RSS

بایگانی ماهانه: مه 2011

این هم عیدی امروز ما:

 

چیز زیادی از شماها ما نمی‌دانیم؛  تنها اسیر ِبند ِتکراریم … تکرار؛

ماها فقط هم‌سایه‌ی مِهر شما هستیم؛  ای خاندان ِ«جار ثم الدار»!

*

٢٠ جمادی الثانی ١٣٩٠

 

پ.ن: شما روی هم یک بیت حساب کنید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2011 در Uncategorized

 

مرد باشید و کوری خود را به گردن سارقان نیدازید!

کور بوده‌اید و ندیده‌اید. نخواستید که ببینید. حالا آمده‌ای ادعای هواپیما ربایی می‌کنی+؟!    خدا رحمت کند سنگ پای قزوین را!  اسم آن بی‌چاره بد در رفته!   نه عزیزم! از اول اشتباه سوار شده بودی.  به نفعت نبود که روی کارت پروازت را درست بخوانی. (چشمی اگر داشتی، تکلیفت در اولین مناظره معلوم شده بود.) خصوصا که "حاج بابا" هم در کابین خلبانی بود و … 

راستی، مبداء‌ ربایش‌ات را عشق است!  از وقتی "حاج بابا" را از کابین بیرون کردند، هواپیما "ربوده شده" حساب است؟ وانگهی اگر ربایشی هم به کار باشد،  شما بودید که هواپیما را دو دستی تقدیم سارقین کردید.

*

وای که این جگرم آتشش نمی‌نشیند. یادم نمی‌رود که هم‌این حاج آقای قاسمیان محترم‌مان -که چهارسال در قم درس خوانده و نخوانده، آمده این‌جا حوزه علمیه راه انداخته+– چه سخنرانی‌ها که نکرد. یک جزوه‌ی ٣۴ صفحه‌ای برای ما از سخنرانی ایشان فرستادند  آن‌هم به نام و سربرگ موسسه جهادی (آن را هم قربانی الفنون کردند بی‌معرفت‌ها!)  که 

«الیوم،
راه خدا و امام زمان و امام خمینی و اسلام و انقلاب و رهبری و شهدا و امام حسین و …
همه با هم از الفنون می‌گذرد.
باقی هم همه دشمنان این‌هایند."

فرموده بودند که

"مساله‌ی دروغ‌گویی و بی‌اخلاقی و تهمت زنی و …
این‌ها مسایل جزئی است؛
(به قرعان* نمی‌دانم چند تا علامت تعجب و سوال ردیف کنم بس است!)
مساله‌ی کلی و مهم و اصلی،
بودن در خط ولایت است!
که الفنون کاملا در خط ولایت است
و اصلح و صالح است و رای به او رای به امام زمان است!»

خدا شاهد است هم‌آن روز از این همه بی‌تقوایی و نامردی و ماکیاول صفتی مشمئز شدم و سوختم. آخر برادر قشری ظاهربین شل مغز!  آدمی که مثل قند دروغ می‌گوید، خط و ربط و ثبات دارد که شما دلت را به خط ولایتش خوش کنی؟

و برای‌شان نوشتم که "پیشمان می‌شوید و خواهید شد که این‌همه ارزش‌ها را آلودید
و به نام دین و اسلام و به نام جهادی و موسسه جهادی -که قرار بود کار بزرگی هم بکند و …- چون این کردید و همه را فدا کردید پای …

به چه قیمتی آخر؟  نوشتم حاج آقا، «ما کنت متخذ المضلین عضدا» جایی به گوش‌هایت نخورده؟  حالا برای ما اصلی و فرعی کردنت گرفته؟ شما بویی از تعلق به انقلاب و گذشته‌ی انقلاب و رفتار و مرام اهل‌بیتی در رفتار این آدم در مناظره‌ها به مشامت خورد؟

***

بگذریم.

این ها گذشت.  نه الان وقت حساب کشی است و نه این جا جایش است و نه بنده و شما در آن جای‌گاهیم. ولی بدبختی این است که از رو نمی‌روند. پر رو-پر رو زل می‌زنند در چشم‌ها  -بی‌آن‌که دستی به ژست‌ محق‌شان بزنند- و راهبرد جدید می‌دهند.

زیر بار اشتباه نمی‌روند. اصلا انگار نه انگار. آقا سوابق‌ بیانات خودت را نگاه کنی بد  نیست!  و این بد است. بلکه بدتر است. وقتی نپذیری که اشتباه کرده‌ای، باز سرت را می‌گیری بالا و با سینه‌ی سپر می‌گویی اگر دوباره برگردم هم آن می‌کنم. دِ لااقل از گندی که -هم‌این چهار روز پیش- بالا آورده‌ای درس بگیر.  اقلا بگو غلط کردم که معلوم شود فهمیده‌ای چه شده. شما مرید داری، آدم دنبالت است، آن‌ها را هم گم‌راه کردی،  با این بی‌احتیاطی و بی‌بصیرتی‌ -و البته ادعای بصیرت-  عقایدش را به همه‌ی آن ارزش‌ها به چالش کشیده‌ای، نمی‌شود که یک‌باره و با ١٢٠ کیلومتر سرعت، دستی بکشی و دور درجا بزنی و حالا از این ورکی بگازی و بتازی؟  به همین سادگی؟

حاج آقا!‌ هزارتا ماشین (مرید) پشت سرت است، اتوبان درست کرده‌ای خودت، آن‌هم یک‌طرفه! یادت نیست؟

***

نه سجاد خان صفار هرندی؛ نه.
کسی از شما نمی‌خواهد به خاطر علم غیب نداشتن توبه کنید. ولی شما باید به خاطر عمل نکردن به همین علم ظاهر به خاطر ندیدن‌های عمدی‌تان، به خاطر «انشاءاله گربه" کردن‌های بی‌محل‌تان، توجیه تراشی‌های ابلهانه و بعضا شیطانی مغایر با مرام اهل بیت‌تان، اصلی و فرعی کردن‌های ماکیاولیستی -به سبک عمروا عاص- باید توبه کنید؛ و البته به خاطر انواع انگ‌هایی که بی‌پروا و بی‌حجت به امثال ما چسباندید.

پیش ما نه؛ پیش پروردگار.

و بروید خدا را شکر کنید که در عهد اباعبدالله نبوده‌اید.
وگرنه تیغ جهل این توجیهات‌تان و اصلی و فرعی کردن‌های ابلهانه‌تان آن جا نیز می‌برید و معلوم نبود سرنوشتتان چه می‌شد و در کدام لشکر سر چه کسی را می‌بریدید! 

البته اگر مریدی و خواننده‌ای و هم‌راهی داشته‌اید که شما او را رسم "ماکیاولی بودن و زیستن به نام دین" آموخته‌اید، مسئولید و جوابگوی خدای و خلق خدای. شاید لازم باشد برای آن‌ها هم که شده، عذرخواهی و توبه را علنی نیز بکنید.

*

دریغ!

 

*«قرعان» رسم الخط گودری «قرآن» است! محض مطایبه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2011 در Uncategorized

 

لطفا "بچه‌های انقلاب" بخوانند!

این یادداشت می‌تواند مجادله برانگیز و از آن بیش‌تر،
تحت الشعاع قراردهنده‌ی شخصیت نگارنده ذیل انگ‌های سیاسی باشد.
ولی چه باک!

***

حسین گاهی با من شوخی می‌کند که تو «ولی فقیه»‌ات، هاشمی است.

(*حاشیه: من هاشمی را هم‌واره دوست داشته‌ام. علاقه‌ای که از پیش از دوم خرداد تا امروز باقی است. بی‌آن‌که -جز یک‌بار و با بچه‌های "جهادی"- او را از نزدیک دیده باشم یا نفعی از او یا نزدیکان‌ش برده باشم. جنس علاقه‌ام نیز از جنس علاقه به امیرکبیر است و از نوع تقدیری که از «دن شیائوپنگ» رهبر چین داشته‌ام+. شاید شما از آن دسته باشید که او را قبول ندارید و یا متهم در مفاسد اقتصادی می‌دانید یا … به شما آن سخن بامزه‌ی ابراهیم نبوی را یادآور می‌شوم که اگر هر چه درباره‌ی او و خاندان و مدیران دولتش و … در مفاسد اقتصادی به شایعه و یک کلاغ و چهل کلاغ، گفته اند را دزدی قطعی بدانید و هزار برابر هم بکنید، باز هم نصف مبلغی که الفنون در ده روز دور ریخته نمی‌شود!  (نگاهی به درآمد افسانه‌ای این سال‌های دولت الفنون و هرج و مرج باور نکردنی در خرج آن بیندازید!).

من نیز ضمن این‌که اعتقادی به این مسایل پنهان و غیررسمی و اثبات نشده، ندارم؛ نگاهم به عمل‌کرد و روش و خروجی نهایی کارنامه‌ی اوست.  یادمان نرود که در مدینه‌ی فاضله زندگی نمی‌کنیم و باید ببینیم او را با چه کسانی و با چه شرایطی مقایسه می‌کنیم. بگذریم.  :ختم حاشیه*)

من هم با هم‌آن شوخی گفته‌ام که اگر منظور منصب حکومتی است، که یک نفر بیش‌تر نیست و در مقام اجرا، باید تبعیت بشود (اصل وحدت فرماندهی و دو اصل مکمل دیگر! +)، ولی اگر منظور آن تعریف عام از ولایت فقیه باشد که آقایان برای دفاع از ساختار فعلی به آن پناه می‌برند و علاوه بر رهبری، از مراجع تقلید تویش جا می‌شود تا آخوندمحل؛ آری؛ شخصا نظرات آقای هاشمی را دقیق‌تر و قوی‌تر و قابل قبول‌تر می‌دانم و می‌یابم.

و بارها با این سوال جدی، آن شوخی را ختم کرده ام. که سوای از بحث شخصیت حقوقی -که مقام یکی بالاتر است و لازم الاتباع …- در بحث تئوری با شخصیت حقیقی، کاش شما به من نشان بدهی که چرا نظرات و فهم و تحلیل شخص آیت الله خامنه ای -که فرضا رهبر نباشد- فضیلت دارد بر نظرات شخص آیت الله هاشمی؟

این اگر عمری در حوزه بوده، آن هم بوده؛ این اگر مبارزه کرده و زندان رفته، آن هم کرده بل‌که بیش‌تر؛ این اگر شاگردی مرحوم امام و بزرگان را کرده، آن هم کرده و بل‌که بیشتر (چون ایشان در قم بوده و آقا در مشهد)؛ اگر این مورد تایید امام بوده، آن هم بوده و بل‌که بیش‌تر!  اگر سخن از تجربه‌ی کار سیاسی و اجرایی و قانونگذاری و … باشد، اگر نگوییم تجربه هاشمی بیشتر است، کم‌تر نیست. به هر دو در بالاترین سطوح طی 30 سال گذشته اطلاعات رسیده. به‌علاوه هاشمی از پیش از انقلاب کار اقتصادی نیز کرده و بازار (به معنی عام) و اقتصاد را بهتر می‌شناسد و فرزندانش نیز دانشگاهی بوده‌اند و با محیط آکادمی آشنا‌تر است. تنوع کانال‌های ارتباطی و کسانی که با هاشمی رفت و آمد دارند نیز به مراتب بیشتر است (شما همین تنوع نگاه در فرزندان ایشان را ببینی، کافی است!).

بحث اطاعت نیست. ما از «ولی فقیه» رسمی، رسما اطاعت می‌کنیم. خود هاشمی هم گفته اطاعت می‌کنم و … پس در بعد عملی ما حرفی نداریم.

ولی بحث علمی بخواهیم بکنیم و بخواهیم بدانیم نظر کدام یک درست‌تر است، -در نگاه شخصیت حقیقی؛ کانه هیچ کدام رهبر نیستند و مقایسه میان دو آیت الله باشد- بنده که حجتی ندارم که نظر آقا را به نظر هاشمی ترجیح دهم یا دقیق‌تر، علمی‌تر، واقعی‌تر یا کارآتر بدانم. شما داری، بسم الله! 

فقط لطفا از این یاوه‌های غیرقابل اثبات صدیقی و پناهیان تحویل من ندهی که آقا نظرش به شخص امام زمان وصل است یا عصمت استراتژیک دارد و… ! چون درست است این حرف‌ها برای ماها آب ندارد ولی برای گویندگانش نان داشته و دارد!

*

در سیاست روز نیز به یاد بیاور که ده روز از نوشته‌ی هاشمی مبنی بر «سر چشمه شاید گرفتن به بیل؛ چو پر شد نشاید گرفتن به پیل» نگذشته بود که حضرت آقا آمدند و گفتند نظر من به این حضرت اشرف نزدیک‌تر است و ما که از نزدیک در جریانیم می‌دانیم که نه دروغ گفته نه رمالی کرده نه … 

و هم‌این یک مورد نیز می تواند نشان دهنده‌ی عمق و دقت نگاه این دو بزرگوار باشد.

*

این روزها صدای غرش سیلی خروشان به گوشم می‌رسد که کاش کر بودم و نمی‌شنیدمش! خدا خودش کمک کند. خیلی‌ از دوستان عزیز و بچه‌های انقلاب، بعضا برآشفته‌اند ولی هنوز نمی‌دانند که هنوز از نتایج سحر است و …

 

پ.ن: بدیهی است که بیش‌ از هر چیز، نظرات اجتماعی/سیاسی مد نظر است و نه لزوما نظرات فقهی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مه 2011 در Uncategorized

 

نوش جان تان!

« هَـٰذَا مَا کَنَزْتُمْ لِأَنفُسِکُمْ
فَذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَکْنِزُونَ »

سوره‌ی توبه آیه‌ی ٣۵

**

ترجمه‌ی آزاد:

«این‌ها همان چیزهایی است برای خودتان اندوخته بودید؛
حالا هم بچشید [و نوش جان کنید] از هم‌این چیزهایی که اندوخته‌اید!»


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2011 در Uncategorized

 

ایرادات عوامانه

چندی پیش در آینده (+) دیدم که خبری در اعتراض به وجود تعرفه گمرکی برای مشروبات الکلی کار کرده بودند و سوال که «چه معنی دارد در کشور شیعه و … این حرف ها؟!».

ظاهر خبر تحریک کننده‌است و با نگاه قشری نیز کاری زشت و غیر اسلامی صورت گرفته. ولی به واقع آیا چون‌این است؟

کد و محتوای تعرفه‌های گمرکی را بنده و شما نیستیم که تعیین می‌کنیم. این کد تعرفه‌ها در اکثر کشورهای دنیا (١٧٠ کشور) یک‌سان است و از یک سیستم واحد ذیل عنوان Harmonized system (+) تبعیت می‌کند. منطقش هم روشن است و قابل قبول. که یک کالای واحد، کد تعرفه‌ی گمرکی‌اش در کلیه‌ی کشورهای عضو  سازمان جهانی گمرکات+ یک‌سان باشد.

لذا هر کالایی -و نه فقط مشروبات الکلی، که حتی آلات و ادوات جنـ.سی و فیلم های کذا و آلات قمار و … بسیاری کالاهایی که ورودشان به برخی از کشورهای عضو،‌ ممنوع است-  جملگی دارای کد تعریف شده‌ی مشخص هستند که در این سیستم جهانی تعریف شده و مورد استفاده قرار می‌گیرد (و بعضا مورد استفاده قرار نمی‌گیرد!).

گریبان گمرک جمهوری اسلامی را که نمی‌شود و نباید به چون‌این بهانه‌های عوامانه‌ی «نقش ماری» گرفت!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2011 در Uncategorized

 

قصاص ؛ عدالت ؛ حس از عدالت

این‌ها، پرسش‌ها و پاسخ‌های من است.
شاید شما را رای دیگری باشد.

**

#
آیا قصاص لازم است؟
آری.

#
آیا قصاص، بازدارنده است؟
حتما هست.
بدیهی است که ترس از عقوبت، مانع تخلف است
و یا کمینه کاهنده‌ی انگیز‌ه‌ی آن.

#
آیا قصاص کافی است؟
ابدا. معلوم است که نه!

قصاص بازدارنده هست ولی قصاص نمی تواند جای هزار عامل دیگر را بگیرد.
از «وضع معیشت» و اقتصاد بگیر تا فرهنگ و قدرت و «حکومت قانون» و …

صد البته که اگر سائق‌ها و زمینه‌های فساد مهیا باشد و برخی اوقات به اجبار -نسبی- برسد،
هر چه عقوبت کنید، باز هم تخطی رخ خواهد داد.

#
پس حالا که همه‌ی زمینه‌های کاهش جرم مهیا نیست، قصاص را هم لغو کنیم؟

(الان دارم یک جوری نگاه می‌کنم. با تعجب!)
شوخی می‌کنی !؟

من گمان می‌کنم با وضع فعلی جامعه‌ی ایران،
رفراندوم لغو اعدام و لغو قصاص نیز برگزار کنیم
-حتی اگر مراجع شرعی رسما اعلام بی‌طرفی کنند
و از مردم بخواهند که فارغ از جنبه‌ی شرعی رای بدهند-
رای نخواهد آورد.

 

****

شما را ارجاع می‌دهم به اولین سکانس‌های فیلم کهنه‌نشدنی «پدرخوانده+».

«بوناسرا» نزد پدرخوانده نشسته و کسی است که هرگز دست پدرخوانده را نبوسیده.
آهسته آمده و آهسته رفته و کاری به کارش نداشته.

حالا آمده و می‌گرید که
دختر پاک جوانم با دو تا دوست جوانش رفته‌اند گردش.
خواسته‌اند کار نامشروع کنند، مقاومت کرده.
آن‌ها نیز هم به او تجاوز کرده‌اند و هم صورتش را زیر لگد له کرده‌اند.
دخترم زیبا بود. باهوش بود.
الان هیچی از زیبایی در صورتش نیست و خلاصه تا آخر عمر زندگی‌اش را خراب کرده‌اند.

شکایت کردیم و وکیل گرفتیم و …
آخرش یک مدت کوتاهی زندان‌شان کرده‌اند.
سر آخر آن دو نامرد، یک بیلاخ اساسی به من و دخترم نشان دادند و رفتند.

پدرخوانده خودش را می‌زند به آن راه و می‌گوید:‌
«خوب حالا از من چی می‌خوای؟»

می‌گه:
عدالت!
من قانون نمی‌خواهم؛ عدالت می‌خواهم.

بعد هم که شاکی شدن پدرخوانده است و …

**

من با این حس از عدالت کار دارم.
-فارغ از ارزش گذاری. یعنی حسی که ممکن است عقلا غلط هم باشد ولی عملا هست-

با یک قیام و قعود ِروشن‌فکران در پارلمان و تغییر قانون
و چهارتا مقاله نوشتن و قمپز روشن‌فکری در کردن،
این حس از عدالت در جامعه و توده‌ی مردم عوض نمی‌شود.

شما اگر قانون را هم عوض کنی و با زور اجرا،
تا وقتی فرهنگ ِمخاطب ِ این قانون، یعنی زمینه‌ی اجرای قانون/کانتکست بومی‌،
آن را به عنوان پاداش/مجازات عادلانه نپذیرد،
و این حسی که از عدالت می‌گیرد تغییر نکند،
کار قوام نخواهد یافت.

*

فرض کنید آمنه خانم قصه‌ی ما را حق‌اش را خوردند،
و قانون را به حکم این حضرات روشن‌فکران ما کردند
و گفتند که مجازات آقای اسیدپاش این است که
آمنه خانم باید برود آقای اسیدپاش را بوس‌اش هم بکند و کادو هم برایش بخرد!
که خیلی انسانی باشد!

ممکن است در جبر قانون، مجبور بشود و چون‌آن کند،
ولی پس از اجرای حکم، صاف می‌رود سراغ یک «پدرخوانده».
و هفته‌ی بعد جنازه‌ی اسیدسوز شده‌ی آقای اسیدپاش، یک گوشه‌ای پیدا خواهد شد.

انتقام بیرون از قانون.

*

اگر قانون‌تان، حکم دادگاه‌تان، اجرای احکام‌تان،
ولو با ژست بشر دوستی و انسان‌دوستی و جامعه‌خواهی
آن حس عدالت و انصاف را در جامعه -و نه فقط در فرد- ارضاء نکند،
نه فقط موجب آن انسانیت و تعالی  مورد نظر نمی‌شود؛

بل‌که امثال پدرخوانده‌ها و مافیا‌های بی‌رحم  ایجاد خواهند شد
که انتقام‌ها را شخصی و غیرقانونی و بعضا ظالمانه
ولی مطابق با آن «حس از عدالت» ِجامعه بگیرند.

و این مگر جز جاهلیتی عجیب است؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مه 2011 در Uncategorized

 

چشم در برابر چشم!

آن‌چه پس از اسیدپاشی بر سر یک دختر می‌آید و می‌رود،
ای بسا -برای او- صدبار از مرگ بدتر باشد.

این ابزار تهدید وحشت‌ناک را باید از دست بی‌خردان روانی گرفت.
و هیچ چیزی بیش از قصاص دقیق، نمی‌تواند بازدارنده باشد.

از مرتکب اسیدپاشی هم اگر بپرسی و صادقانه جوابت بدهد،
شاید راضی تر باشد به مرگ تا قصاصی هم‌آنند جرمش.

زندان و شلاق و کار خیریه برای نابینایان … را که ابدا نمی‌توان هم‌سنگ آن جنایت دانست.
ای بسا طرف شغل هم نداشته باشد و خیلی هم متشکر شود که کاربرایش جور شده!

پس چرا باید به چون‌این جانی‌ بی‌همه‌چیزی پاداش داد
و به کم‌تر از آن‌چه خودش کرده، مزدش داد؟‌

ترحم بر پلنگ تیزدندان
جفاکاری بود بر گوسفندان

و مشوق بود بر پلنگان تیزدندان دیگر.

اصل اول که حق آمنه است که قصاص کند و عالم و آدم هم هزارکیلو دلیل بیاورند، اگر دلش قصاص بخواهد، حقش است و باید بکند.

نکته‌ی دوم نیز بازدارندگی است که -به زعم بنده- این قصاص مبارک خواهد داشت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مه 2011 در Uncategorized