RSS

حکایت چهلم از باب اول گلستان سعدی!

26 مهٔ

حکایت چهلم از باب اول گلستان سعدی!

هارون الرشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد، گفت به خلاف آن طاغی -که به غرورِ ملک مصر، دعوی خدایی کرد- نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترین (=فرومایه/ناکس) بندگان.

سیاهی داشت نام او خصیب در غایت جهل. مُلک مصر بوی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا به جایی بود که طایفه‌ی حرّاث(=کشاورزان) مصر شکایت آوردندش که
پنبه کاشته بودیم، باران بی وقت آمد و تلف شد؛ گفت: «پشم بایستی کاشتن«.

*

به نادانان چنان روزی رساند     /    که دانا اندر آن عاجز بماند

*

اوفتاده است در جهان بسیار    /     بی‌تمیز ارج‌مند و عاقل خوار

کیمیاگر به غصه مرده و رنج     /    ابله اندر خرابه یافته گنج

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2012 در از تاریخ, شبه طنز, شعر و ادب

 

برچسب‌ها: , , ,

نظری داری؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: