهد، به مصرفش روی نمی‌آورند.

 

اما این که این محافظه کاران و مقاومت کنندگان قدیم در برابر جدید، مسلح به سلاحی به نام دین شوند، امری است خطرناک و ضربه زننده؛ خصوصا به دین.

یعنی چه بسیار دیده شده‌است که نمایندگان امر قدیم، با تیغ دین به جنگ امر جدید آمده اند. و لاجرم آن جا که حق با امر جدید بوده باشد (غالب اوقات، حق با کارآمدی است)، تیغی که ناشیانه به کار برده‌اند، خواهد شکست. و نتیجه در میان شکست خوردگان یا سرخوردگی و رویگردانی افراطی است یا مقاومت منفعل و طرد بیش از پیش و گوشه گیری بیشتر.

خوب چه کاری است؟ چرا پای دین را جایی وسط بکشیم که خود دین هم نخواسته وارد آن حوزه شود؟ چرا مصداق «اخسرین اعمالا» بشویم؟

×

پدربزرگم می‌گفت که من خودم بودم در دعای ندبه‌ای در کاشان که در آن آقا جوادعطار (ظاهرا شهردار کاشان بوده) را لعنت می‌کردند که آب لوله کشی و دوش را به کاشان آورده و می‌خواهد مردم را از نماز و دین بیندازد و استغاثه و گریه می کردند به درگاه خدا بابت این از دست رفتن دین مردم!
چرا؟ چون غسل فقط در آب خزینه حمام صحیح است -با آن همه آلودگی- و …

یا پسر عمه‌ام می‌گفت که اوایل که تسبیح پلاستیکی آمده بود، برخی از این پیرمردها می‌گفتند ذکر با «تسبیح پلاستیکی» باطل است!

خوب بگو من تسبیح پلاستیکی دوست ندارم! چرا می‌گویی ذکر باطل است؟ چرا می‌گویی حرام است؟ چرا ….؟‌
بگو دموکراسی و آزادی را نمی‌فهمم و لذا دشمن می‌دارم‌شان. از کمترین نقدی می‌‌ترسم. بنیه‌ی نظری ندارم و از دانش و دانشگاهی می‌ترسم، خصوصا وقتی نظر کارشناسی، موی دماغم باشد!

چرا می‌گویی در اسلام آزادی نیست؟  فلان علوم الحادی و مسموم است و اسلامی نیست!  چرا ….

*

یک شق دیگری هم این ماجرا دارد. و آن قایل نبودن «منطقه الفراغ» برای شرع است و علاقه‌ی افراطی به این که پای دین را هر جا که شد به میانه بکشیم.

توضیح می‌دهم:

یک تحریفی در مکتب خلفا هست که مرحوم علامه عسکری مفصلا به آن پرداخته و آن حدیث مجعولی است که -العیاذبالله- پیغمبر یک سوتی اساسی می‌دهد در یک امر بدیهی (می‌گوید خرما را بارور نکنید و گرده افشانی نکنید و…  و بعدش خرمای مدینه خراب می‌شود) و ملت شاکی می‌شوند، ایشان می‌گوید: «شما در امر دنیای خودتان، از من داناتر هستید و به روش خودتان عمل کنید!»

این از یک سو افراط است و می‌خواهد پای دین را  به کل از دنیا ببرد و یک سوی دیگر دارد این بام که حضراتی هستند که منطقه الفراغی برای شرع قایل نیستند و هیچ مساله‌ای را غیردینی نمی‌دانند.

حضرت امیر به صراحت در نهج دارند که شرع اگر چیزی را نگفته، از روی غفلت و فراموشی نبوده است و این نگفتن آگاهانه بوده است و شما بیشتر گیر ندهید و کار را بر خودتان سخت نکنید و با رجوع به عقل و مشورت کارتان را پیش ببرید.

این نوع هواداری افراطی و توقع بی‌جا از دین (که هم پزشکی و هم اقتصاد و هم همه‌ی دانش‌های نظری و تجربی را که طی هزاران سال با زحمت و تجربه بشری به دست آمده را بالکل از دین و فقه و چند فقره کتاب حدیث باقی مانده از گذشتگان می‌خواهد) هم -چون روز روشن است که-  محکوم به شکست است و بلاشک در صورت به میدان عمل آمدن، شکست خواهد خورد.

سرخوردگی دیگری در این فقره نیز قابل پیش بینی است که در تقی زاده ها شیخ ابراهیم زنجانی ها … مشاهده شده و در آینده نیز خواهد شد. (آن صدر مشروطه، رسایل  بعضی از این ها  خواندنی است که آی اسلام آمد و اسلام همه چیز است و …. ولی بعدا در عمل هم به ناشی گری این ها هم به توطئه‌ی اجانب سرکه شان شراب شد و کار اینان به خرقه دری کشید! )

اسلام شاید در همه چیز نظری داشته باشد و کامل هم باشد در ورژن امام زمانی‌اش  -انشالله- (که تازه بر سر آن هم بحث هست و ای بسا ایشان بیاید و اصولا نگذارد پای دین به هر جایی کشیده شود و در بسیار امور عقل تجربی بشری را سلطان قرار بدهد! چنان چه ائمه ی پیشین، هنگام بیماری به طبیب مراجعه می کرده اند.) با این حال چیزی که مسلم است این است که: این ورژن موجود در دستان ما و حوزه‌ها و علمای دین ماست، آن مجموعه‌ی کامل نیست.

در این فقره بحث زیاد است و من نیز فرصت منظم ساختن ذهنم را نداشتم. شاید وقتی دیگر.

****

*#* به لطف آسدعمار خان و دوستانش در «بنیاد اندیشه و احسان توحید«، جلساتی نزدیک به قالب هیئت، به شرح فوق راه افتاده‌است و انشاءاله قرار است ادامه یابد. (نمی‌دانم قصد این دوستان مطرح شدن و شلوغ شدن جلسه بوده یا نه! و این معرفی کردن ِمن، کار درستی هست یا نه!)

موضوع، موضوعی است که خیلی ها -از جمله مرحوم شهید مطهری- بدان پرداخته‌اند. روش جناب سروش محلاتی هم در بررسی موضوع، روش جالبی است و با نگاه تا حدودی بی‌طرف، آرای مختلف را طرح و باز می‌کند و دلایل و دفاعیات هر طیف نظری را طرح می‌کند و … که البته هنوز به جمع بندی و ارائه‌ی نظر خود ایشان نرسیده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مه 2012 در نگاه اجتماعی, آسیب شناسی دینی, دین

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

پیشوایی فراتر از زمان

پیشوایی فراتر از زمان

این که محمود سریع القلم، قلم به دست گیرد و تک نگاری حول یک شخصیت بکند -در حد کتاب-، خودش مایه‌ی جلب توجه است و کم سابقه؛ چه رسد به این که چون این با نیکی و عظمت از آن شخصیت یاد کرده باشد و آن شخیصت کسی نباشد جز:

«سید موسی صدر»

**

عنوان کامل کتاب این است:

«پیشوایی فراتر از زمان
درآمدی بر نظام فکری و سیره ی عملی امام موسی صدر»

که به لطف داداش مهدی، ما هم این کتاب را -در اولین روزهای توزیع- صاحب شدیم!

تقدیمیه‌ی کتاب، برای خودش حکایتی است که برایتان می‌آورمش:

«

تقدیم به سید موسی صدر

×  که در عمل نشان داد، کرامت انسان در منظومه ی خلقت، بر قدرت و حفظ سِمَت، برتری سنجش ناپذیری دارد؛

×  که با سکوت و خویشتن داری خود آموزش داد، تا چه میزان هر مسلمان ظرفیت انتقادپذیری و تعامل با افراد و افکار متفاوت را دارد؛

×  که با نوع زندگی اش اثبات کرد، اصالت خانوادگی و تربیت فکری، مهم ترین پیش شرط های مصلح و سیاستمدار بودن است؛

×   که به گونه ای منحصر به فرد، با مجموعه ی تلاش هایش، روش ترکیب دین با واقعیت های زمان و مکان را عرضه کرد.

»

×××

و  در پایان کتاب نیز در نتیجه گیری و جمع بندى، مطالب جالب کم ندارد و از آن جمله این که:

«
دومین میراث امام موسی صدر، ‌اهتمام وسیع او برای وارد کردن دین و دیانت به عرصه‌ی اجتماعی و سیاسی بود. او اسلام را سیاسی نکرد. اسلام همیشه سیاسی بوده است. او عقلانیت سیاسی را با اسلام و وحدانیت آمیخت.

سید موسی صدر از ابتدا تا انتها با ظلم مبارزه کرد. اما قبل از آن که با ظلم سیاسی مبارزه کند، با ظلم فکری و اجتماعی و اقتصادی مبارزه کرد: جهل فرهنگی به ظلم سیاسی منجر می‌شود.  او دین را از چارچوب «عادات» به چارچوب «فکر و استدلال» مبدل کرد.

»

 

برچسب‌ها: , , , ,

خار مغیلان به کدام شوق؟

خار مغیلان به کدام شوق؟

حافظ بزرگ چون این سروده است که:

«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غم مخور! »

یعنی

وقتی شوق کعبه در کار باشد و مسیر درست تنظیم شده باشد، هر قدر هم راه سختی داشته باشد، مهم نیست و سرزنش‌های خار مغیلان –نماد سختی‌های سفر، اهمیتی نخواهد داشت و قابل تحمل خواهد بود.

×

بالاخره هر مقصد خوبی، سختی سفر دارد و هزینه دارد. هر کسی که بخواهد مفت و مجانی و شانسی و بی‌تلاش و سختی‌های راه، به توفیق دست یابد و به کعبه درآید، لاجرم خیالبافی است ابله. و اگر در چون این سرگردانی‌ای خسارت ببیند و بمیرد، «هلاک باطل بیابان» است نه «شهید راه کعبه» که میزبانی‌اش با خود خداست.

این مسیر و مقصد خیلی خیلی مهم است. این که درست تنظیم شده باشد و به سوی آن در حال حرکت باشیم.

به عبارتی اگر ما به جای رفتن به سوی کعبه و به شوق کعبه، رو به ترکستان داشته باشیم و در آن راه قدم می‌گذاریم، اگر خار مغیلان سرزنش‌ها هم نکند و هوا و بخت، مساعدت هم بکند و خوش خوشان‌مان هم باشد، ما باید غم بخوریم. و نگران باشیم و پرپر بزنیم تا مسیرمان را درست کنیم.

« در اتوبان گر به سوی ترکستان خواهی زد قدم
تشویق‌ها هم اگر بکند خار مغیلان،‌ غم بخور! »

گاهی این بخت مساعد، مهلت دادن های خداست که لزوما نشانه ی خیر برای ما و حقانیت ما نیست. این شانس آوردن ها، این مساعدت زمین و زمان، گاهی اسباب امتحانی است سخت تر و ژرف تر. از باب «کلا نمد هئولا و هئولا»، از باب «لیزدادوا اثما». از باب استدراج.

ما باید مراقب باشیم تا این سختی که می‌کشیم، سختی باطل نباشد. ضرر دو سویه نباشد.هم سختی باشد و هم مقصد نباشد.

تا هم ماجور باشیم و هم منصور. هم به مقصد نزدیک شویم و در مسیر باشیم، و هم از پس وجدان خودمان، از پس انتظارات خودمان، از پس اهداف و نیات خودمان برآییم.

و مصداق: «و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا» + نباشیم. که وصفی است برای کسانی که خدا ایشان را زیان کار ترین زیان کاران (اخسرین اعمالا) دانسته است.

در همین رابطه: حجت شرعی و حرف غیرکارشناسی!+

 
 

برچسب‌ها: , ,

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

از آن طرفش «دنیا طلبی» -با تعریف «شخصی» غیردقیق‌اش- حداکثرش مکروه است
و حفظ نکردن «شان اجتماعی» و حرمت شخصی و محرومیت دادن به خانواده و … خلاف شئونات مقرر در شرع، حرام است.

ضمنا، شنیده‌ایم که کسی که برای کسب روزی حلال برای بهبود معیشت خود و خانواده و «حفظ شان» خانواده‌اش کار بکند، اولا ثواب جهاد در راه خدا را برده و ثانیا اگر در این مسیر کشته شود، شهید محسوب است.

و نشنیده‌ایم که کسی که در اثر سختی دادن به خود جانب اعتدال را رعایت نکرده و مثلا در اثر سوءتغذیه بیمار شده یا از دنیا رفته باشد، کار درستی کرده باشد. بلکه از نظر شرع مردود است و متهم به خود کشی.

زهد –به شرط حفظ تعادل– حداکثر یک مستحب است؛ و «حفظ شان» و «تامین معیشت خود و عیال» و «تامین زندگی باعزت در حد شان » یک واجب قطعی بلاقید است.

*

جماعتی که مستحب را واجب می‌کنند -ولو در حوزه ی شخصی باشد- یا حلال را بر خود حرام+، اشتباه می‌کنند.

جماعتی که تعمیم خودسرانه و بدعت گرانه‌ی «مستحب به واجب» را به حوزه‌ای بیرون از خود می‌کشانند -ولو به خانواده‌شان باشد- اشتباه می‌کنند.

جماعتی که مستحب را برای اجتماع میلیونی خود واجب می‌خواهند -یا حلال و مباح را به دلایل غیر اصیل، حرام و مکروه می دارند-، خیلی اشتباه می‌کنند و متوجه اثرات مخرب آن نیستند ولو نیت‌شان بد و مخرب -و از روی حسد یا از رسوبات مارکسیستی- نباشد.

*

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2012 در آسیب شناسی دینی, خانواده, دین, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

چون این خدایی، پروردگار من است!

چون این خدایی، پروردگار من است!

سوره‌ی توحید (همان «قل هوالله احد» خودمان) را بسیار دوست می‌دارم.

قدیم این طوری نبود ولی چند وقتی است که خیلی به این سوره علاقمند شده‌ام.

خیلی با عزت است. خیلی پرورنده است. عظیم است. من به قدر این ظرفیتِ کمتر از هیچ ِخودم می‌گویم البته. ورنه من کجا و چون این فهمی کجا؟

ولی پیامبر و ائمه،  خیلی این سوره را بزرگ داشته‌اند.

گفته‌اند که ثلث قرآن است و اگر کسی سه بار این سوره را بخواند، اجر و ثواب یک بار قرائت کل قرآن را به او خواهند داد.

یا در نمازهای یومیه در یک روز (که 10 رکعتش حمد و سوره دارد و باید سوره ی دیگری را کنار حمد انتخاب کرده و بخوانی) مکروه است که حداقل یک بار سوره‌ی توحید در میان سوره‌های انتخابی‌ات نباشد.

و مستحب هم هست که در همان نماز، یک یا دو یا سه بار بعد از خواندن سوره‌ی توحید، بگویی «کذلک الله ربی» یعنی چون این خدایی را من به پروردگاری قبول دارم -که وصفش در سوره آمده-.

**

« بگو خدا یکی است

بی‌نیاز است،

نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد،

و هرگز کسی همانند او نیست و نتواند بود. »

و به راستی چون این خدایی، پروردگار من است!

و تنها چون این خدایی ارزش پرستیدن و اطاعت کردن دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 فوریه 2012 در دین

 

برچسب‌ها: ,

چه کسی زینت خدا را حرام کرد؟

این تیتر ما ترجمه‌ی تحت اللفظی ابتدای آیه شریفه 32 از سوره مبارکه اعراف+ است.

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِیَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ…»
شاید ترجمه اش این بشود که
«بگو چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش ارائه کرده و چیزهای خوب و پاکیزه ای که روزی شان می شود را حرام کرده .. »

***

یکی از ماجراهایی که برای شان نزول این آیه گفته شده، این است که چند نفر از صحابه، عرفانشان می‌زند بالا و آخرت را خیلی جدی می‌گیرند و …

یکی سوگند می‌خورد که چشم من از این پس -شب ها- خواب را به خود نخواهد دید و پیوسته به نماز و عبادت مشغول خواهم شد. دیگری بنا می‌گذارد که همه‌ی روزها را روزه باشد و لب به غذای مطبوع نزند و دیگری با خودش متعهد می‌شود که کلا باب شهوت را ببندد و دیگر با زنان هیچ کار نداشته باشد و از همسر حلال خودش نیز برخوردار نشود.

چند روزی نمی‌گذرد که خبر به پیامبر می‌رسد و ایشان به شدت ناراحت می‌شوند و این آیه می‌آید و ایشان همه را جمع کرده و به منبر می‌روند و توضیح می‌دهند که

« رهبانیت در اسلام نیست. این کارها افراط است و درست نیست. از من که نباید جلو بزنید! من که پیامبر شما هستم، هم بخشی از شب‌ها را می‌خوابم و استراحت می‌کنم و هم برخی روزها را روزه نمی‌گیرم و هم با همسران خود به صورت حلال مراوده دارم. شما هم حرف و قسم‌تان اشتباه و باطل است و بروید زندگی متعادل داشته باشید. »

*

به قول مولوی بزرگ:

«زین للناس» حق آراسته است
آن چه حق آراست، کی تانند رَست؟

که هم اشاره به آیه‌ی شریفه‌ی فوق دارد و هم اشاره به آیه 14 سوره آل عمران+.

«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ »

که غالب مفسرین بر آن اند که آن کسی که برای نوع بشر، علاقه‌ی به شهوات (خواستنی ها) از زنان و فرزندان و اموال گردآمده از طلا و نقره و اسب‌های خفن (که امروزی‌اش می‌شود ماشین‌های خوب) و سایر چهارپایان و مزرعه و ملک و املاک و … که اسباب زندگی دنیا هستند را زینت داده، خود خدا بوده است. و البته عاقبت خوب، نزد خداست (و نباید اسیر این اسباب ماند چون زیبایی شان اصالت ندارد. مال خودش نیست، از باب تزئین شدنی است که خدایشان کرده و در چشم نوع بشر زینت شان داده تا زندگی بشر ادامه یابد. و جا دارد یادی کنیم از خواجه عبدالله انصاری: «الهی! آدم ابوالبشر سیه روزی کرد، ولی گندم ِاو را که روزی کرد!»  خداییش! متفکر)

و به هر حال، به قول مولانا، آن چه را که خدا زینت داده، هیچ کسی نمی‌تواند بزدایدش و از زیرش در برود.

**

«زین للناس» حق آراسته است
زآن چه حق آراست؛ کِى تانند رست؟
چون پى «یسکن الیها»ش آفرید
کى تواند آدم از حوا برید
این چنین خاصیتى در آدمى است
مهر، حیوانرا کم است، آن از کمى است
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حیوانى بود

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 فوریه 2012 در آسیب شناسی دینی, از مولانا, از تاریخ, دین

 

برچسب‌ها: , , , ,

تفاوت مقام

منظورم از «مقام»، جایگاه و رتبه و جاه نیست (Position).

منظورم چیزی است که گویی مرحوم شریعتی به استعاره آن را «جغرافیای کلام» نامیده و مرحوم مطهری «اقتضائات زمان و مکان».

منظورم شرایط و چارچوب و موقعیت (Situation) است.

****

«مقام استنباط»، با «مقام افتاء»، با «مقام عمل» به کلی متفاوت است.

چه مدیر تصمیم‌گیر یک سازمان باشی و چه مرجع تقلید، میزان حزم و احتیاطی که در هر یک از این مقام‌ها به خرج می‌دهید، متفاوت خواهد بود.

***

دو مثال می‌زنم که معلوم شود.

مثال اول را از قول آقاسیدطاهر عزیز می‌گویم که او هم از آقارضی شیرازی (آیت الله) نقل می کرد.

که مرحوم آقای بروجردی (اگر درست یادم باشد) درباره‌ی نجس بودن اهل کتاب  می‌گفت دلیلی نداریم بلکه اثبات می‌کرد که حکم بر طهارت است ولی به تبع اجماع و نظر سایر علما در مقام فتوا دادن، حکمی شبیه به سایرین و مخالف استنباطش داده بود.

منطق قابل درکی هم دارد. چرا که اگر شما از هر شبهه‌ ای پرهیز کنی، خیالت راحت است که خلاف امر خدا نکرده ای! و رویکرد فقه ما نوعا این طوری بوده است و مبتنی بر احتیاط.

یا مثلا در حکم موسیقی، علمای اهل احتیاط -نظیر مرحوم گلپایگانی و دامادش آقای صافی- اصلا از بیخ می‌گفتند حرام و خلاص! شما موسیقی گوش نکنی نمی‌میری، خیالت هم راحت است که حرامی مرتکب نشده‌ای. هیچ جوره حاضر نمی‌شود گناه دیگری را به گردن بگیرد.

مقلد برود و گناهی مرتکب شود و بری الذمه باشد ولی جناب مرجع تقلید پایش به خاطر گناه دیگری گیر باشد!  این است که اصل را بر احتیاط می‌گذارند تا تاوان لذت دیگری را خودشان ندهند!

**

و مثال دوم، از این جلو تر می‌رود و نشان دهنده‌ی تفاوت «مقام افتا» با «مقام عمل» است.

یعنی گاهی کسی با همه‌ی احتیاط هایش حکمی می‌دهد ولی باز خودش در عمل از آن هم بیشتر احتیاط می‌کند.

از آیت الله حمیدی شنیدم که مرحوم آقای خویی می‌گفت که من غسل مستحب را برای نماز کافی می‌دانم (و وضو لازم ندارد) ولی خودم تا به حال یک بار هم با غسل مستحب نماز نخوانده‌ام.

یعنی احتیاطی حتی بیش از مقام افتاء.

یا مرحوم امام که شطرنج بلاقمار و موسیقی بلااطراب را جایز می دانست، گمان نمی کنم در سراسر عمرش دست به مهره ی شطرنج زده باشد یا موسیقی را به قصد استماع، گوش کرده باشد.

 

*

تا وقتی دین در خانه‌های ما و در حوزه‌ی شخصی است، این احتیاط به جایی بر نمی‌خورد.

ولی آیا وقتی دین می‌خواهد وارد اداره‌ی جامعه بشود، کماکان می‌توان بر مدار همان احتیاطات چرخید؟

و چگونه می‌توان با احتیاط از مدار آن احتیاطات سابق خارج شد و اندکی فعال‌تر عمل کرد، بی‌آن که به دامن جنون و بی‌تقوایی و "خلخالی" گری و "سلفی" گری و … در افتاد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 ژانویه 2012 در ملک عقیم, آسیب شناسی دینی, دین

 

برچسب‌ها: , ,

آدمی، اسطرلاب حق است.

آدمی اسطرلاب حقست، اما منجمی باید که اسطرلاب را بداند. 
تره فروش یا بقال اگرچه اسطرلاب دارد، اما از آن چه فایده گیرد؟ و به آن اسطرلاب چه داند، احوال افلاک را و دوران و برجها و تأثیرات و انقلاب را الی غیرذلک؟ 
پس، اسطرلاب در حق منجم سودمند است، که: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَهُ.
هم‌چنان‌که این اسطرلاب مسین، آینۀ افلاک است؛ وجود آدمی- که، وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ، اسطرلاب حقست. چون او را حق تعالی به خود عالم و دانا آشنا کرده باشد.
از اسطرلاب ِوجود خود، تجلی حق را و جمال بیچون را دم بدم و لمحه به لمحه می‌بیند، و هرگز آن جمال از این آئینه خالی نباشد.
 حق را عزّوجل بندگانند، که ایشان خود را به حکمت و معرفت و کرامت می پوشانند.
اگرچه خلق را آن نظر نیست که ایشان را ببینند، اما از غیرت خودرا می پوشانند، چنانکه متنبّی می گوید:
لَبسْنَا الْوَشْیَ لَا مُتَجَمِّلَاتٍ         وَلکِنْ کَیْ یَصُنَ بهِا لْجَمَالَا
(جامه ی رنگارنگ/آراسته پوشیده ایم ولی نه برای زبیا کردن خود،
بلکه برای این که زیبایی خود را پنهان کنیم!)
****
کتاب «فیه ما فیه»
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 دسامبر 2011 در از مولانا, دین

 

نهضت عاشورا و اهداف آن؛ از مرحوم علامه طباطبایی

این مقاله، از بهترین نوشته‌های تحلیلی است که درباره عاشورا خوانده‌ام.

کمتر کسی توانسته این قدر دقیق به موضوع نزدیک شود و آن هم در متنی این قدر کوتاه و مختصر.

عالی است.

از دستش ندهید.

این جا+.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 دسامبر 2011 در دین

 

برچسب‌ها: , ,

حقیقت ایمان

امام صادق علیه السلام فرمودند:

از حقیقت ایمان است که:

حق را -گرچه به تو زیان رساند- بر باطل -گرچه به تو سود رساند- مقدم بداری،

(از حق -گرچه به ضررت باشد- علیه باطل -گرچه به نفعت باشد- طرفداری کنی.)

و زبانت بر دانشت پیشی نگیرد.

(گفتارت از علمت عبور نکند. بیش از آنچه می دانی نگویی.)

اِنَّ مِنْ حَقیقَةِ الْایمانِ

اَنْ تُؤثر الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّکَ عَلَی الباطل وَ اِنْ نَفَعَکَ،

وَ اَنْ لایَجُوزَ مَنطِقُکَ عِلمَکَ.

المواعظ العددیة/ مرحوم آقای مشکینی / ص 202

بعدالتحریر:

منبع روایت مذکور: بحار الانوار /نشر دارالکتب الاسلامیه / جلد ۲ صفحه 114 / باب ۱۶: النهی عن القول بغیر علم

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2011 در دین

 

برچسب‌ها: ,

بشنو … همین!

گاهی به نماز می‌ایستم و قبل از تکبیر، یک لحظه، دوربین را می‌برم عقب و مثلا از روی ماه یا خورشید خودم را نگاه می‌کنم. خیلی هم دورتر نمی‌روم -که البته می‌شود رفت-.

حقارت و کوچکی خودم را در پهنه‌ی این خلقت عظیم حس می‌کنم و ناامید -و البته امیدوار؛ خوف و رجا و البته مایل به خوف- تکبیرالاحرام می‌گویم.

و این سوال در ذهنم می‌ماند که "آیا این چندرغاز نماز بی‌ارزش ما را اصلا به چیزی حساب خواهد کرد خدا؟  

من که اگر فرشته‌ی دست چندم دستگاه خدا بودم و این عالم هستی و عظمتش را می‌دیدم، عمرا نگاهی به نماز پلاسیده‌ی بی‌رنگ و لعاب و بی‌تمرکز بنده‌ی کوچکی چون خودم می‌کردم. چه رسد به خود خدا!

که اگر نگاهی بکند، به همه‌ی عمرم -نگاه رحمت هم نه ها!  فقط نگاه خالی!- برای شادی ابدی کافی است. یک عمل و یک روز و یک شب که دیگر به جای خود!

**

مناجات شعبانیه را که قبل‌تر که می‌خواندم، از اولش زود می‌گذشتم تا برسم به اوج‌هایش. مثلا آن جا که سخن از محبت بود یا دعاهای آخرش.

الان فکر می‌کنم، می‌بینم اوجش هم‌آن اولین جملاتش بوده انگار. و الان که می‌خواهم بخوانمش، خیلی از همان جملات اول جلوتر نمی‌روم.

این طوری شروع می‌شود:

وَ اسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک 
و اسمَع نِدایی اِذا نادَیتُک
و اَقبِل عَلی اِذا ناجَیتُک …

بشنو صدایم را وقتی با تو سخن می‌گویم،
بشنو صدایم را وقتی صدایت می‌کنم
و به من رو کن، وقتی مناجاتت می‌کنم …

 

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اوت 2011 در دین

 

برچسب‌ها: , ,