RSS

بایگانی دسته‌ها: آسیب شناسی دینی

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

به قول دوستی در نت:

کسانی که مردم را دعوت می کنند که «آخ» نگویند،
خودشان آن مقدار از فشار/درد را تحمل می کنند که به «آخ» گفتن بکشد و نگویند؟

 

برچسب‌ها: , ,

بالاتر از رضاخان!

بالاتر از رضاخان!

رضا خان نتوانست با زور سرنیزه، حجاب از سر زنان ما بردارد؛

اما این «احمد رضا چاخان»، با همین «گشت ارشاد»ش خواهد توانست!

 

برچسب‌ها: , , ,

حجاب vs. ربا

حجاب vs. ربا

ظاهرا محکم‌ترین آیات مربوط به حجاب بانوان در قرآن، در قالب توصیه به زنان پیامبر بیان شده.

آن قدر که -اگر عرف‌های حاکم بر جوامع مسلمان بگذارد- راه بر خیلی تفاسیر و احکام سهل‌گیرانه‌تر بسته نیست.

درباره مجازات و قبح اخروی ِترک ِآن هم -البته احادیث زیاد است- ولی اگر نگوییم از گناهان صغیره است، باید بگوییم از کبائر کوچک است.
(و البته هیچ گناهی را نباید کوچک شمرد. سخن ما چیز دیگری است)

اما درباره‌ی ربا، شدید‌ترین و صریح‌ترین محکوم کردن‌ها و نهی کردن‌ها بیان شده. و بی تردید از بزرگترین کبائر است.

به نحوی که به تصریح قرآن، اگر کسی از ربا دست نکشد به جنگ با خدا برخاسته. به خدا اعلام جنگ کرده است.

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَذَرُواْ مَا بَقِیَ مِنَ الرِّبَا إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ +
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ فَأْذَنُواْ بِحَرْبٍ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ …+ »

*

اصلا این دو تا گناه، هیچ ربطی به هم ندارند.
خوراک اولی شاید یک استغفرالله باشد ولی بار گناه اعلان جنگ به خدا را چه کسی می‌تواند حمل کند؟ و چه توبه‌ی مشکلی در پی دارد.

حالا شما ببینید وضع جامعه‌ی ما در این دو فقره چه طور است. تا خرخره در ربا و معاملات ربوی غرق هستیم یا نه؟ بانک‌ها چه می‌کنند؟ سود را گیرم یک جوری شیخ مال کردند؛ با این جرایم دیرکرد و … که مثال های کلاسیک برای یک معامله ربوی هستند، چه می‌شود کرد؟

آن وقت ببینید این محتسبین بی‌ایمان، برخوردشان چیست؟

راد.ان -یا سایر الدنگ هایی که ادای متشرعین را در می‌آورند و ادعای پیاده کردن شریعت را دارند- سخنی از «ربا» به میان آورده‌اند تا اکنون؟

معلوم است که نه.

وقتی می‌گویم با یک مشت بیمار جنسی سر و کار داریم که هم و غمشان ایکس(بلکه تریپل ایکس!) و ایگرگ است؛ و از دین خدا، آن جاها که گیر دادن به دخترکان، زیبارویان و جوانان در می‌آید را مهم می‌دانند، بگویید نه!

*

پ.ن: حالا از فردا می‌خواهند به کار بانک هم دخالت کنند! البته که حق ندارند و نباید چیزی بگویند. در هیچ کدام حق دخالت ندارند ولی بیماری است دیگر؛ چه می‌شود کرد؟

بعدالتحریر: این یادداشت+ از محمد معینی هم خواندنی است.

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

در جستجوی گوهر دین

در جستجوی گوهر دین

در حاشیه‌ی آغاز جلسات «اسلام و مقتضیات زمان» استاد سروش محلاتی+  *#*

*

اسلام -و اصولا دین‌ها و آیین‌های کهن- از دوران قدیم به ما به رسیده‌اند و لاجرم بخشی از امر «قدیمی» تلقی می‌شوند.

و از آن جا که دین -به فرموده‌ی بسیاری از حکما- خود عبارت است از نحوه‌ای از سلوک زندگی دنیا که متضمن حیات و سعادت اخروی نیز باشد -ظاهرا تعبیر از علامه طباطبایی باشد-؛ این در هم تنیدگی دین و آیین با زندگی روزمره و مخلوط شدنش با عرف و فرهنگ و شرایط جامعه‌ای که در آن اجرا می‌شود،  و در بستر آن می‌زید، امری بدیهی و گریز ناپذیر است.

به عبارتی، وقی در آن چه که به عنوان میراث دینی به دست ما رسیده بنگریم، لاجرم علاوه بر گوهر دین، رنگ و بوی فرهنگ جامعه (مشتمل بر عرف و زبان و آداب و …) و از آن پر رنگ‌تر، زمانه و تاریخ را خواهیم دید.

به دیگر بیان، لاجرم در آن چیزی که ما از اسلام می‌شناسیم، به جز بخش مهم و اصلی که گوهر دین باشد، بخشی برآمده از فرهنگ خاص اعراب، بخشی برآمده از محدودیت‌ها و اقتضائات زمانه‌ی پیامبر و … خواهد بود. علاوه بر این‌ها، بخش مهمی از آداب و سنن بومی خودمان و روش‌های پدران و مادران ما هم در طول تاریخ به این مجموعه اضافه شده‌است -و احتمالا این تفاوت ها در سنن اسلام ایرانی با اسلام مصری یا اروپایی قابل مشاهده است- که در مجموع پکیج کاملی را تشکیل می‌دهد که تفکیک اجزای آن -دین از غیردین- به این سادگی و بی اجتهادی ژرف،‌ ممکن نباشد.

(پرانتز: ما یک سری نقاش ساختمانی داریم که سبیل می‌گذارند سه برابر نیچه! و این را از ایمان می‌دانند و نشانه‌ی مومن بودن (دقیقا معادل ریش برای حزب اللهی ها) و خداییش هم آدم های خیلی خوبی هستند و نمازخوان و …  و ابدا نمی‌شود قانع‌شان کرد که آن را بزنند.  تلاش کردم که می‌گم! :ختم پرانتز)

ای بسا هنر «اجتهاد» بازشناسی این گوهر دین از خلال مدارک موجود از زمان‌های گذشته باشد و سوار کردن آن بر مرکب زمانه ی جدید.

ما مشتریان دین هستیم و در این روزگار مشتری مداری، عرضه کنندگان دین باید که به نیازهای ما و زمانه‌ی ما پاسخ گویند.

(حاشیه ی ضروری: با تشکر از آقا محسن عزیز، لازم است تاکید کنم که مسلما و مسلما منظور ما اصالت دادن به میل و هوس مشتریان یا زمانه نیست آن هم در برابر دین و امر خدا. خصوصا که صراحتا در قرآن به پیامبر خطاب شده است که «لو اتبعت اهوائهم…» اگر از هواهای این ها بخواهی پیروی کنی، همه چیز به تباهی و فساد کشیده خواهد شد و … )

انجام نگرفتن این مهم، موجب رکود و در شرایط افراطی، وهن دین و لذا طرد دین خواهد شد.

×

از سوی دیگر، اقتضائات زمانه و محدودیت‌های دانش بشر را به دین بستن و به دین تحمیل کردن، کاری است نادرست و بدعتی است آشکار. چرا که با دگرگون شدن زمانه و پیشرفت علم و رد شدن آن بخش های سست، موجب رد شدن دینی می‌شود که خود را به آن موراد سست بسته باشد.

در این فقره، در آن چه بر گالیله رفت باید تامل کرد.

اصولا رویکرد کلیسا و علم رویکردی قابل تامل است و قابل تکرار. ما در خواندن تاریخ کم دقت هستیم و کاری که کلیسا کرد را آن قدر ساده و دم دستی و کاریکاتوری ترسیم و تعریف می‌کنیم که هیچ احتمال نمی‌دهیم که ممکن است خودمان در همان مسیر در حال طی طریق باشیم! (سلام آقا!)

یا در آن چه بر سر امیرکبیر و واکسن آبله و ماجرای مایه کوبی و …. رفت، باید اندیشید.

مقاومت قدیم در برابر جدید امر عجیبی نیست.

در بازاریابی هم نموداری زنگوله‌ای برای مصرف شدن محصول جدید وجود دارد. مصرف کنندگان یک محصول، سه گروه اصلی‌اند. گروهی پیشقراولان مصرف هستند و میل به آزمایش محصول جدید دارند. پس از آن‌ها -اگر محصول توانست در بازار بماند- وارد فاز مصرف انبوه می‌شود و مصرف کنندگان معمولی به آن توجه می‌کنند. و گروهی هم هستند که به شدت محافظه کار هستند و تا محصول حسابی جواب پس ندهد، به مصرفش روی نمی‌آورند.

 

اما این که این محافظه کاران و مقاومت کنندگان قدیم در برابر جدید، مسلح به سلاحی به نام دین شوند، امری است خطرناک و ضربه زننده؛ خصوصا به دین.

یعنی چه بسیار دیده شده‌است که نمایندگان امر قدیم، با تیغ دین به جنگ امر جدید آمده اند. و لاجرم آن جا که حق با امر جدید بوده باشد (غالب اوقات، حق با کارآمدی است)، تیغی که ناشیانه به کار برده‌اند، خواهد شکست. و نتیجه در میان شکست خوردگان یا سرخوردگی و رویگردانی افراطی است یا مقاومت منفعل و طرد بیش از پیش و گوشه گیری بیشتر.

خوب چه کاری است؟ چرا پای دین را جایی وسط بکشیم که خود دین هم نخواسته وارد آن حوزه شود؟ چرا مصداق «اخسرین اعمالا» بشویم؟

×

پدربزرگم می‌گفت که من خودم بودم در دعای ندبه‌ای در کاشان که در آن آقا جوادعطار (ظاهرا شهردار کاشان بوده) را لعنت می‌کردند که آب لوله کشی و دوش را به کاشان آورده و می‌خواهد مردم را از نماز و دین بیندازد و استغاثه و گریه می کردند به درگاه خدا بابت این از دست رفتن دین مردم!
چرا؟ چون غسل فقط در آب خزینه حمام صحیح است -با آن همه آلودگی- و …

یا پسر عمه‌ام می‌گفت که اوایل که تسبیح پلاستیکی آمده بود، برخی از این پیرمردها می‌گفتند ذکر با «تسبیح پلاستیکی» باطل است!

خوب بگو من تسبیح پلاستیکی دوست ندارم! چرا می‌گویی ذکر باطل است؟ چرا می‌گویی حرام است؟ چرا ….؟‌
بگو دموکراسی و آزادی را نمی‌فهمم و لذا دشمن می‌دارم‌شان. از کمترین نقدی می‌‌ترسم. بنیه‌ی نظری ندارم و از دانش و دانشگاهی می‌ترسم، خصوصا وقتی نظر کارشناسی، موی دماغم باشد!

چرا می‌گویی در اسلام آزادی نیست؟  فلان علوم الحادی و مسموم است و اسلامی نیست!  چرا ….

*

یک شق دیگری هم این ماجرا دارد. و آن قایل نبودن «منطقه الفراغ» برای شرع است و علاقه‌ی افراطی به این که پای دین را هر جا که شد به میانه بکشیم.

توضیح می‌دهم:

یک تحریفی در مکتب خلفا هست که مرحوم علامه عسکری مفصلا به آن پرداخته و آن حدیث مجعولی است که -العیاذبالله- پیغمبر یک سوتی اساسی می‌دهد در یک امر بدیهی (می‌گوید خرما را بارور نکنید و گرده افشانی نکنید و…  و بعدش خرمای مدینه خراب می‌شود) و ملت شاکی می‌شوند، ایشان می‌گوید: «شما در امر دنیای خودتان، از من داناتر هستید و به روش خودتان عمل کنید!»

این از یک سو افراط است و می‌خواهد پای دین را  به کل از دنیا ببرد و یک سوی دیگر دارد این بام که حضراتی هستند که منطقه الفراغی برای شرع قایل نیستند و هیچ مساله‌ای را غیردینی نمی‌دانند.

حضرت امیر به صراحت در نهج دارند که شرع اگر چیزی را نگفته، از روی غفلت و فراموشی نبوده است و این نگفتن آگاهانه بوده است و شما بیشتر گیر ندهید و کار را بر خودتان سخت نکنید و با رجوع به عقل و مشورت کارتان را پیش ببرید.

این نوع هواداری افراطی و توقع بی‌جا از دین (که هم پزشکی و هم اقتصاد و هم همه‌ی دانش‌های نظری و تجربی را که طی هزاران سال با زحمت و تجربه بشری به دست آمده را بالکل از دین و فقه و چند فقره کتاب حدیث باقی مانده از گذشتگان می‌خواهد) هم -چون روز روشن است که-  محکوم به شکست است و بلاشک در صورت به میدان عمل آمدن، شکست خواهد خورد.

سرخوردگی دیگری در این فقره نیز قابل پیش بینی است که در تقی زاده ها شیخ ابراهیم زنجانی ها … مشاهده شده و در آینده نیز خواهد شد. (آن صدر مشروطه، رسایل  بعضی از این ها  خواندنی است که آی اسلام آمد و اسلام همه چیز است و …. ولی بعدا در عمل هم به ناشی گری این ها هم به توطئه‌ی اجانب سرکه شان شراب شد و کار اینان به خرقه دری کشید! )

اسلام شاید در همه چیز نظری داشته باشد و کامل هم باشد در ورژن امام زمانی‌اش  -انشالله- (که تازه بر سر آن هم بحث هست و ای بسا ایشان بیاید و اصولا نگذارد پای دین به هر جایی کشیده شود و در بسیار امور عقل تجربی بشری را سلطان قرار بدهد! چنان چه ائمه ی پیشین، هنگام بیماری به طبیب مراجعه می کرده اند.) با این حال چیزی که مسلم است این است که: این ورژن موجود در دستان ما و حوزه‌ها و علمای دین ماست، آن مجموعه‌ی کامل نیست.

در این فقره بحث زیاد است و من نیز فرصت منظم ساختن ذهنم را نداشتم. شاید وقتی دیگر.

****

*#* به لطف آسدعمار خان و دوستانش در «بنیاد اندیشه و احسان توحید«، جلساتی نزدیک به قالب هیئت، به شرح فوق راه افتاده‌است و انشاءاله قرار است ادامه یابد. (نمی‌دانم قصد این دوستان مطرح شدن و شلوغ شدن جلسه بوده یا نه! و این معرفی کردن ِمن، کار درستی هست یا نه!)

موضوع، موضوعی است که خیلی ها -از جمله مرحوم شهید مطهری- بدان پرداخته‌اند. روش جناب سروش محلاتی هم در بررسی موضوع، روش جالبی است و با نگاه تا حدودی بی‌طرف، آرای مختلف را طرح و باز می‌کند و دلایل و دفاعیات هر طیف نظری را طرح می‌کند و … که البته هنوز به جمع بندی و ارائه‌ی نظر خود ایشان نرسیده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مه 2012 در نگاه اجتماعی, آسیب شناسی دینی, دین

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

گشت ارشاد

گشت ارشاد

گشت ارشاد!
(برای دیدن در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)

**

عکس از استودیو زونا13 : «Zona13 Studio»

 
 

برچسب‌ها: , , , , , ,

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم!

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم!

من که دیگر اعصاب ندارم! دیگر نمی‌کشد مخم انگار! دیشب گفتگوی ویژه‌ی خبری را دیدم و یک بند حرص خوردم!

(خدا چه کارت نکند سید با این خبر دادنت!)

×

حالم دیگر بد می‌شود از این کاسب‌هایی+ که «سهو الامیر» را چسبیده‌اند و دکان کرده‌اند برای چند روزه‌ی دنیای خودشان، دین و اسلام را هم به پای هوس خودشان یا امیر قربانی می‌کنند! و انصافا هم نمی‌فهمند چی از دهانشان در می‌آید. خدا رحم کند به این تمدنی که این کلنگ به دستان می‌خواهند درست کنند!

سهو را باید تذکر داد. نباید حلوا حلوا کرد!  اگر به زمین خوردی، تا خانه را سینه خیز رفتن، کار عقلا نیست! ایستادن و تشویق کردن ِ «امیر ِسینه خیز رو» از سر دوستی و صداقت نمی‌تواند باشد.

کنگره ی بین المللی را با اطلاعیه ی فوری+ تشکیل دادن را من متوجه نمی شوم دقیقا چه قدر عمیق و علمی می تواند باشد!

دریغ که ناچارم اقرار کنم که دوست ِواقعی امیر، سروشی بود که روز اول عتابی گزنده و بی‌تعارف کرد و گفت: «یا امیر! جفنگ نگو!»

این کار او از همه‌ی این پاچه خواری‌های عبث خیرخواهانه‌تر بود. اگر نگویم که نهی از منکر و امر به معروف کردن او، دوستانه‌تر و مشفقانه‌تر بود؛ باید بگویم که دشمن دانا بود که توجه به گفته‌اش، به صلاح ملک و ملت و دین نزدیک‌تر بود و بلند کننده‌تر.

این همه وقت گذشت، ما یک جمله حرف حسابی از این آقایان نشنیدیم که طاقت حمل جزء کوچکی از این کوه عظیم ادعاهای  کیلویی  خرواری آقایان را داشته باشد!

بگذریم!

*

من بی‌حوصله بودم؛ مرا می‌بخشد.

آرام‌تر و منطقی‌تر و خوش‌بینانه‌تر و شایسته‌ی تامل تر را سرطان ذهن عزیز در این فقره نوشته است و انصافا عالی بود.

و مخاطب تیتر این یادداشت، ایشان و یادداشت خواندنی‌اش است+.

من نیز تبرکا(!) بند آخر را – که یکی از فرازهای طلایی ش هم هست-  برای‌تان می‌آورم:

«6. متفکران حوزه باید بیش از فکر اصلاح دانشگاه -آن هم به پشتوانه قدرت سیاسی- به فکر اصلاح خود حوزه باشند. اگر حوزه اصلاح شود دانشگاهیان خیلی بیشتر آن را مرجع عقاید خود قرار می‌دهند. قدرت سیاسی کارها را سریع می‌کند ولی معمولا در میان مدت اعتبار چهره‌های علمی را خدشه دار می‌کند.»

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

و چه می فهمند که اشتغال چیست؟!

و چه می فهمند که اشتغال چیست؟!

آمار دقیق ندارم ولی نگاهی سرسری به آمارها نشان می‌دهد که ما دهه‌ی شصتی‌ها که اکنون در دهه‌ى سوم عمر خود قرار داریم و از 20 سال تا 30 سال را پر کرده‌ایم، حدود 17 میلیون نفر هستیم.

این 17 میلیون نفر قبل از هر چیز، قبل از هر چیز، قبل از هر چیز به شغل نیاز دارد. تا با اتکا به درآمد آن، بتواند زندگی تشکیل دهد و سایر نیازهای خود را با عزت برآورد.

من از میزان کل مشتغلین بی‌اطلاعم ولی برآوردی وجود دارد که اگر عمده‌ی کسانی که اکنون شاغل به کار هستند -و مربوط به دهه‌های قبلی- هم‌این امروز هم بی‌کار شوند و بازنشسته، به این سادگی امکان مشغول کردن این هفده میلیون نفر وجود نداشته باشد.

برنامه‌ای بلند مدت برای رونق اقتصادی و جلب سرمایه گذاری به بخش تولید (و لذا ایجاد اشتغال) لازم داشته که امروز که این نسل وقت کار کردنش شده، کاری برای مشغول شدن وجود داشته باشد. هم از این سرمایه‌ی عظیم انسانی به نفع کشور و افزایش تولید ملی استفاده شود (از منظر کلان) و هم این جوانان بتوانند حداقل‌های معیشت را واجد باشند (از منظر خرد).

و من متصور نیستم که کسی مسئولیتی داشته باشد و بتواند سر بر بالش بگذارد و بی آن که فکر ایجاد اشتغال برای این‌ها اجازه‌ی خوابیدن به او بدهد.
هر چه می‌اندیشم، چیزی و دغدغه‌ای مهمتر از ایجاد اشتغال برای این‌ها در مخیله‌ی یک مسئول نباید و نمی‌تواند باشد و اگر نباشد، لاجرم چیزی از احساس مسئولیت سرش نمی‌شود!

و من نمی‌دانم آیا در قضاوت تاریخ ما می‌توانیم از زیر این بار مسئولیت فرار کنیم که در اوج درآمدهای نفتی این کشور در این دوره -که بیش از همه‌ی درآمدهای‌ما در همه‌ی تاریخ بوده-، چنین کارنامه‌ی افتضاحی از عمل‌کرد اقتصادی و لاجرم بی‌کاری و رکود و سرخوردگی قشر عظیمی از جوانان تحصیل کرده‌ی پر انرژی برجای نهاده باشیم.

من یقین دارم اگر چوب خشک رئیس جمهور ما شده بود (که هیچ کاری نمی‌کرد و می‌گذاشت کارهای قبلی-با همه‌ی ایراداتش- ادامه یابد) وضع ما این نبود.

من یقین دارم اگر روزنامه‌ها و احزاب آزاد بودند در انتقاد از مشی حضرات، وضع ما به این ‌جا نمی‌کشید. من یقین دارم که اگر حمایت‌های تمام عیار ناموسی نظام -مشخصا شخص آقا- از این بی‌مسئولیت‌ها نبود، اوضاع‌مان این نبود.

من یقین دارم اگر علم و دانش و کارشناسی منکوب نمی‌شد و زیر سُم «ایدئولوژی زدگی» و انگ پردازی و … لگدکوب نبود، روزگارمان این نبود.

من یقین دارم اگر عَلَم ِ «مبارزه با علوم انسانی»  -ذیل توجیهات مذهبی و ….- را راس نظام برنیافراشته بود، این اوباش هم جرات نمی‌کردند جلوی علم بایستند.

کجا یک قاضی زپرتی را جرات بود که در دادگاه علیه علوم انسانی دادخواست بخواند -و ما را مضحکه‌ی عالم کند- و سیمای همایونی پخشش کند یا از آن زشت تر، یک معلول ضعیف الحال را بنشانند جلوی دوربین تا گالیله وار علیه علوم انسانی و ماکس وبر و … مرثیه‌ی اعتراف بخواند! این از دستگاه قضایی و تبلیغاتی؛ و در عمل نیز -به دست دولت و مجلس با کفایت!- با ثروت این مملکت، با عمر جوانان این مملکت، با زندگی میلیون‌ها ایرانی، این‌چون‌این معامله کنند.

برای من مثل روز روشن است که ….

بگذریم!

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

شارلاتانیزم ایدئولوژیک

کلاهبرداری ایدئولوژیک

*  ما منکر اثر ذکر و دعا نیستیم. ما معتقد به این مسایل هستیم.
ولی از به‌کارگیری عوامانه، ناشیانه، و از «شارلاتانیزم ایدئولوژیک» بیزاری می‌جوییم.

**

وظیفه‌ی آهنگر، آهنگری است.
اگر آهنگری به جای دربی که درست بسته بشود و جلوی دزد را بگیرد و خانه را امن سازد، یک درب خراب بی‌قفل و بست تحویل بدهد و یک دستور و ذکر بگذارد کنارش که صد مرتبه فلان ذکر را بگویید تا دزد نیاید(!) -یا خودم ذکری به درب خوانده ام؛ خیالتان راحت که دزد نمی‌آید!-،
این آدم علاوه بر آهنگری که بلد نیست، هیچ اعتقادی به دین ندارد و یک کلاهبردار حرفه‌ای است.

و از این دست «شارلاتانیزم ایدئولوژیک»، در بسیاری امور یافت می‌شود.

برخی به این گونه شارلاتانیزم منتقدند و به آن حمله می‌کنند، از آن جهت که مشکل‌شان با آن ایدئولوژی است. و هر چه رنگ و بوی آن ایدئولوژی را بدهد، ازش می‌گریزند. خیلی با آن بخش کلاه‌برداری‌اش مشکل ندارند.  یعنی کافی است که ایدئولوژی که به‌ش منتقدند، عوض شود و بشود آن چیزی که خودشان به‌ش معتقدند. به راحتی زیر بار گونه‌ی جدید شارلاتانیزم می‌روند و انتقادشان یادشان می‌رود.

یعنی مشکلشان با «قلی دعا نویس» و «استخاره» است،‌ ولی با «کریس انجل» و «دیوید کاپرفیلد» و «فال تاروت» مشکل ندارند!

اما امثال ما اگر معترضیم، از باب حمایت و دفاع از ایدئولوژی است.

فریادی است که
«ایها الناس! این‌ها کلاه‌بردارند. این‌‌ها از ما نیستند. دین ما این اراجیف نیست!»

**

مملکت را باید نظر کارشناسی اداره کند. باید تکنوکراسی و بوروکراسی اداره‌اش کند نه منویات معظم له!

منویات معظم له -خود- باید «برآمده» و در «راستا» و در» حمایت» و در «راهبری» و در «هدایت» این بدنه‌ی کارشناسی باشد. یعنی خودش باید جزو این بدنه‌ی کارشناسی باشد(که نمی‌گویم که نبوده یا نیست).

ولی هر مدیر و مسئولی که از زیر بار مسئولیتش فرار می‌کند، خرابکاری می‌کند، خلاف رای کارشناسی عمل می‌کند و هنگام پاسخگویی به جای پاسخ دادن و دفاع کارشناسانه کردن، پناه می‌‌برد به «منویات معظم له»، به دوگانه‌های شعاری «اسلامی/غربی» «بومی/غیربومی» -و این طور انگاره‌های فلسفی غیردقیق ِ هنوز بلاتکلیف-، یک شارلاتان تمام عیار است.

(درمورد غربی/بومی عرض می کنم) یکی نیست بگوید که شما بی‌جا کرده‌اید که زندگی میلیون‌ها ایرانی را بسته‌اید به علمی که هنوز روی هواست و علم نیست. هنوز تدوین نشده. هنوز تئوری‌اش وجود ندارد. هنوز بر سر شدنی بودن و نشدنی بودنش بحث هست. هنوز بر سر معنا دارد بودن عنوان چون این علمی بحث هست. شما علوم رایج را گذاشتید زمین، به هوای چی؟

( حاشیه:
یک شبه مناظره‌ی اقتصادی بود آن اوایل دولت اول الفنون،‌ نیلی -اقتصاد‌دان مشهور و البته مطرود شده- یک طرف بود و یکی از آقایان دولتی آن طرف. واقعا خوب است به عنوان یک سند تاریخی دیده شود آن مصاحبه (روی یوتیوب هست). که نیلی بدبخت کم مانده بود موهای سرش را بکند! هر چه حرف اقتصادی می‌زد، طرف مقابلش می‌زد به صحرای کربلای منویات مقام معظم رهبری و بومی و غربی و …
:ختم حاشیه)

دوباره تاکید می کنم بر اعتقادم که
جراحی که با داشتن تخصص کامل و کم نگذاشتن و کم نداشتن از دانش و به‌‌کار‌ بستن‌اش، ذکر هم می‌گوید، باید دستش را بوسید.
من بر آنم که اگر دو جراح از نظر تخصص یک سان و نزدیک به هم باشند، ترجیح می‌دهم بروم پیش دکتری که به خدایی معتقد است و مثلا با «بسم الله» عمل جراحی را شروع می‌کند.

ولی آن کسی که کم می‌گذارد، کم دارد، دانش و تجربه ندارد، با ذکر و ورد و «منویات معظم له» و … می‌خواهد شکم مریض را پاره کند، یا می‌خواهد جای خالی انژیو و اکو و سی تی و ام آر آی و … خلاصه آزمایشات پزشکی و مهارت پزشکی را با ذکر و ورد این چیز ها پر بکند، شارلاتانی تمام عیار و بی‌دین و ایمانی قطعی است.

مظهر کامل «افیون سازی» دین است.

و اتفاقا این خود «دین» است که باید بزند در دهان این طور شارلاتان ها.

این «معظم له» است که باید بزند در دهان این شارلاتان‌های بی‌مسئولیت.

و ما -خصوصا در این دولت نهم و دهم- از این نمونه‌ها کم ندیدیم.

ولی تو دهنی که هیچ، حمایت هم دیدیم! دماغ‌مان هم سوخت. غصه هم خوردیم!

«تقرب نظری» را که شنیدیم؛ ویران هم شدیم!

دریغ!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 آوریل 2012 در نگاه سیاسی, آسیب شناسی دینی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

عرصه ی سیمرغ!

عرصه ی سیمرغ!

اعتراضات/انتقادات اخیر امثال احمد خاتمی و علم الهدی (مشهد) به/از هاشمی برایش تاج افتخار نباشد، گزندی به او و منطق روشن‌اش -که به راستی میراث دار مکتب عرفی مرحوم امام در سیاست است در میان سیاسیون امروز- نتواند رسانید!

منظورم از گزند نرسیدن، همانا گزند به منطق و بیان و در عالم عقل است.

ورنه در عالم عمل، -بلا تشبیه، بلاتشبیه- سر حسین را با فتوای شریح قاضی هم می‌شود برید. به عبارتی ممکن است در عمل «زور ِنطق» این‌ها امروز به اقتضای حمایت قدرت و … زیاد باشد و برسد ولی «زور ِمنطق» است که برای اهل فن و «تاریخ» مهم است.

وانگهی، حق انتقاد و بررسی و رد کردن یا بسط دادن و … نظرات هر کسی، برای هر کس دیگری محفوظ است. می‌‌ماند این که چقدر آن نقد و بررسی مایه‌ی علمی و تجربی و کارشناسی داشته باشد که بشود به‌ش اعتنا کرد.

کودک 7 ساله هم حرف حساب بزند، حرف ناحساب مرد 70 ساله را می‌زند زمین؛ بی‌برو برگرد.

پس معلوم باشد که ما منطق و عقل را اصل می‌شمریم و همیشه هم اصل است که فرموده اند اول «ما قال» را بنگرید نه «من قال» را.
ولی در قیاس دو سخن که از حیث منطق مشکل حادی ندارند و قابل دفاع هستند، باید تجربه و صلاحیت را هم در نظر داشت و به «من قال» هم در مراحل بعدی توجه داشت.

در این میان، گاهی هست که یک حرف، برآمده از تجربه است و شان و جایگاه گوینده، صلاحیت تبیین و توصیه به او می‌دهد.

به عبارتی گاهی یک کلام، بخشی از اعتبار و منطقی بودن خود را از تجربه و صلاحیت و جایگاه گوینده‌اش می‌گیرد خصوصا درباره موضوعات عملی/اتخاذ سیاست و تصمیم و …

آدم عاقل،‌ هنگام انتخاب میان چند توصیه،‌ این نکته را باید در نظر بگیرد که توصیه کننده واجد چه صلاحیت‌ها و تجربه‌ها و سوابقی است.

فرض کنید که با همسایه مشکلی پیش آمده. پسر خردسال با نشان دادن تفنگ پلاستیکی اش، و با تنبان آویزان اش، خیلی حماسی می‌گوید: «بزنیم همه شونو بکشیم! کیو! کیو!». پسر نوجوان با رگ غیرت برآمده، می‌گوید «محال است که با آن‌ها کنار بیایم! ما باید پدر این‌ها را در بیاوریم! باید گوشمالی بدهیم‌شان و از توهم درشان بیاوریم و …» و خلاصه در پی ارضای غرور جوانی و تخلیه‌ی انرژی خودش است! پدر است که نگران خانواده است و رفتاری مسئولانه‌تر دارد، با خودش به «هزینه‌های عینی» و «منافع ناموجود» این دعوا می‌اندیشد و لاجرم در پی دفع شر و حفاظت از خانواده و … خواهد بود.

*

خلاصه این که، ما منطق را اصل می‌دانیم (که اتفاقا منطق معقول و قابل دفاع هاشمی، غلبه‌ی فاحشی بر این یاوه‌های حماسی ظاهرا ایدئولوژیک -که در همان هم ضعیف اند!- آقایان دارد) و علاوه بر آن، در برخی فقرات که ملاحظه کردن ِتجربه و … هم عقلانی است، می‌بینیم که این‌ها در آن حدی از تجربه نیستند که اتکای به حرف این‌ها کردن و حرف مجرب‌تر‌ها را -که مورد اعتماد عمیق مرحوم امام هم بوده‌اند- زمین گذاشتن، عاقلانه باشد.

می خواهم بگویم، گاهی پیش می آید که مجرب‌ها حرفی می‌زنند که از لحاظ منطق چند قدم سست تر و ضعیف تر از منطق بی‌تجربه‌هاست. آدم باز هم به تردید می‌افتد که نکند آن فرد با تجربه -به رغم این که منطقش سست تر است-، یک چیزی در خشت خام دیده که ما نمی‌بینیم و …  باز هم آدم احتیاط می کند.

چه رسد به آن که حرف پیر با تجربه، در منطق هم جلوتر باشد از حرف بی‌تجربه‌ها.

*

امثال علم الهدی و خاتمی و صدیقی و … در عالم سیاست، یک تنبان آویزان بیشتر ندارند و آن هم هدیه‌ی حضرت آقاست. یعنی حضرت آقا تنبان اهدایی را پس بگیرد، این‌ها باید بروند خانه‌شان بنشینند و بیرون نیایند!

هم‌آوردی با منطقی بدین روشنی و صاحب نطقی بدین پایه از صلاحیت، کار این کودکان نتواند بودن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 آوریل 2012 در نگاه سیاسی, آسیب شناسی دینی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

نقش مار پیروز است؟

نقش مار پیروز است؟

در برابر قامت رعنای «حق» و «حقیقت»، هر چه و هر که بایستد، به زمین خواهد خورد و طاقت دوام نخواهد آورد.

علم، چه آن جا که خود حقیقت است،
چه آن جا که کارش توصیف واقعیت است
و چه آن جا که کارش پیش بینی و توصیه‌ی محدود شده بر اساس واقعیت است،
بهره مند از حقیقت است
و کسی را -اگر عقلی به سر داشته باشد- یارای آن نیست که با حقیقت در افتد.

با این بنیان عظیم و این تیغ برنده، کسی به میدان معارضه نخواهد آمد،
مگر آن که -کمینه در نگاه خودش- مسلح باشد به شمشیری برنده‌تر.

که یا «موسی وار» متصل به وحی است و پشتش گرم است به قدرت پروردگار قادر متعال، که لاجرم از پس علم هم بر خواهد آمد. ( به عبارتی، یا اصولا با علم و رای عقل تعارض نخواهد داشت، یا اگر روزی گذرش به کنار دریا افتاد -که خلاف همه‌ی نظرات کارشناسی برای «فرار کردن» است- و این تعارض بروز کرد، آن پروردگار بلد است راهش را باز کند و دریا را هم برایش بشکافد!).

و یا پشتش گرم به یاوه و خرافه است. و هرچند که اتصال به منبع والاتر حقیقت ندارد، ولی در کاربری عوامانه، می‌تواند همان قدر –یا بیشتر– برد داشته باشد و اثر کند و بتواند معارضه کند.

که جنس این هر دو، ایدئولوژی است. یکی اصیل (متصل به وحی) و یکی غیر اصیل.

به دیگر بیان.

در برابر علم، تنها ایدئولوژی است که می‌تواند بایستد و سینه سپر کند و آخ هم نگوید و حتی ضربه هم به علم بزند.

و مع الاسف، تاریخ ما سرشار است از این رویارویی غیرضرور و غیرمفید.
*

درگیری که انگیزه‌اش «منیت«های گروهی و نفهمی‌های گروهی دیگر بوده و دودش سرآخر به چشم همه رفته‌است.

در برابر واکسن آبله‌ای که علم توصیه می‌کرد -و مثلا- امیرکبیر متولی اجرای عمومیش شد، جهل و خرافات بود که لباس دین پوشید -و به نام دین، از دهان کسی که مدعی بود عالم دین است، اراجیفی گفت و به شرع نسبت داد- و مانع مایه کوبی و واکسینه کردن بسیاری از کودکان شد. و چه کودکانی که به خاطر ایمان احمقانه‌ی پدرانشان و نفهمی شیخ بی‌عقل‌شان، جان خود را از دست ندادند.

دین اگر در خرافه زدایی از خود، سخت فعال و پی‌گیر نباشد، به سادگی آلت دست خرافه می‌شود علیه منافع بلند مدت مومنین به خودش.

چیزی بسیار فراتر از «افیون» که مارکسیست ها به دین نسبت می‌دادند. نه فقط مخدر که زهری کشنده می‌شود علیه علم -و لذا علیه منافع امت خود-.

و این جاست که عظمت و بزرگی امثال شهید مطهری معلوم می‌شود. که چه شجاع و جسور بود در حراست از دین از این یاوه بافی‌های پنهان شده در بافت جامعه‌ی دینی ولو این که در والاترین شعائر -عزاداری امام حسین- باشد (که هنوز که هنوز است خیلی‌ها جرات نزدیک شدن به‌ش را ندارند).

مثال نزدیک تر از امیرکبیر هم داریم.

شما فکر می‌کنید اگر نبود یاوه‌های ایدئولوژیک علیه علوم انسانی و انگ‌های ایدئولوژیک «غیر اسلامی»، «الحادی»، «غربی» (و منطقی ترینش: «غیربومی»)، آیا کسی جرات می‌کرد جلوی علم، جلوی این همه اقتصاددان، جلوی این همه استاد دانشگاه، جلوی این همه تجربه‌ی متراکم مدیریت اجرایی، جلوی هر چه «نظر کارشناسی» است، بایستد و خم به ابرو نیاورد؟

بول کند در میلیاردها دلار ثروت این ملت که در این دوره به دست آمد؟

بول کند در همه‌ی دستاوردهای توسعه‌ای که سال‌ها زحمت برایش کشیده شده بود و خون هزاران شهید، مجاهده‌ی هزاران نفر از آحاد ملت و میلیاردها دلار از ثروت این ملت در دوره‌های قبلی با پشتوانه‌‌ی کارشناسی به پایش ریخته شده بود؟

بول کند در بخت و آینده و شغل هزاران جوان بی‌کار ایرانی که از دست رفت. و از دست نمی‌رفت اگر فقط یک چوب خشک رئیس جمهور شده بود -و هیچ کاری نمی‌کرد و می‌گذاشت مسیرهای درست قبلی، ادامه یابد-؟

بول کند در آینده‌ای که می‌توانست در این سرزمین وجود داشته باشد -اگر درست کار می‌شد- و نشد. هم امروز از دست رفت و هم فردا.

(به راستی کسی بخواهد این «هزینه فرصت‌ها» را حساب کند، دیوانه نمی‌شود؟)

و در تمام این مسیر هم حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود؛
و علم و کارشناسی، مطرود و محکوم و منزوی به گوشه‌ای خزیده باشد و محرومیت کشیده باشد و بازنشسته شده باشند و اخراج شده باشند و منحل شده باشند و …

به علم انگ «الحادی» و «غربی»، به دانشمند انگ «غربزده» و «غیربومی»، به مدیران (و به تجربه) انگ «دنیاطلبی»، به … خلاصه به هر کس -جز عده‌ی معدودی سوگلی- یک انگی چسباندند و طرد کردند و فحش دادند و …

عوضش یک اقتصاد بومی اسلامی -نعوذبالله- درست کرده‌اند که طی سه هفته ارزش پول ملی‌اش -که امانت هزاران ایرانی نگون بختی است که به «ریال» حضرات اطمینان کرده بودند- نصف شود و رئیس بانک مرکزی و وزیر اقتصادش به زور کتک و به تهدید «انگ جاسوسی و خیانت» حاضر شوند بیایند مصاحبه کنند و ادای اقدام کردن در بیاورند!

و ملتی که دید به امانتش خیانت شده، تلاش کرد که دارایی اش را حفظ کند و تبدیل به چیزی کند که خیانت پذیر نیست (طلا) یا ارزی که متولیان امانت‌دارتری دارد (سایر ارزهای معتبر جهانی)، متهم شد به «دنیا طلبی» !

×

و این حمایت تا «ایام الله دورکاری» ِجناب ِسوگلی ادامه یافته باشد!

و غصه‌دارتر این جاست که اگر آن حمایت ها اکنون نیست، نه از این بابت است که چرا در حق ملت خیانت شده و کار گتره‌‌ای و بی‌حساب انجام شده و …

نه! این کم شدن حمایت، از باب «حفاظت از حق این ملت مظلوم نیست»، از باب …

بگذریم.

در همین رابطه: حجت شرعی و حرف غیرکارشناسی+

 

برچسب‌ها: , , ,

خار مغیلان به کدام شوق؟

خار مغیلان به کدام شوق؟

حافظ بزرگ چون این سروده است که:

«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان، غم مخور! »

یعنی

وقتی شوق کعبه در کار باشد و مسیر درست تنظیم شده باشد، هر قدر هم راه سختی داشته باشد، مهم نیست و سرزنش‌های خار مغیلان –نماد سختی‌های سفر، اهمیتی نخواهد داشت و قابل تحمل خواهد بود.

×

بالاخره هر مقصد خوبی، سختی سفر دارد و هزینه دارد. هر کسی که بخواهد مفت و مجانی و شانسی و بی‌تلاش و سختی‌های راه، به توفیق دست یابد و به کعبه درآید، لاجرم خیالبافی است ابله. و اگر در چون این سرگردانی‌ای خسارت ببیند و بمیرد، «هلاک باطل بیابان» است نه «شهید راه کعبه» که میزبانی‌اش با خود خداست.

این مسیر و مقصد خیلی خیلی مهم است. این که درست تنظیم شده باشد و به سوی آن در حال حرکت باشیم.

به عبارتی اگر ما به جای رفتن به سوی کعبه و به شوق کعبه، رو به ترکستان داشته باشیم و در آن راه قدم می‌گذاریم، اگر خار مغیلان سرزنش‌ها هم نکند و هوا و بخت، مساعدت هم بکند و خوش خوشان‌مان هم باشد، ما باید غم بخوریم. و نگران باشیم و پرپر بزنیم تا مسیرمان را درست کنیم.

« در اتوبان گر به سوی ترکستان خواهی زد قدم
تشویق‌ها هم اگر بکند خار مغیلان،‌ غم بخور! »

گاهی این بخت مساعد، مهلت دادن های خداست که لزوما نشانه ی خیر برای ما و حقانیت ما نیست. این شانس آوردن ها، این مساعدت زمین و زمان، گاهی اسباب امتحانی است سخت تر و ژرف تر. از باب «کلا نمد هئولا و هئولا»، از باب «لیزدادوا اثما». از باب استدراج.

ما باید مراقب باشیم تا این سختی که می‌کشیم، سختی باطل نباشد. ضرر دو سویه نباشد.هم سختی باشد و هم مقصد نباشد.

تا هم ماجور باشیم و هم منصور. هم به مقصد نزدیک شویم و در مسیر باشیم، و هم از پس وجدان خودمان، از پس انتظارات خودمان، از پس اهداف و نیات خودمان برآییم.

و مصداق: «و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا» + نباشیم. که وصفی است برای کسانی که خدا ایشان را زیان کار ترین زیان کاران (اخسرین اعمالا) دانسته است.

در همین رابطه: حجت شرعی و حرف غیرکارشناسی!+

 
 

برچسب‌ها: , ,

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

از آن طرفش «دنیا طلبی» -با تعریف «شخصی» غیردقیق‌اش- حداکثرش مکروه است
و حفظ نکردن «شان اجتماعی» و حرمت شخصی و محرومیت دادن به خانواده و … خلاف شئونات مقرر در شرع، حرام است.

ضمنا، شنیده‌ایم که کسی که برای کسب روزی حلال برای بهبود معیشت خود و خانواده و «حفظ شان» خانواده‌اش کار بکند، اولا ثواب جهاد در راه خدا را برده و ثانیا اگر در این مسیر کشته شود، شهید محسوب است.

و نشنیده‌ایم که کسی که در اثر سختی دادن به خود جانب اعتدال را رعایت نکرده و مثلا در اثر سوءتغذیه بیمار شده یا از دنیا رفته باشد، کار درستی کرده باشد. بلکه از نظر شرع مردود است و متهم به خود کشی.

زهد –به شرط حفظ تعادل– حداکثر یک مستحب است؛ و «حفظ شان» و «تامین معیشت خود و عیال» و «تامین زندگی باعزت در حد شان » یک واجب قطعی بلاقید است.

*

جماعتی که مستحب را واجب می‌کنند -ولو در حوزه ی شخصی باشد- یا حلال را بر خود حرام+، اشتباه می‌کنند.

جماعتی که تعمیم خودسرانه و بدعت گرانه‌ی «مستحب به واجب» را به حوزه‌ای بیرون از خود می‌کشانند -ولو به خانواده‌شان باشد- اشتباه می‌کنند.

جماعتی که مستحب را برای اجتماع میلیونی خود واجب می‌خواهند -یا حلال و مباح را به دلایل غیر اصیل، حرام و مکروه می دارند-، خیلی اشتباه می‌کنند و متوجه اثرات مخرب آن نیستند ولو نیت‌شان بد و مخرب -و از روی حسد یا از رسوبات مارکسیستی- نباشد.

*

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2012 در آسیب شناسی دینی, خانواده, دین, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

چه کسی زینت خدا را حرام کرد؟

این تیتر ما ترجمه‌ی تحت اللفظی ابتدای آیه شریفه 32 از سوره مبارکه اعراف+ است.

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِیَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ…»
شاید ترجمه اش این بشود که
«بگو چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش ارائه کرده و چیزهای خوب و پاکیزه ای که روزی شان می شود را حرام کرده .. »

***

یکی از ماجراهایی که برای شان نزول این آیه گفته شده، این است که چند نفر از صحابه، عرفانشان می‌زند بالا و آخرت را خیلی جدی می‌گیرند و …

یکی سوگند می‌خورد که چشم من از این پس -شب ها- خواب را به خود نخواهد دید و پیوسته به نماز و عبادت مشغول خواهم شد. دیگری بنا می‌گذارد که همه‌ی روزها را روزه باشد و لب به غذای مطبوع نزند و دیگری با خودش متعهد می‌شود که کلا باب شهوت را ببندد و دیگر با زنان هیچ کار نداشته باشد و از همسر حلال خودش نیز برخوردار نشود.

چند روزی نمی‌گذرد که خبر به پیامبر می‌رسد و ایشان به شدت ناراحت می‌شوند و این آیه می‌آید و ایشان همه را جمع کرده و به منبر می‌روند و توضیح می‌دهند که

« رهبانیت در اسلام نیست. این کارها افراط است و درست نیست. از من که نباید جلو بزنید! من که پیامبر شما هستم، هم بخشی از شب‌ها را می‌خوابم و استراحت می‌کنم و هم برخی روزها را روزه نمی‌گیرم و هم با همسران خود به صورت حلال مراوده دارم. شما هم حرف و قسم‌تان اشتباه و باطل است و بروید زندگی متعادل داشته باشید. »

*

به قول مولوی بزرگ:

«زین للناس» حق آراسته است
آن چه حق آراست، کی تانند رَست؟

که هم اشاره به آیه‌ی شریفه‌ی فوق دارد و هم اشاره به آیه 14 سوره آل عمران+.

«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ »

که غالب مفسرین بر آن اند که آن کسی که برای نوع بشر، علاقه‌ی به شهوات (خواستنی ها) از زنان و فرزندان و اموال گردآمده از طلا و نقره و اسب‌های خفن (که امروزی‌اش می‌شود ماشین‌های خوب) و سایر چهارپایان و مزرعه و ملک و املاک و … که اسباب زندگی دنیا هستند را زینت داده، خود خدا بوده است. و البته عاقبت خوب، نزد خداست (و نباید اسیر این اسباب ماند چون زیبایی شان اصالت ندارد. مال خودش نیست، از باب تزئین شدنی است که خدایشان کرده و در چشم نوع بشر زینت شان داده تا زندگی بشر ادامه یابد. و جا دارد یادی کنیم از خواجه عبدالله انصاری: «الهی! آدم ابوالبشر سیه روزی کرد، ولی گندم ِاو را که روزی کرد!»  خداییش! متفکر)

و به هر حال، به قول مولانا، آن چه را که خدا زینت داده، هیچ کسی نمی‌تواند بزدایدش و از زیرش در برود.

**

«زین للناس» حق آراسته است
زآن چه حق آراست؛ کِى تانند رست؟
چون پى «یسکن الیها»ش آفرید
کى تواند آدم از حوا برید
این چنین خاصیتى در آدمى است
مهر، حیوانرا کم است، آن از کمى است
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حیوانى بود

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 فوریه 2012 در آسیب شناسی دینی, از مولانا, از تاریخ, دین

 

برچسب‌ها: , , , ,

بدهی این مردم، صاف شدنی نیست انگار!

قبل التحریر:‌ این مطلب در ضیق حوصله نوشته شد!

×

حضرت آقا در آخرین نماز جمعه، نقاط قوت انقلاب و جمهوری اسلامی را گفتند و نقاط ضعفی را هم برشمردند.

اولین نقطه‌ی ضعف را -که لابد به زعم ایشان مهم‌ترین هم هست- «گرایش به دنیا طلبی» عنوان کردند.

البته میل انسان به داشتن رفاه، تجمل، زیبایی و برخورداری از دنیا را که در خیلی انسان‌ها هست را منکر نشدند؛ ولی ابتدا گرایش به دنیا را در مسئولین تخطئه کردند و سپس از «سر-ریز»ش به مردم.

*

و این جا این سوال پیش می‌آید که درست است که زهد و بی‌رغبتی به دنیا در فرهنگ‌های دینی ستوده شده‌است (اسلام و مسیحیت را که مطمئن هستیم) ولی این نسخه‌هایی که در مقیاس فردی تردیدی درش نداریم (گرچه از کنار مساله‌ی «شان» نمی‌توانیم و شرعا حق نداریم بگذریم و زهد هم حد و مرز دارد و برای هر کس معنی خاص خودش) ،

اولا آیا اجتماعی هم هست؟

و

ثانیا آیا حکومتی هم هست؟

بالاخره زهد و بی‌رغبتی به دنیا (در مقابل گرایش به دنیا و دنیا طلبی) یک عواقبی دارد. یک «عدم برخورداری» در پی‌اش هست. یک سری نمودهای ظاهری و عواقب عملی دارد.

×

سوال اول (که آیا زهد حکمی اجتماعی است) را بخواهم باز کنم، این طور می‌پرسم : آیا نظر اسلام این است که جوامع اسلامی باید حالت و ظاهر بدبختی و فلاکت داشته باشند و احدی لباس نو به تنش نباشد و لباس زیبا و خانه‌ی زیبا و اصولا برخورداری درش نباشد؟ و محلات و شهرها هر چه بدبخت تر و به ظاهر مفلوک تر، مسلمان تر؟

یا مثل نماز جماعت، زهد هم به جماعت باید اقامه شود و …

و بسط سوال دوم (حکومتی بودن دستور زهد) نیز که فراتر از سوال اول است -و در صورتی پرسیدنی است که شما به سوال اول پاسخ مثبت داده باشی-، باید چون این پرسید که :

آیا اسلام از حاکم اسلامی می‌خواهد که دنیازدایی بکند و بیفتد به جان مردم و هر چه از آثار تجمل و زیبایی و بهره مندی وبرخورداری در مملکت می‌بیند، بزند نابود کند که خدای ناکرده چیزی از دنیا طلبی سرریز نکند به مردم؟

*

جواب‌های ما به این سوالات و نظر اسلام در این فقرات، البته واضح و مبرهن است. بلکه این سوال‌ها به قدری اغراق شده پرسیده شده، که عملا پرسشی استفهامی است و جواب در دلش مستتر است.

ولی انگار تا معایبمان را به صورت اغراق شده نبینیم، متوجه اش نمی‌شویم.

این اعوجاجات بر آمده از رسوبات مارکسیستی است که به نظرم بیشترین ضربه ها را به اسلام و انقلاب زده است؛ از باب تحریف و به بیراهه بردن تفکرات و نظرات و نگرش‌ها و تلاش‌های انسان‌هایی که -اتفاقا- خالص و خدوم هم بودند.

ولی قربتا الی الله به بیراهه‌هایی رفتند و جامعه را بردند و می‌برند که آخرش به ضرر اسلام و انقلاب تمام خواهد شد.

*

خلاصه این که، یک برداشتی که از آن خطبه می‌شود داشت این است که
هم‌این قدر رفاه هم که موجود است و همین قدر بهره مندی که وجود دارد، دنیا طلبی است و مردم یک چیزی بدهکار هم هستند! و باید از دولت‌های قبلی شاکی هم بود که چرا رفاه (دنیا طلبی! ) را ایجاد کردند و مردم را از فلاکت دور کردند و دچار سرریز دنیاطلبی شدند!

مردمی که رفاه را بچشند، بیشترش را می‌خواهند و نارضایتی درشان ایجاد می‌شود و فداکاری‌های بی کله‌ی قبلی را نمی‌کنند و … و تازه ابن خلدون هم گفته است که رفاه باعث می‌شود مردم بیاسایند و جنگجویی شان را از دست بدهند و …خلاصه خطر داره حسن!

پس مرگ بر اکبر که در داخل سازندگی کرد و ما را از فلاکت دور کرد و رفاه آورد و تزش آبادانی و سازندگی بود، و مرگ بر سدممد که خارج را سر و سامان داد و ما را از انزوا بیرون آورد و تزش مدارا و گفتگو و مصالحه بود و نزدیک بود که ما را به جامعه ی جهانی بازگرداند و خدای نکرده مردم ما رنگ رفاه و آبادانی و توسعه را می چشیدند! و ….

و درود بر محمود خان عزیز انقلابی اصول گرای خودم که آب رفته را به جوی بازگرداند و هم اقتصاد را نابود کرد و تلاش های اکبر و …. را به باد داد و جز مجاری صدقات دولتی، ویرانه ای بیش از آن باقی نگذاشت و هم در سیاست خارجی ایران را در صحنه ی خارجی بدل به کهنه ی حیض کرد و هر چه دیگران -خصوصا سد ممد- کاشته بودند را به آتش کشید!

این درست است و این است مطلوب اسلام ناب خودمانی … !

زهد اجباری که باید برود در حلقوم ملت!

***

خدا رحمتت کند امام! چی فکر می‌کردی، چی شد!

×××××××

بعدالتحریر:‌ لازم آمد که توضیح بدهم که ای بسا جملات خطبه دقیق باشد و این طور که ما برداشت کرده ایم، سطحی و معوج و مغرق (اغراق شده) نبوده باشد. ما این طور پیش رفتیم که سوال خودمان را بپرسیم. و در عین حال این نکته  را نباید از ذهن دور داشت که این حرف را -ولو دقیق زده شده باشد- تا برسد به بدنه اجرایی و سپس به عامه ی مردم، از این بهتر نخواهد شد. به عبارتی این حرف آقا -ولو دقیق باشد- وقتی از هاضمه ی فهم حسین شریعتمداری و حسین قدیانی و روزی طلب و اسکالپل و … بگذرد، ترجمانی بهتر از این که ما کرده ایم نخوهد یافت! / از این ها گذشته، مگر آقا یک منبری ساده ی بی مسئولیت -مثلا پناهیان- است که هر چه خواست بگوید و حرفش در حد مواعظ اخلاقی باقی بماند؟

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

مرگ مولف؟ (!)

در این بحث‌های روشنفکری، یک تئوری هست مشهور به «مرگ مولف»!  یعنی جناب مولف، زحمتش را کشید و تالیف کرد و چیزی گفت و نوشت و … از این به بعد دیگر کار با خواننده و گیرنده است و شاکله‌ی فهم و درکش (اعم از زبان و فرهنگ و تجربه و …) که چه چیزی از آن منظورها و مفاهیم درک کنند. و از آن پس آن ادراکات است که زنده است. تولد خواننده به بهای مرگ مولف!

البته بحث به این جا ختم نمی‌شود و منظور نظر ما هم طرح این مباحث تئوریک نبود.

و اصولا گفته‌اند که بیننده یا خواننده، هنگامی که در خلوت خود به قضاوت می‌نشیند، بی رحمانه، آفرینش هنرمند را سلاخی می‌کند و بسیاری ملاحظات و محذورات و نکاتی که برای خالق اثر مهم بوده و … را اصلا اهمیتی برایش قایل نمی‌شود و با چارچوب فهم خودش، آن را درک می‌کند و بر مبنای آن درکش ادامه می‌دهد.

حتی اگر فرسنگ‌ها از مقصود مولف و مصنف و افریننده، دور باشد! کیست که بتواند گریبان بگیرد!

*****

و البته که مولف و نظراتش نخواهد مرد. هر چه پیامشان انسانی تر و والاتر و عملشان خالص تر و عمیق تر و بزرگ تر، اثرش بیشتر و خود نیز زنده تر.

ولی در مقیاس توده ای، خیلی وقت ها انحرافات و تحریف ها موجب تغییرات عجیب و گاه خنده داری می شود که این تئوری می تواند بخشی از آن را مدل کند.

امیرالمومنین تعبیر بسیار زیبای «پوستین وارونه» را برای این مطلب به کار برده اند.

که پوستین خوب، هم زیباست هم گرما بخش. ولی وقتی وارونه بپوشی اش، هم زشت است و آدمی را به شبیه گوسفند نشان می دهد و هم گرمایی ندارد و خاصیتی.

اگر اشتباه نکنم، این تشبیه را ایشان برای دین و دین داری خوارج به کار برده اند. که دین اگر درست باشد، چون آن است و اگر معوج بشود -مانند تفکر خوارج- مثل پوستین وارونه خواهد شد.

****

مرحوم آقای مطهری در کتاب حماسه‌ی حسینی، پر پر می‌زند از این که بسیاری از مفاهیم و ارزش‌های اصیلی که امام حسین در صدد احیای آن بود و بسیاری از ضدارزش‌ها و پلیدی‌هایی که ایشان در پی زدودن‌شان بود، عملا به صورت عکس در آیین‌های عزاداری ما نهادینه شده است!

یعنی اهداف حضرت سیدالشهدا نه فقط دنباله روی نمی‌شود و نه فقط تبلیغ نمی‌شود و نه فقط مطرود و مهجور مانده، که در واقع عکسش عمل و تبلیغ می‌شود.

حرکت زنده کننده و عزت محور و جوشان و خروشان و «فعال» در منتهای درجه را تبدیل کردن به یک حرکت مخدر مسکن، ضد تحرک و منفعل و -اگر نگوییم ذلیلانه- رقت آور و …

***

یا درباره‌ی اندیشه‌ی پویای مهدویت، چیزی که انجمن حجتیه به آن متهم است (راست و دروغ و حق و باطلش با خدا! من چه می‌دانم!) آن است که این اندیشه‌ی پویا را تبدیل به مخدر و مسکن کرده و به جای قیام، قعود را ترویج می‌کند (البته این که نویسنده‌ی کتاب «قاعدین زمان» امروز چیزهای دیگر می‌گوید، بحثی است علی حده!) .

**

خواستم بگویم مرحوم امام خمینی را هم اگر مولف و مصنف انقلاب اسلامی ببینیم، باید گفت که اصولا خیلی از موارد و مسایلی که ایشان مطرح کرده، امروز نه فقط مطرود و مهجور است که اصولا معکوس است.

*

این عکس بودن، گاهی بسیار صریح است.

مثلا ایشان به صراحت گفته و حتی در وصیت نامه‌ی مشهورش آورده که سپاه و نیروهای نظامی در سیاست دخالت نکنند. که الآن همه می‌دانیم آن حرف و وصیت، برای آقایان باد هوا محسوب است. حتی آیت الله خامنه ای آن اوایل رهبری شان، از حضرت امام هم جلوتر بودند و اگر امام نظامیون را از حضور در احزاب و … منع کرده بود، ایشان به نظامی ها گفته بود که شما کلام امام را محدود نبینید به احزاب. حرف امام، حداقل است! شما وسیع تر ببینید! اصلا از بیخ وارد جهت گیری سیاسی و… هم نشوید. شان نظامی را بالاتر از این حرف ها ببینید و …

این عکس بودن، گاهی در لفافه است و در تحریف است.

پوستین وارونه کردن است. در برداشت های قشری، متصلب شدن است. در پوسته ی کلام ماندن و بر همان برداشت سطحی و غیردقیق اصرار متعصبانه ورزیدن است.

مثلا بدون در نظر داشتن جغرافیای کلام، بدون در نظر داشتن قبل و بعد، بدون ملاحظه‌ی موقعیت سیاسی/اجتماعی/امنیتی/جهانی است. بدون دانستن مخاطب و منظور امام است.

گاهی این تحریفات در قالب اتوبوسی انجام می‌شود. یعنی یک سری جملات را از لابلای بیانات امام تقطیع می‌کنند و «لا تقربوا الصلوه»‌ وار بر در و دیوار و اتوبوس می‌نویسند. و جا می‌افتد و می‌شود شاکله‌ی فکری خیلی‌ها، خاصه توده‌ی عوام.

مثال مشهورش، این تحریف عجیبی است که امروز بسیاری دچار آن هستند. و گویی از خودشان هیچ اصالت و ریشه و فکری ندارند. دشمن را اصل گرفته‌اند و خودشان را با آن تعریف می‌کنند. به خیال خودشان دارند دشمنی می‌کنند و سرسخت هم هستند، و کلی هم نیش و کنایه بار دیگران می‌کنند که این‌ها در برابر دشمنان واداده هستند و زبون هستند!

ولی کار ایشان «وادادگی مضاعف» است. این که اصول خود را رها کنیم و بچسبیم به حرف دشمن؛ و قبل از  فطرت، منطق، عقل، دین و آیین و ارزشهای اخلاقی و انسانی و اسلامی، نگران دشمن بودن و … این‌ها اعوجاجی است عجیب که البته دلیل هم دارد.

دلیل هم این است که دست آقایان از دلیل و حجت اقناع کننده خالی است. ناچارند پناه ببرند به این دلیل‌های سست. اگر جوابی داشتند از درون، بر مبنای اصول و … نیازی نداشتند بروند سراغ دیگران و هرجا گیر می کنند، نشان از موضع دشمن بیاورند! و من و تو نیک می‌دانیم که از این «حشیش» تر و شل تر دلیل یافت نمی‌شود ولی چه می‌شود کرد که «الغریق یتشبث بکل حشیش!»

در این میان برای حجت تراشی، مثالی از امام می‌آورند که امام گفته اگر امریکا از ما تعریف کرد باید ناراحت شویم.

برویم ببینیم جغرافیای کلام چه بوده.

ظاهرا یک مساله‌ای بر مبنای اصول پیش آمده بوده که آقایان هراس داشتند از انجامش. به ایشان گفته بودند که برای ما در دنیا بد می‌شود. امریکا و استکبار می‌روند برای ما تبلیغ منفی می‌کنند و از ما بد خواهند گفت و … و می‌خواستند در انجام آن کار که بر مبنای اصول بود و درست بود، اهمال کنند یا تاخیر کنند و …

به عبارتی ایشان یک موضع انفعالی را در میان مسئولان مربوطه مشاهده کرد در برابر دشمن. لذا این حرف های منطقی را زد که اگر امریکا و … از ما تعریف کنند، باید ناراحت شویم! به این معنی که البته که امریکا و … از ما تعریف نخواهند کرد. اصولا معیار و مبنای ما نباید این باشد. و اصولا ما تعریف/ذم آن‌ها را وقتی یک کاری را درست می‌بینم نباید لحاظ کنیم.

یعنی با این موضع گیری به جا ایشان فضا را از موضع «منفعل» در برابر دشمن به موضع «فعال» کشاندند و اصل را بر منطق و عقل و دین گذاشتند. اگر کاری بر مبنای اصول بود، ما انجامش می‌دهیم. چه تعریف کنند و چه دشنام دهند. و شما از دشنامش نترسید. چرا که تعجب ندارد بلکه مورد انتظار هم هست.

حالا شما ببین استفاده‌ی امروز حضرات از این موضع فعال عزت مدار و منطقی چیست.

این که شما خودت را و هویت خودت را با دشمن تعریف کنی، اوج انحطاط و اوج وادادگی و وابستگی به دشمن است. بی‌هویتی محض است. انفعال مطلق است.

آن حرف شده مستمسک یک مشت کرکس (لاشخوران سیاسی که گفته‌اند مرگ خران، عروسی سگان!) که بیفتند به جان این و آن.

به قول افروغ، «ببخشید! نمی‌دانستم باید قبل از این که هر حرف درستی بزنم، باید قبلش بروم بی‌بی‌سی را چک کنم و با صدای امریکا هماهنگ کنم که آیا خوششان می‌آید یا نه! بعدا بروم حرفم را بزنم! »

پیام امام را اگر اصل بگیریم، اصل پیامش این بود که در برابر دشمن منفعل نباشیم و کاری که درست است را انجام دهیم بدون آن که حرف دشمنان را ملاک قرار دهیم.

آقایان می‌گویند: اول ببینید دشمن چه می‌گوید، تا بعدا بفهمیم که ما کارمان درست بود یا غلط بود! و این اعوجاج محض است!

مواضع دشمن -تحت شرایطی با صدجور ملاحظات- می‌تواند فیدبکی باشد و حداکثرش بتواند به ما هشدار بدهد. لذا حتما -و حتما- باید مورد توجه قرار گیرد ولی هرگز -و هرگز- نمی‌تواند اصل قرار بگیرد.

 

*****

 

خدا رحمتت کند امام!

××××××

پ.ن: سلام حاجی+!

پ.ن: با تشکر از «علی شکوهی» عزیز.

 

برچسب‌ها: , , , , ,

چه می کنه قدرت!

من در عجبم که رادیکال ترین و متعصب ترین و مبارزترین شیعه ها، وقتی دستشان به حکومت می رسد، چه طوری یک باره تبدیل می شوند به امام فخر رازی و متعصبین اهل سنت!

هزار و چهارصد سال علمای شیعه خودشان را کشتند که بگویند این «اولی الامر» که در آیه ی مشهور «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» مخصوص به اهل بیت است و دیگری تویش جا نمی شود هیچ جوره! فقط 14 معصوم منظور این اولی الامر هستند.

منطق شیعه، هزار و چهارصد سال این بوده.

حالا شما ببین کسی مثل علم الهدی (که از خانواده های مشهور روحانی شیعه و شخصا یک ارتدوکس رسمی است) در همان سخنرانی مشهورش -که به بسیاری از این مردم آگاه و شجاع (نمی گویم مُحق) گفت گوساله و بزغاله (که اگر سید نبود بلد بودم از خجالتش به در آیم!)- آورد «ولی فقیه» را چپاند در دل تفسیر آیه.

طابق نعل به نعل علمای اهل سنت که هزار و چهارصد سال است ما باهاشان بحث داریم! که برادر عزیز، خلفا و اصولا آدم غیر معصوم را نچپانید در لیست واجب الاطاعه ها و ننشانید در کنار خدا و رسول!

البته رسم «شیخ مالی» کردن را بلد بود و تلاش کرد که بگوید این ذیل همان ولایت معصوم است و ما کسی را به حلقه ی سیزده نفره ی «اولی الامر» پس از رسول اضافه نکرده ایم و اگر هزار نفر هم اضافه شود، همه اش ذیل نفر آخر که در غیبت هستند می گنجد!

و مگر اهل سنت چه چیزی غیر از این گفته بودند! با واژگانی دیگر و با در نظر داشتن این که به رغم ما چیزی به نام عصمت را در معارفشان طبقه بندی نکرده اند، این حرف همان حرف است.

*

پ.ن: عرض ارادت خدمت اخوی گرامی+!  مثال های صریح تر و دقیق تر باشد برای بعد؛

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 فوریه 2012 در نگاه سیاسی, آسیب شناسی دینی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

در اهمیت پاسداری از دین

«جمهوری‌ها و کشورهای پادشاهی که می‌خواهند از فساد برکنار بمانند، باید رسوم و آداب دینی را پاک نگاه دارند و همیشه محترم بشمارند. زیرا که بدترین نشانه‌ی سقوط و تباهی یک کشور، بی‌حرمتی به تشریفات دینی است.

این مطلب را هنگامی نیک در می‌یابیم که توجه کنیم که دین ِمردمان یک کشور، بر چه پایه‌ای مبتنی است. ماهیت هر دینی بر اصلی اساسی استوار است.

مشرکان را اعتقاد بر این بود که خدایانی که نیک بختی و شوربختی آدمیان را پیشگویی می‌کنند، آن قدرت را دارند که ایشان را نیکبخت یا بدبخت کنند. و پرستش‌گاه‌ها و قربانی‌ها و دسته‌های عبادت و دعا و سایر تشریفات دینی که برای تعظیم خدایان انجام می‌شد، ریشه در این اعتقاد داشت.

مردمان همیشه اوراکل دلوس و پرستشگاه ژوپیتر، آمون و دیگر اوراکل ها را به چشم اعجاب و احترام می نگریستند.

ولی بعدها چون سخنگویان اوراکلها (معبدهای بزرگ) شروع کردند به این که از زبان خدا، موافق میل قدرتمندان سخن بگویند و مردمان به این نیرنگ پی بردند؛ دین داری از میان برخاست و همه چیز رو به آشفتگی نهاد!

از این رو زمام‌داران جمهوری‌ها و دولت‌های پادشاهی باید از پایه‌های دین مردمان کشور خود پاسداری کنند؛ زیرا تنها از این طریق می توانند مردمان را در حال خداترسی و اتحاد نگاه دارند و باید همه‌ی عوامل سودمند برای دین را –حتی اگر به درستی به آن‌ها معتقد نباشند– تقویت کنند!

**

***

اگر سران کلیسا، دین مسیح را بدان سان که بنیانگذارش تاسیس کرده است نگاه داشته و از آن پاسداری کرده بودند، کشورهای مسیحی به مراتب متحدتر و نیک‌بخت‌تر از آن می‌بودند که اکنون هستند. ولی امروز دین مسیح به قدری ناتوان و تباه شده است که اقوامی که به کلیسای مسیحی نزدیک‌تر از دیگران اند، بی‌دین‌تر از دیگران شده‌اند. کسی که پایه‌های دین مسیح را به روشنی بشناسد و ببیند که اخلاق و رسوم امروزی چقدر از آن دور شده است، یقین خواهد کرد که زوال اقوام مسیحی یا روز مجازاتشان نزدیک است.

……

چون امروز بعضی کسان بر این عقیده اند که سلامت و پیشرفت امور ایتالیا را باید از کلیسای رم چشم داشت، می‌خواهم ایرادهایی که بر این عقیده دارم و خصوصا دو ایراد اساسی غیرقابل تردید را بگویم.

ایراد نخست این است که دربار پاپ، دین را در ایتالیا به چنان تباهی کشانده است که خداترسی از ایتالیا رخت بربسته است و هیچ تردیدی نیست که این وضع، بی‌نظمی و نادرستی بی‌پایان به دنبال می‌آورد.

زیرا همان‌گونه که در آن‌جا که دین زنده است، همه‌ی نیکویی‌ها را می‌توان انتظار داشت؛ جامعه‌ی عاری از دین نیز خلاف آن است.

پس بی‌دینی و فساد ما ما ایتالیاییان از کلیسا و کشیشان است. (!)

ولی ما موهبتی از این بزرگ‌تر و مهم‌تر از این هم از کلیسا داریم. موهبتی که علت دوم سقوط و تباهی ماست.

و آن موهبت این است که کلیسا کشور ما را در حال تجزیه و نفاق نگاه داشته است و می‌دارد. واقعیت این است که هیچ کشوری از اتحاد و سعادت برخوردار نمی‌شود مگر آن که مانند اسپانیا یا فرانسه، به صورت یکپارچه زیر لوای دولتی جمهوری یا پادشاهی به سر ببرد.

…..

کلیسا چون خود قادر نیست بر ایتالیا تسلط بیابد و در عین حال سلطه‌ی هیچ قدرت دیگری را هم بر نمی‌تابد، سبب شده است که ایتالیا نتواند زیر لوای نیرویی واحد قرار گیرد.

در هر گوشه، قدرتمندی دیگر حکومت می‌کند. این وضع چنان نفاق و گسستگی و ناتوانی به بار آورده که ایتالیا نه تنها پایمال بربرهای مقتدر که طعمه‌ی هر مهاجمی گردیده‌است. و ایتالیائیان این سیه روزی را مدیون کلیسا هستند.

اگر کسی بخواهد این حقیقت را به تجربه دریابد، باید این قدرت را داشته باشد که دربار پاپ را با تمامی اقتدار و مرجعیتی که در ایتالیا دارد، به سوییس منتقل کند. یعنی به سرزمین یگانه قومی که هنوز چه از حیث دینداری و چه از حیث سازمان لشکری، موافق رسوم و قواعد زندگی می‌کنند. چنان کسی زود درخواهد یافت که فساد دربار پاپ در اندک مدتی سویس را بدتر و سریعتر از هر بلای دیگری به خاک سیاه خواهد نشاند!

»

*

خداییش ماکیاولی، آدم بامزه ای بوده است!

گفتارها، نیکولو ماکیاولی / ترجمه محمد حسن لطیفی، انتشارات خوارزمی 1377

کتاب1.فصل 12 صص 75-77

 

برچسب‌ها: , ,

مشاغل یا شعائر، سوال من این است.

تردیدی نیست که "بی‌کاری" بزرگترین مشکل هر مملکتی است. بزرگترین منبع فساد است و مادر هزار بدبختی و دردسر و مشکل کوچک و بزرگ. 

و بزرگترین دشمنی است که هر دولتی در جهان باید با آن مبارزه کند. خصوصا اگر آن دولت و حکومت، اسلامی هم باشد.

چرا که در برخی دولت‌های غیر ایدئولوژیک، برخی امور، یا اصولا فساد تلقی نمی‌شوند و یا مربوط به حوزه‌ی شخصی هستند و به دولت دخلی ندارند. لذا حسی که ما -بعنوان مسلمان-از  فسادانگیزی ِبی‌کاری داریم، باید به مراتب شدیدتر باشد و ما را نگران‌تر بکند.

خلاصه این که با منطق ادعایی حضراتی که امروز بر مصدر امر هستند، من نمی‌فهمم که اصولا دشمنی برای خود و حکومت و اسلام و مسلمین و این مردم، بالا‌تر و خطرناک‌تر از "بیکاری" قابل تصور باشد.

دیده‌های چشم و شهود و تجربه و … را هم به کل کشک حساب می‌کنیم و بر آمار رسمی دولتی تکیه می‌کنیم. (که هزار اما و اگر هم درش هست و ما به آن ها نمی‌پردازیم و آمار دولت صدیقین(!)  را می‌پذیریم!).
و بر همان اساس، می‌دانیم که اوضاع بی‌کاری وخیم است.

تخمینی وجود دارد که برای سال 1394 (2015)، سه و نیم الی چهار میلیون نفر تحصیلکرده‌ی بیکار خواهیم داشت. که باز هم فرض می‌کنیم "سیاه نمایی" است. (هر چند با نگاهی به آمارها می‌توان آن را خیلی هم غیرمعقول ندانست، + ، + ).

ولی ما که نمی‌خواهیم برنامه ریزی کنیم. فقط می‌خواهیم سوال خودمان را بپرسیم. لذا با تاکید بر این که این آمار سیاه نمایی و غیرحقیقی است،‌ برای  ترسیم شرایط حدی و اغراق شده، آن را به عنوان فرض در نظر می‌گیریم.

*

(حاشیه: اعتراف و اعتذار و تبریه‌ی خویش!

اول. من در این نوشتار، کاری به حکومت ندارم. امید ما از حاکمیت، خیلی وقت است که قطع شده و او هم متقابلا خیالش را راحت کرده و مدت‌هاست کاری به واقعیات کارشناسانه و دل‌سوزی‌های مشفقانه و انتقادات برادرانه ندارد. من نیز پیشتر گفته‌ام که دیگر به سیاست کاری نخواهم داشت (گرچه در نظام توتالیتر، همه چیز سیاسی است! ولی نظام ما توتالیتر نیست که! هست؟).

من کماکان به بوالفضولی خویش مشغولم و فقط سوال شرعی دارم.

دوم. متوجه هستم که لزوما توسعه و اشتغال و مسایل شرعی، با یکدیگر متعارض نیستند. من شرایط را اغراض شده تصویر می‌کنم تا شرایط حدی ایجاد بشود و بتوانم سوالم را بهتر و شفاف تر بپرسم.

ختم حاشیه)

*

می‌خواهم بدانم اسلام در این فقره نظرش چیست؟

بگذارید سوال را کمی چالش برانگیز تر کنم.

می‌دانیم که ترکیه در سال‌های اخیر، سالیانه میزبان حدود 25 میلیون توریست بوده و بیست و چند میلیارد دلار درآمد ارزی از قبل توریزم (به صورت مستقیم) داشته است.

بگذریم از «اشتغال» و «چرخش اقتصادی» غیرمستقیم در زنجیره‌ی تامین و خدمات وابسته‌ی به آن -که برای سرویس دادن به توریست‌ها ایجاد شده‌اند-.

بیایید صنعت گردشگری را به عنوان راه حل اشتغال زایی تصور کنیم. فقط فرض کنیم.

ولی خوب توریست طبعا وقتی می‌آید، می‌خواهد خوش باشد و زهرماری زهرمار کند و کمری بجنباند و لباسی از تن به در کند و …سرآخر هم اگر وقت کرد و روشن‌فکری‌اش گل کرد، یک سری به سایت‌های تاریخی بزند و یک قالیچه و نیم کیلو پسته بخرد برود به مملکتش!

که غیر از دو مورد آخری، سایر موارد همه "گشت ارشادی" است و "وا بیضه ی اسلاما"! 

*

(حاشیه و اعتذار مجدد:

×  دوباره تاکید کنم که شکی نیست که یگانه راه درآوردن پول، توریست نیست و ما که نفت داریم، نفتمان را می‌خوریم و به دنیا هم کاری نداریم، تهاجم فرهنگی و جنگ نرم و … هم نمی‌شویم! درست کاری که الان مشغول به آن هستیم! نسل آس و پاس بعدی هم خودش می‌داند!

× ضمن این تاکید می‌کنم که درها را هم باز کنیم و گشت ارشاد را جمع، باز هم آن درآمد و رونق واشتغال برآمده از توریزم یا صنعت سرگرمی یا …، به این زودی حاصل نمی‌شود و …

خلاصه، من این قدر ساده لوح نیستم که فکر کنم با یک حرکت جزئی (ولو به نظر حضرات «ذبح عظیم" بیاید) اقتصاد مملکت زیر و رو خواهد شد. من فقط برای پرسیدن سوالم، شرایط را اغراق شده تصویر می‌کنم. برادران سایبری مد نظر داشته باشند! چشمک

ختم حاشیه)

*

با فرض این که اگر کوتاه بیاییم، توریسم به سرعت رونق می‌گیرد و این 4 میلیون جوان بی‌کار فرضی را (که هم‌این امروز هم خیلی هاشان دین و ایمان درست و درمان ندارند) دارای شغل خواهد کرد؛ اسلام به کدام راضی تر است؟

فلاکت و بیکاری خیل کثیری از جوانان (که خیلی‌هاشان مسلمان نیستند و از اسلام زده شده‌اند و بی‌کارند؛ و بی‌کاری خود منبع هزار کوفت و زهر مار است، هزاربار بدتر از زهرماری توریست ها!  و ….) به قیمت حفظ ظاهر اسلامی مملکت (که معلوم هم نیست که  بیش از قشر و ظاهر نفوذ کرده باشد و نتیجه‌ی چیزی جز جبر حکومت باشد!)

یا از موضع به بهشت بردن زورکی ملت کوتاه می‌آید و رضایت می‌دهد به اشتغال و معاش و …؟

به "اکل میته" راضی تر است یا میته شدن این زنده ی نیمه جان؟ 

 

برچسب‌ها: , ,

آزادی در اسلام نیست!

راست می‌گوید پناهیان+.

آزادی در اسلام نداریم. شما کل قرآن را بگرد، اگر اسمی از آزادی برده شده بود!

در اسلام «عینک» هم نداریم و اسمی از آن در قرآن آورده نشده!

ولی هم آقای مصباح عینک می‌زند هم آقای خامنه‌ای و هم دشمنان این‌ها.

* * * * *

کاملا متوجه هستم که «عینک» مثال بسیار زمخت و سخت افزاری و نامتوازن است. ولی باهاش کار دارم. بگذارید یک مثال دیگر بزنم.

چیزی به نام «دولت»  – و حکومت با تعریف مدرنی که در ذهن همه‌ی ما نقش بسته و بدیهی است (ولی -به تعبیر سیدجواد طباطبایی- تا قبل از ماکیاولی این صورت و نقش و هیئت را نداشته، و مانند «جاذبه»، وجود داشته ولی کسی آن را به این شکل نمی‌شناخته)- در متون کهن و دینی و قرآن وجود ندارد.

ولی چرا حضرات دست بردار نیستند و دو دستی و سفت آن را چسبیده اند؟ و شرعی‌سازی و تئوری‌سازی هم می‌کنند برایش؟

* * * *

آزادی و دولت که سهل است، هیچ مفهوم مدرنی را شما نمی‌توانی و نباید در متون 1400 سال پیش پیدا کنی. حداکثرش بتوانی هاله‌ای از ان مفهوم به صورت بسیط و باز نشده و غیر تخصصی پیدا بکنی. 

به عبارتی ناچاریم از قرائن و شواهد و موارد نزدیک به این مفاهیم مدرن استفاده کنیم و چیزی که امروز به عنوان یک ارزش و همچنین یک ابزار  در دنیای جدید مطرح است را در تعابیر مشابه بازیابی کنیم.

آن هم آن مفاهیمی که متکی بر ارزش ها/نیازهای اصیل بشری باشند و لذا در همه‌ی اعصار و قرون وجود داشته‌اند.

مثلا ناچاریم انسانیت را بگوییم ترکیبی از "مروت" و "انصاف" و "شفقت"و … است. به عبارتی در احادیث و روایات با این تعابیر آمده است. وگرنه شما یک کلمه‌ی مستقیم اشاره به این مفهوم منتزع مدرن: "انسانیت" (آن طور که امروز آن را می فهمیم و به گونه ای در بیانیه‌ی حقوق بشر تصریح و تصویب شده) در قرآن و هیچ متن دینی کهنی پیدا نخواهی کرد!

یا مفهوم مدرن "آزادی" را در روایات و آیات باید با کلیدواژه‌های دیگری جستجو کرد تا بتوان آن را از دل آن متون کهن بیرون کشید! (آن هم تعابیری بسیط و غیر تخصصی. بسیار کلی تر از مصادیقی که امروز درک می‌شود.)

از این‌ها گذشته، برخی بدیهیات فطری در بشر وجود داشته که به علت واضح و بدیهی بودن، به آن ها اشاره نمی شود. و لذا ذکر نشدن مستقیم آن ها (چه با همین مفهومی که ما امروز می‌فهمیم و چه -حتی- با مفهومی که در گذشته درک می‌شده) در روایات، این معنی را نمی‌دهد که در دین، مردود هستند. و مجوز بدهد به یک منبری کم‌سواد که بگوید در اسلام "انسانیت» و «آزادی" و …. وجود ندارد. 

*(حاشیه ی شبه طنز:

آیه ی «کلوا و اشربوا» کی نازل شده؟  مسلما روز اول بعثت نبوده! از آن روز تا وقتی نازل بشود، پیغمبر و مسلمین، گرسنه و تشنه ماندند که آیه ی «کلوا و اشربوا» بیاید و بعد خوردن و آشامیدن مجاز بشود؟!

این آقایان چی فکر کرده اند خدا وکیلی؟!استدلالات دوران پیش دبستانی هم نیست این ها!

یا کجای قرآن نوشته بروید دکتر؟  غلط می کند پناهیان اگر مریض بشود و برود دکتر!

:ختم حاشیه!)*

* * *

به بیان دیگر،

اولا. واژگان در اعصار مختلف و در فرهنگ‌های مختلف، به گونه‌های مختلف فهم و درک می‌شده‌اند. واژه‌ای مدرن با هزار بار معنایی و مفهومی جدید را برداشتن و به دنبال عین آن در متون کهن گشتن، حماقت نباشد، سفسطه‌ای آشکار است.

ثانیا. لااقل آن چه از مکتب اهل بیت به دست ما رسیده، به ما می‌گوید که خوبی‌ها خودشان اصالت و ارزش دارند و به  همین دلیل شرع هم آن‌ها را خوب دانسته است و نه برعکس ( که فلان چیز خوب است چون که شرع گفته و اگر شرع نگفته، بد است).

انسانیت و شجاعت و صداقت و امانت داری و فداکاری و … ارزش‌های اصیل هستند و ارزشمندند حتی اگر از کافر سربزند. و همچنین نیاز بشر به دانستن و فهمیدن و آزادی و … نیز -به مانند نیاز به خوردن و آشامیدن و مسکن گزیدن- نیازهای اصیلی هستند که محترم هستند و در شرع نیز محترم داشته شده‌اند. 

ثالثا. آزادی اگر آن ارزش و اصالت را هم نداشته باشد (آقای مصباح به صراحت و حضرت آقا به اشارت و بسیاری علما، ازجمله استاد عزیز و بزرگوار خودم آقای جاودان، قایل به اصالت داشتن آزادی نیستند؛ سلمنا!)، به عنوان ابزار، کارکردهای شگفتی در دنیای امروز داشته اند. شما بیایید به چشم عینک به آزادی نگاه کنید.

آزادی هزاران هزار برکت و نکته‌ی مثبت درش هست. در بلند مدت، کارکرد فسادزدایی دارد. موجب بهبود عملکرد می‌شود. موجب شفافیت می‌شود. موجب رونق می‌شود. موجب چالاک شدن دین می‌شود. موجب کیفیت‌دار شدن دین داری می‌شود. موجب ….

اصلا کور شوم من اگر بگویم آزادی، اصالت دارد و ارزش است! خوب است؟ 

بالاتر از این. اصلا من دربست نظریات آقای مصباح را پذیرفتم. حکم، فقط حکم خداست و نماینده‌ی شخص خدا هم که بحمدلله الان بر مصدر امر است و والاترین قدرت را در کشور دارند. و هر چه او بگوید، همان درست است و و اراده و میل بشر و اصالت آزادی و … هم همه کشک.  ایشان به کدام کارکرد آزادی ناراضی است؟

من سال‌ها ایشان را دقیق دنبال کرده‌‌ام و خوانده‌ام. نمی‌توانم بگویم که ایشان ارزشی برای آزادی قایل است ولی با اطمینان می توانم بگویم که تمام منویات و اهدافی که ایشان ترسیم کرده، میوه‌هایی است که از درخت آزادی چیدن‌شان آسان‌تر و گواراتر است.

* *

البته ما تجربیاتی در آزادی بیان و … داشته‌ایم که عمدتا نتایجش تلخ بوده.

بررسی جالب شهبازی در اوان دوران دوم خرداد (در این مصاحبه+) روی سه دوره‌ی قبلی آزادی مطبوعاتی در کشور پس از مشروطه، نشان می‌داد فضا به سمت تشنج و عدم ثبات سیاسی و تهمت افکنی و شایعه پراکنی و شارلاتانیزم مطبوعاتی کشیده شده و پیش بینی کرد که این بار هم چون این شود. و مع الاسف شد.

ولی به اقتضای حرکت پاندولی، شاید این حالت انفجاری پس از فشار طولانی، طبیعی بوده باشد. ما باید تحمل کنیم.

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

قابل پیش بینی بوده و هست که پس از دادن آزادی‌ها، هرج و مرج و افراط و تفریط رخ دهد. ولی با صبر کردن می‌توانستیم به ثبات برسیم و از مواهب آزادی بهره‌مند شویم.

در یک خانواده‌ی چند نفره هم وقتی پدر می‌گوید هر که هر چه می‌خواهد بگوید و گلایه کند و …، شکی نیست که گلایه‌های بسیاری مطرح خواهد شد. مسایل زیادی مطرح خواهد شد. بر پدر و اعضای خانواده سخت خواهد گذشت. حتی شاید کدورت ایجاد بشود. ولی دردها می‌آید رو؛ می‌آید بیرون. اگر پدر و کل خانواده رها نکنند و پیگیری کنند و نگذارند دلخوری‌ها و سوءتفاهم‌ها مانع اصلاح شود، اوضاع خوب خواهد شد و بحران خواهد گذشت. و کیفیت زندگی این خانواده پس از این مرحله، قابل مقایسه با قبل نخواهد بود.

ما خار هجران کشیدیم و صبحت گل نچشیدیم. رنج باغبانی بردیم و میوه نبردیم.

ما بار معایب «کوتاه مدت» آزادی را (که نوعا ابتدای راه رخ می دهد و افراط در برابر تفریط قبلی است / اثر پاندولی)  به دوش کشیدیم ولی کمی بیشتر صبر نکردیم و شیرینی محاسن «بلند مدت»ش را نچشیدیم.

و مع الاسف، این بی‌صبری موجب پایدار شدن آن معایب کوتاه مدت شد

ما دردها را بیرون ریختیم و کدورت‌ها را ایجاد کردیم بین خودمان، ولی طاقت نیاوردیم و صبر نکردیم که دردها را دوا کنیم. آن قدر عصبانی شدیم که دوباره گفتیم: خفه!  و ای بسا اوضاع بدتر هم شد در این خانواده!

بگذریم!

*

پ.ن: مرحوم مطهری جواب این اراجیف پناهیان را در کتاب های خود خصوصا «آزادی معنوی» تا دسته داده است! ولی ظاهرا مساله این است که مطهری زمانه(!) چیزهای دیگری می گوید!

 

برچسب‌ها: , ,

تفاوت مقام

منظورم از «مقام»، جایگاه و رتبه و جاه نیست (Position).

منظورم چیزی است که گویی مرحوم شریعتی به استعاره آن را «جغرافیای کلام» نامیده و مرحوم مطهری «اقتضائات زمان و مکان».

منظورم شرایط و چارچوب و موقعیت (Situation) است.

****

«مقام استنباط»، با «مقام افتاء»، با «مقام عمل» به کلی متفاوت است.

چه مدیر تصمیم‌گیر یک سازمان باشی و چه مرجع تقلید، میزان حزم و احتیاطی که در هر یک از این مقام‌ها به خرج می‌دهید، متفاوت خواهد بود.

***

دو مثال می‌زنم که معلوم شود.

مثال اول را از قول آقاسیدطاهر عزیز می‌گویم که او هم از آقارضی شیرازی (آیت الله) نقل می کرد.

که مرحوم آقای بروجردی (اگر درست یادم باشد) درباره‌ی نجس بودن اهل کتاب  می‌گفت دلیلی نداریم بلکه اثبات می‌کرد که حکم بر طهارت است ولی به تبع اجماع و نظر سایر علما در مقام فتوا دادن، حکمی شبیه به سایرین و مخالف استنباطش داده بود.

منطق قابل درکی هم دارد. چرا که اگر شما از هر شبهه‌ ای پرهیز کنی، خیالت راحت است که خلاف امر خدا نکرده ای! و رویکرد فقه ما نوعا این طوری بوده است و مبتنی بر احتیاط.

یا مثلا در حکم موسیقی، علمای اهل احتیاط -نظیر مرحوم گلپایگانی و دامادش آقای صافی- اصلا از بیخ می‌گفتند حرام و خلاص! شما موسیقی گوش نکنی نمی‌میری، خیالت هم راحت است که حرامی مرتکب نشده‌ای. هیچ جوره حاضر نمی‌شود گناه دیگری را به گردن بگیرد.

مقلد برود و گناهی مرتکب شود و بری الذمه باشد ولی جناب مرجع تقلید پایش به خاطر گناه دیگری گیر باشد!  این است که اصل را بر احتیاط می‌گذارند تا تاوان لذت دیگری را خودشان ندهند!

**

و مثال دوم، از این جلو تر می‌رود و نشان دهنده‌ی تفاوت «مقام افتا» با «مقام عمل» است.

یعنی گاهی کسی با همه‌ی احتیاط هایش حکمی می‌دهد ولی باز خودش در عمل از آن هم بیشتر احتیاط می‌کند.

از آیت الله حمیدی شنیدم که مرحوم آقای خویی می‌گفت که من غسل مستحب را برای نماز کافی می‌دانم (و وضو لازم ندارد) ولی خودم تا به حال یک بار هم با غسل مستحب نماز نخوانده‌ام.

یعنی احتیاطی حتی بیش از مقام افتاء.

یا مرحوم امام که شطرنج بلاقمار و موسیقی بلااطراب را جایز می دانست، گمان نمی کنم در سراسر عمرش دست به مهره ی شطرنج زده باشد یا موسیقی را به قصد استماع، گوش کرده باشد.

 

*

تا وقتی دین در خانه‌های ما و در حوزه‌ی شخصی است، این احتیاط به جایی بر نمی‌خورد.

ولی آیا وقتی دین می‌خواهد وارد اداره‌ی جامعه بشود، کماکان می‌توان بر مدار همان احتیاطات چرخید؟

و چگونه می‌توان با احتیاط از مدار آن احتیاطات سابق خارج شد و اندکی فعال‌تر عمل کرد، بی‌آن که به دامن جنون و بی‌تقوایی و "خلخالی" گری و "سلفی" گری و … در افتاد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 ژانویه 2012 در ملک عقیم, آسیب شناسی دینی, دین

 

برچسب‌ها: , ,