RSS

بایگانی ماهانه: مه 2010

همینجوری

مثل همه روزهای آخر سفر به ساحل غربی

دیروز با خانم در برکلی گشت می زدیم.

زمانی که در یک رستوران خلوت مشغول به صرف نهارشدیم،

مرد سفید بلند بالایی چند میز اون طرف تر با آرامش غذا می خورد.

خانم گفت: که چقدر قیافه این بنده خدا آشناست.

وقتی که کنار میز ما آمد تا چیزی رو در سطل زباله بندازه،

من بلند مشغول سخنرانی بودم (تقریبا مثل عادت بقیه ایرانیها)!

پیرمرد جلو آمد، سلام کرد و شروع کرد به فارسی سلیس

 حال و احوال کردن، ما هم با تعجب پرسیدم که تو فارسی بلدی!؟

و خیلی سریع هر دو ادامه دادیم: که تو حتما باید حامد الگار باشی !؟

متواضعانه ایستاد و چند دقیقه ای گفتگو کرد،

وقتی ازش پرسیدم که شنیدم تازگی بازنشست شدی، حالا می خوای چه کار کنی؟

با لبخند جواب داد:

حالا دیگه میخوام بشینم تو خونه، فقط کتاب بخونم و کتاب بنویسم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مه 2010 در Uncategorized

 

یا رب!

مکان: اتوبان افسریه 
(برای مشاهده در اندازه بزرگ تر، کلیک کنید+)

*

متن عقب خاور:

«یا رب نگهدار توئی»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2010 در Uncategorized

 

ماجرای ٨٨، ماجرای ۵٨ – (١)

شکل و ماهیت دو پدیده‌ای که طرح خواهم کرد، با یکدیگر بسیار متفاوت است.
ولی یک وجه اشتراکی میان این دو به چشم می‌رسد.

من -در این نوشتار- به همان کار دارم.
می‌دانم.
هزاران اختلاف و افتراق ماهوی و شکلی و معنایی و … درشان هست. 

*

یکی،
مهم‌ترین ماجرای سال ۵٨ است که همانا
تسخیر سفارت امریکا -و ماجرای گروگان‌گیری- بود.
(کمینه از نظر بین‌ المللی که مورد نظر ما در این یادداشت است.)

بحث بر سر آن ماجرا زیاد بوده و هست.

یک دیدگاه بدیع و نویی
-لااقل برای من و نسبت به آن‌چه از این سو ترویج می‌شود-
را شاید ١٠-١٢ سال‌ پیش از یکی از آشنایان مقیم ایالات متحده،
که پی‌گیر مسایل سیاسی و … هم بود، شنیدم.

تایید یا ردش نمی‌کنم.
ولی شنفتن‌ش کنار سایر اقوال شاید بد نباشد.
و اتکایم در این نقل قول، تنها به حافظه‌ی آقا رضای خودمان می‌شود.
-یعنی حتی ممکن است ایشان اشتباه هم نقل کرده باشد!-

*

و آن این که
یک فعال سیاسی در امریکا هست به نام لیندن لاروش+،
که بارها کاندیدای ریاست جمهوری هم بوده.
یک زمانی مستقل -یعنی حزبی جز دو حزب اصلی-، یک وقتی هم حزبی.

با مسایل ایران هم ناآشنا نبوده
و ظاهرا در ماجرای "سورپرایز اکتبر" و مذاکره برای تبادل گروگان‌ها هم نقش داشته.

آقا رضا می‌گفت که ظاهرا در یک مقاله یا یک سخنرانی،
ایشان طرح می‌کند که
ما، سفارت خودمان در تهران را،‌ خودمان اشغال کردیم! 
تا آیت الله خمینی را در یک دو دوزه‌ی سیاسی -بلکه چند دوزه!- قرار دهیم.

آن وقت او مجبور بود بین چند راه ناخوش‌آیند که ما پیش رویش گذاشته بودیم،
یکی را انتخاب کند:

١. با اشغال سفارت موافقت کند:
(= ایزوله شدن در صحنه‌ی بین الملل)

١.١. یا شخصا زیر بار اشغال سفارت برود و مسئولیتش را به عهده بگیرد،
(بعنوان دستور دهنده‌ی مستقیم)
و دولت نیز حمایت بکند و لذا کل کشور موضع خصمانه‌ی رسمی داشته باشد؛ 
که بنا بر عرف دیپلماتیک،
بهانه‌ی کافی برای جنگ احتمالی و برخورد قهری را فراهم آورده.

١.٢.  یا با اشغال سفارت موافقت ضمنی کند
(که گرچه راه را برای اقدام سخت ناهم‌وار می‌ساخت)

در پی آن در صحنه‌ی بین‌المللی ایزوله شود
و وجهه‌ی عقلایی اش را در دنیا از دست بدهد.  

-خاصه به عنوان یک رهبر انقلابی دموکراتیک که ناجی یک ملت بزرگ بوده
و بعنوان الهام بخش بزرگ در عرصه بین الملل و کمینه جهان اسلام را دارا بود،
و بسیاری از آزادی‌خواهان دنیا را تحت تاثیر خود قرار داده بود
و نیز منادی و الگوی مجسم و موفق ِبازگشت به دین و معنویت بود و …-

و سپس امریکا با یک عملیات نظامی غافل‌گیرانه
-نظیر طوفان صحرا-
گروگان‌ها را آزاد کند،
حال آیت الله را بگیرد و او را سنگ روی یخ کند
و وی را با آبرویی ریخته در صحنه‌ی بین الملل
و دستان خالی از گروگان‌ها و مردمانی ناراضی و مغلوب در داخل،
واگذارد.

*

ایرانیانی که در آن زمان در خارج از کشور، خصوصا امریکا ساکن بودند،
به خوبی آن فشار شدید روانی علیه ایران را درک می‌کنند،
و نوعا خاطرات تلخ زیادی از آن دوران برای نقل کردن دارند.

**
٢. و یا با اشغال سفارت مخالفت کند.
که بلافاصله در صحنه‌ی داخل کشور، ایزوله شود.
خصوصا در فضای ملتهب و مارکسیزم زده‌ی آن روزگار
و روزنامه‌های متکثر و بی در و پیکر اوایل انقلاب،
آیت الله را با شارلاتانیزم مطبوعاتی،
به عنوان محافظه کار و امریکایی و انگلیسی و حامی امپریالیزم و …. انگ می‌زدیم.

*

که به نظر می رسد آن‌چه که رخ داد و واکنش مرحوم امام و اتفاقاتی که بعدها افتاد،
خارج از برنامه‌ریزی‌های امریکایی‌ها بود.
خصوصا در طبس که امداد غیبی، چنان کرد.

«و مکروا و مکرالله، والله خیرالماکرین» 

و نیز

«یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم!»

******

جالب است بدانیم که
سفارت امریکا، پیش از این اشغال مشهور ١٣ آبان، دو بار دیگر نیز اشغال شد،
ولی یخ‌ آن اشغال‌ها نگرفت.

شاید یک علتش این بود که عناصری که در دفعات اول سفارت را اشغال کرده بودند،
عناصر مشکوکی بودند و جهه‌ای نداشتند.
اگر درست یادم باشد،
بار دومش که سردسته‌ی ماجرا، یک آقایی بود که یکی از لات‌های کمابیش مشهور بود.
که از قدیم پشت سرش در مورد این‌که با سفارت سر و سری داشته، حرف‌ها بوده.

 

**

حالا بنده هرگز به خود جرات نمی‌دهم که بگویم که
کسانی که از دیوار سفارت بالا رفتند، اجیر امریکا بودند.

حتی نمی‌توانم گفتار لاروش را تایید/رد کنم.
ولی به عنوان یک تحلیل، می‌توان در نظرش داشت.

و بر آن اساس گفت که
شاید امریکا بدش نمی‌آمد که سفارتش در تهران و به هزینه‌ی امام، ‌اشغال شود.

بعلاوه،
شاید بتوان برخی واقعیت‌ها را با آن مدل کرد
و -برای سرگرمی– یک بار هم پازل را آن طور که او می‌گوید، چید!
پارامترها را آن طور که او می‌گوید جایگذاری کرد تا ببینیم جواب معادله چه می‌شود.

قول می‌دهیم که بلافاصله، آن پازل را خراب کنیم،
و دوباره به شکل اولش برگردانیم!
حل است؟

**

حالا اصل حرف من مانده.
انشاءاله عرض خواهم کرد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 مه 2010 در Uncategorized

 

دم‌ات گرم دریابان! دم‌ات گرم.

دیشب برنامه‌ی یامین پور (دیروز، امروز، فردا) را دیدم.

غیر از آن بخش‌های مشمئز کننده‌ی هفته‌ی قبلش، که تکرارش هم می‌کردند؛
از صحبت‌های دریابان شمخانی، حظ کردم.

به نحوی که دو-سه بار، پای تلویزیون شروع کردم به کف زدن.
سلطان‌بانو با تعجب نگاه‌ می‌کرد.

*

برجسته‌ترین نکته‌اش این بود که به وضوح سعی می‌کرد انصاف را رعایت کند.
و این بود که این گفتگو را لذت بخش می‌کرد.

برداشت من این بود که
دریابان با شرکت در چنین برنامه‌ای، خطر کرده بود.
خدا خدا می‌کردم که وی را نَسُرانند.

بعنوان یک فرمانده‌ی ارشد نظامی،
گذراندن این ریسک، کار بزرگی بود و تهور و مهارت زیادی می‌خواست.
بالاخره در چنین برنامه زنده‌ای، کافی‌است یک لحظه به سویی سرانده شوی که نباید.
پخش زنده هم هست و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد.

و خیلی خوش‌حالم که سرافراز بیرون آمد.

*

جواب دادن به سوال‌های این جوانک خندان،
فقط جواب به سوال‌های او نیست.

برخی اوقات پاسخ دادن به گرگ‌های بی‌حیایی است که
در پس چنین صحنه‌هایی منتظرند یک کلمه از دهان او بیرون بیاید تا با همان یک کلمه،
او را و همه‌ی سوابق و افتخاراتش را بدرند.

و واقعا چند باری شد که سردار را برد به لبه‌هایی که خطرناک بود.

پرت‌گاه‌هایی یک سویش برای دنیایش خطر داشت،
و یک سویش برای آخرتش.

بعضی اوقات من نیز هول می‌شدم.

*

دم‌ات گرم دریابان!
دم‌ات گرم.

نه به خاطر این‌که چند فقره حال این جوانک از گرد راه نرسیده -و آن گرگ‌ها- را اساسی گرفتی.
بل‌که به خاطر این‌که حال‌شان را با انصاف،‌ بدون نامردی و بی‌تهمت و کاملا اخلاقی گرفتی.
و پا را از انصاف و حقیقت فرا نگذاشتی.

سرت سلامت.

****

پ.ن: به قول دوستی «یه مدتی می‌شه که دیگه واقعا انتظار دیدن آدم عاقل/منصف رو توی صدا و سیما -خصوصا توی این برنامه‌ی یامین پور- نداریم! اصولا دیشب خیلی سورپرایز شدیم!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

سال‌گردی که نخواهد گرفت!

چند دلیل وجود دارد.

اول.
انگیزه و هدفی وجود ندارد.
اوایلش شاید امیدی به ابطال یا … بود.
الان اصلا موضوعیتی ندارد.
فرض کنید گذاشتند و دور یکدیگر جمع شدید.
بعدش چی؟

دوم.
این طرفی‌ها به قصد کشتن می‌آیند.
از هیچ چیز هم ابایی ندارند.
زورشان هم زیاد است و بر کار سوارند.
قبلا هم تا ته‌اش را رفته‌اند.
بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست. هست؟

سوم.
کسانی که اوضاع امنیتی را رصد می‌کنند،
سایه‌ی جنگ را
-اگر چه به لطف تدابیری که شد، از نقطه‌ی نهایی اندکی فاصله‌ گرفته‌ایم-
کماکان کاملا رفع شده نمی‌بینند.
مجموعا شرایط طوری نیست که دامن زدن به این مسایل به نفع کشور باشد.

چهارم.
نان یک گروه، بیش از هر کس دیگری در جنجال و تنش است.
و آن کسی نیست که جز الفنون و تیمش.
تنش و دعوا، برای این جماعت حکم نَفَس را دارد.

دعوا که نباشد، باید جواب هزار اشتباه و ندانم کاری و بی‌نظمی و … را بدهند.
مجبورند پاسخ‌گو باشند.

جایگاه‌شان و شرایط‌شان عوض می‌شود.

مملکت آرام است دیگر؛
پس وعده‌هاتان کو؟
حرف‌هایی که زدید چه شد؟
فرصت به اندازه‌ی کافی هم که داشتید و دارید!

مجلس که غلام خودتان است.
شواری نگهبان که می‌میرد برای شما.
قوه‌ی قضاییه هم از اطلاق ابرو به موهای بالای چشمتان ابا دارد.
بسیج و سپاه و هیئتی‌ها و موتلفه و هر موجود زنده‌ی دیگری در ارکان حاکمیت،
عاشقان و همراهان شما هستند.
رهبری و بیت رهبری هم که هم‌راهی نبوده که با شماها نکنند.
مخالفین شما هم که نفس‌شان در نمی‌آید.
یا فیلتر شده‌اند یا توقیف؛ و یا پارازیت نوش جان می‌کنند یا آب خنک

شما هم که ادعاهایتان عالمی را جر داده!

بسم الله!

*

دعوا که باشد،
همه چیز امنیتی خواهد بود.

حرف سیاسی هم امنیتی خواهد شد.
سیاست که خوب است؛
حرف اقتصادی هم امنیتی خواهد شد.
اقتصاد که سهل است؛
حرف ورزشی هم امنیتی خواهد شد!

آمار ازدواج و طلاق دادن هم سیاه نمایی و اقدام علیه امنیت ملی قلمداد خواهد شد.
-تصویر یک بخش‌نامه را دیدم که اگر واقعی باشد، جدا نوبر است!-

خیلی‌ها دوست ندارند، به آتش تنوری که نانش نصیب الفنون است، بدمند.

پنجم.
موضع گیری رسمی و دعوت میر و …
که بدون تردید تنش‌های خیابانی و درگیری ایجاد خواهد کرد
و باز هم بدون تردید جمع خواهد شد و تزلزلی در حاکمیت ایجاد نخواهد کرد،
بهانه‌ی کامل و محکمه پسند و خلق پسندی
فراهم خواهد آورد که آقایان را دستگیر کنند و …

به زعم خویش، فتنه‌ی سبز را جمع کنند.
بنده البته مشکلی ندارم با این جمع و جور کردن‌ها.
ولی یک پتانسیلی را می‌بینم که پس از انتخابات، هدر رفت؛
پتانسیلی که می‌توانست دولت بر سر کار را به صورت اصولی به چالش بکشد،
بتواند جلوی خیلی اشتباه‌ها و هدر رفت‌های منافع ملی را بگیرد،
اقلیتی بزرگ و قدر باشد و با ذخیره‌ی وسیعی که از نیروهای آکادمی دیده و علمی دارد،
بماند و نقادی علمی کند و در نهایت به پیشرفت مملکت کمک کند.

عاشورا،
چهار نفر آمدند و کارهای عجیب کردند.
بالاخره داد زدند و فریاد کردند و شاید دلشان چند دقیقه خنک شد.
ولی محملی به دست داد
و به سبک آن پیراهن معروف، پروپاگاندای وسیعی علیه ایشان شکل گرفت
و الخ.

این سال‌گرد،
که واقعا نمی‌دانم با چه هدفی و توسط چه کسی در دست تدارک است،
بهانه‌ی بزرگ بعدی را به دست این طرفی ها خواهد داد.

ششم.
جمعیت زیادی برای  ١۴ خرداد و سالگرد امام به تهران خواهند آمد.
جمعیتی که به جد به امام راحل اعتقاد دارد
و این همه راه را -این همه سال- به تهران آمده و خواهد آمد.
اگر اندکی تمهیدات اندیشیده شود، افزایش نیز خواهد یافت.

پس اگر لازم باشد -و امکانات مهیا-،
این لشکر بالقوه‌ی مردمی، حاضر است چند هفته بیش‌تر در تهران بماند
تا از آرمان‌های امام دفاع کند.

هفتم.
یک بُعد دیگر دارد این مطلب.
سبزها به تظاهرات خیابانی به عنوان یک عامل بازدارنده نگاه می‌کنند.

که -به زعم ایشان- باعث می‌شود حاکمیت برخوردش ملایم‌تر بشود،
و رئوس را زندان نکند و …

اولا تلقی صحیحی نیست،
ثانیا در بلند مدت اثرات عکس خواهد داشت.

*

حالا ما گفتیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

جز تو کسی نیست … !


(برای مشاهده در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)

*

متن پشت تاکسی:

«الهی و ربی من لی غیرک»

ترجمه:

«ای خدای من و ای پروردگار من،
آخر من چه کسی جز تو دارم؟»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

خاک جمکران!

مکان: اتوبان مدرس، نزدیک به مصلی تهران
(برای مشاهده در اندازه بزرگتر کلیک کنید+)

 

*

متن عقب پراید سواری:

«ببوسم خاک پاک جمکران را»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2010 در Uncategorized