RSS

بایگانی دسته‌ها: دیدار

نشستی با حضور رضا امیرخانی!

نشستی با حضور رضا امیرخانی!

در فرهنگسرای پایداری پلاکاردی زده بودند با عنوان «آ-رمان /  قرار گفتگو با رضا امیرخانی»  (+). ما هم در راه رفتن به فوتبال سه شنبه هایمان بودیم و سر راهمان رفته بودیم به سمت خشکشویی ِزمرد -پایین فرهنگسرا- لباس هایمان را بگیریم؛ پلاکارد را دیدیم و یادمان آمد که امروز هم برقرار است و وسوسه شدیم و خشکشویی نرفته، دل از فوتبال هم برکندیم و رفتیم نشستیم.

نیم ساعتی تاخیر داشت! رفتیم خشکشویی و برگشتیم و لَختی نشستیم تا آمد.

آرام و معتمد به نفس و -در این گرما-  چیزی بین کاپشن و کت(!)،چهل حدیث امام به دست؛
خوش برخورد، خوش فکر و خوش فک!

تعداد بیش از آن بود که  «گفت و گو» شدنی باشد و صمیمانه پیش رود و … من و یکی دو نفر دیگر سخن گفتیم و پرسیدیم و شیخ هم پاسخ می داد.

در پاسخ هایش بخل ندیدم. پدری هم ندیدم. ادب دیدم و تواضع دیدم.

اگر احساس می کرد چیزی تعریف از اوست، به شدت پس می زد و این -برای چون منی- که در بحثم ابدا قصد تملق نداشتم و بحثم فنی بود، گزنده بود. واکنشی بود که رفتار مرا هم با خود تخریب می کرد -که گویی من قصدم تملق بوده و شیخ پرهیزکار پس اش می زند! …-.
مع الوصف، از خودم که بگذرم؛ این رفتار، رفتار خوبی است و تعبیر به تواضع می شود و من نیز از این منظر، آن را می پسندم.

*

قصه نبافم.
الغرض!

یک نکته را که در ذهن خودم بود، از او پرسیدم و به شدت تایید کرد.
گفتم سرلوحه را تعطیل کردی. علتش را نمی دانم ولی آیا این نبود که آن کار -و اصولا چیزی شبیه به وبلاگ نویسی- مثل چیپس و پفک است و آدمی را مختصرا سیر می کند و جلوی اشتها را می گیرد و آدم از غذای اصلی می ماند و …

که تایید می کرد که وبلاگ نوشتن و اصولا این قبیل روزمره نوشتن -برای رسانه ها و مطبوعات یومیه- را برای کسی که می خواهد کتاب بنویسد، سم می بینم. و این که ابتدا سعی کردم حول و حوش کتابی که می نویسم، چیزی درز ندهم و در روزمره نویسی، داستان یا بخشی از آن را لو ندهم. ولی دیدم که ماجرا فراتر از این است و اصولا نوشته های خرد -خصوصا اگر خوب از آب در بیاید (این معترضه از من است)- اشتیاق آدم را ارضا می کند و آن هیجانی که لازم است تا پشت یک کار جمع شود تا تمامش کند را از آدم می گیرد.

خلاصه، چندی است که حاج ممرضا خان+ ، وبلاگ را «دنیا»ی خودش دید و گذاشتش کنار!

ما هم البته نه انگیزه های عرفانی کذا را داریم و نه به سبک شیخ قصه گو، چندان امیدی که محصول بهتری خلق خواهیم کرد!

با این حال، شاید بهتر باشد که درب این بیغوله را تخته کنیم.

تا رای دوستان چه باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 مه 2012 در وبلاگ و صاحبش, دیدار

 

برچسب‌ها: , , , ,