RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2009

ما همیشه با معجزه پیش رفته ایم!

اگر با گوش خودم نشنیده بودم،
نقل نمی‌کردم.

**

یک منبری مشهوری در تهران هست به نام آقای شیخ کاظم صدیقی.

اگر اشتباه نکنم، او نیز از موسسه‌ی تندخوانی حقانی بیرون آمده.
چیزی در مایه‌های حسینیان و اژه‌ای و پورمحمدی و آقاتهرانی و برخی دیگر از رفقا! 
یک سبک خاصی هم در منبر دارد در گریه و زاری کردن.

*

روز شهادت حضرت زهرا،
– که نزدیک انتخابات ٢٢ خرداد بود-
خودم از ایشان شنیدم که
بر منبر چنین چیزی می‌گفت:

«دعا کنید که بچه هیئتی‌ها، دشمن شاد نشوند!

کار دوباره نیفته دست سوت و کفی ها!

از امام زمان و …. بخواهید که نگذارند خون به دل بچه هیئتی‌ها بشه!

ما امیدمان به معجزه‌است.
ما اصلا همیشه با معجزه پیش رفته‌ایم.
ما کارهایمان را همیشه با معجزه پیش برده‌ایم!

انشاءاله این دفعه هم بچه هیئتی ها، حاجت روا می‌شوند!

و …»

*

به رغم این‌که روز شهادت بود،
پس از سخنرانی و هنگام ناهار،
با دستمایه قرار دادن فرمایشات این بزرگوار،
با دوستان حاضر در محفل، شوخی بسیار کردیم. 

و نیز،
به رغم این‌که ایشان خودش به نوعی جزو ناظرین انتخابات محسوب می‌شد،
و این موضع گیری‌اش خالی از معنا و مفهوم نبود،
باز هم ما باوران نمی‌آمد که چنین معجزه‌ای رخ بدهد!

*

حیف آن اشک‌هایی که -در این سال‌ها- پای منبر ایشان ریختیم!

**

در اخبار آمده بود که قرار است امام جمعه‌ی تهران بشود+

حبذا.

بعد از حضرت آقای جنتی و سید احمد خاتمی،
چشممان به ایشان روشن.

ادام الله ظل علمائنا الشریف.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اوت 2009 در Uncategorized

 

خدا بر این صراطت مستدام داراد!

محمد مطهری عزیز،
فرزند برومند آیت الله مطهری شهید،
مقاله‌ای+ در خور و زیبا و خواندنی و سرشار از ظرایف و دقایق
نوشته‌است.

حبذا.

امیدوارم که خدا بهترین خیرهای خودش را به این مرد روشن اندیش
و دیگر اعضای محترم آن خانواده‌ی محترم
نصیب بکند.

**

پریشب‌ها به خانم‌ام می‌گفتم:
«انگار در میان این علمای مشهور،
آن کسی که نانش خیلی حلال بوده،
آقای مطهری بوده.»

ایشان هم در تایید، از ویژگی و تشخص دختر استاد شهید می‌گفت.

خداوند، روح آن استاد شهید را غریق بحار خاصه‌ی رحمتش بکند.
و این فرزندان خلف را بر راه قویم مستقیم، مستدام دارد.

***

یک بخش کوچک از آن نوشته این است:

«

در اینجا به همه عاشقان انقلاب توصیه می‌کنم که هیچگاه این نکته را از یاد نبرند که
هر گاه افراد حرفه‌ای و معلوم الحال،
در برابر سخن گفتن از یک ظلم مسلم و قطعی در نظام اسلامی،
به اموری مانند شاد نکردن دشمن متوسل شدند
باید قویا احتمال داد که چنین افرادی نگران شادی دشمن نیستند
بلکه نگران لو رفتن دوستانند.

»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2009 در Uncategorized

 

هندوانه‌ی قدرت!

بفرما هندونه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2009 در Uncategorized

 

تشکیل جبهه، بزرگترین اشتباه موسوی

موسوی با چنین کاری،
خودش را له می‌کند.

تمام پتانسیل‌های خودش را محدود می‌کند در یک باکس ِخود-ساخته.
سیل را تبدیل می‌کند به یک پارچ آب.

تا وقتی تَن به چنین کارهایی نداده باشد،
می‌تواند از جانب همه‌ی ملت حرف بزند.
داعیه دار تمام ملت باشد.
خود را محبوب تمام ملت بداند.

شبیه کاری که امام در برابر شاه کرد.
کاری که -بلاتشبیه- ا.ن. می‌کند.

خودش را در هیچ قالب و باکسی محدود نمی‌کرد و نمی‌کند.

وقتی جبهه درست کردی و اسم شنگول و منگول برایش گذاشتی،
خودت دست و پای خودت را بسته‌ای.

انگار که پرچمی به دست گرفته‌ای و بلند کرده‌ای.
با عکس تام و جری!
بعد هم به مردم خطاب کرده‌ای که هر کسی با ماست، بیاید زیر این پرچم!

آدم‌هایی که زیر پرچم برو هستند، خیلی کم هستند.
اصلا ایرانی‌ها خوش‌شان نمی‌آید که این‌طوری بروند زیر بلیط و تشکیلات کسی.

موسوی -همین طوری- بدون تشکیلات و دفتر و دستک،
پتانسیل‌اش میلیونی و توده‌ای بود که با این خطای آشکار، به بادش داد! 

 

دفتر و دستک سازی، بوی کیسه دوزی از اقبال مردم می‌دهد.
این هم نباشد،
یک جورهایی معنی‌اش این است که هر کس می‌خواهد با ما باشد،
باید به این «راه سبز امید» اعلام وفاداری بکند!

آخر چنین حرکتی در چنین موقعی، چه لزومی داشت؟

به نظر من این تشکیل جبهه و … خطای استراتژیک و بزرگی بود.

*

تو خودت به اندازه‌ی کافی تابلو بودی.
پرچم بودی.
چه کار داشتی که یک پرچم مضحک دست بگیری؟

برو نگاه کن ببین مردم کجایند،
برو وسطشان.

روش امام را ببین چطوری بود.
بدبختی این‌که ا.ن. هم با همین ژست و اداها،
و تقلید بدلی روش امام است که بر توده سوار شده.

تو چرا رفتی همچین خطایی کردی سید؟!
کل پتانسیل جبهه ات را سوخت دادی رفت!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 اوت 2009 در Uncategorized

 

از علافی که به‌تر است!

یکی از سوءتفاهمات تاریخی که موجب شد ما
عین دوره‌ی لیسانس و بعدش را خوش باشیم،
حکایت این
«از علافی که به‌تر است!»
است.

**

شما قبل از شنیدن این حکایت،
باید یک تصویری از مرصاد خان ما داشته باشید!

مرصاد خان ما، هنوز که هنوز است،
-رفت انگلیس، فوقش را گرفت و برگشت، ولی ظاهرا دست نخورده!-
مثل برخی دیگر از بچه‌مذهبی‌ها،
خیلی با جماعت نسوان میانه‌ای ندارد.

میانه‌ای ندارد؛ هیچ!
بدایه -و نهایه‌ای- هم ندارد!

آن ایام اوان دانشجویی -که شیخ تر بود- این مساله شدید تر بود.

وقتی با خانم‌ نامحرم سخن می‌گفت،
به شدت معذب می‌نمود
و گویی در پی مفری می‌گشت که هر چه سریعتر، خاتمه‌اش دهد!

آن ایام خیلی خاکی تر از الآن هم بود.
شانه و سشوار که در کارش نبود.
ژل هم احتمالا از اسباب کفر بود!

ریش و سبیل مبارک را هم،
-به رغم پر پشت نبودن-
دو-سه ماهی یک‌بار، دستی به سر و رو می‌کشید.

خلاصه آن قدر پاستوریزه و … بود که
حتی اگر روزی می‌گفت:
«بچه‌ را خدا می‌دهد دیگر!    پدر و مادر که کاری لازم نیست بکنند!»
تعجب نمی‌کردم!

این مرصاد خان را هم‌این جا، با همین تصویر،‌ داشته باشید.

**

آن اوایل دانشجویی،
با همین مرصاد خان و ممد ساوال و یکی دو نفر دیگر،
گفتیم که خوب است با هم بنشینیم و روی یک پروژه‌ای کار کنیم
و در مسابقه‌ی خوارزمی دانشجویی، شرکت کنیم.

با خودمان می‌گفتیم:
در حین تعریف و اجرای پروژه، کلی چیز یاد می‌گیریم.
در خوارزمی و … مقام آوردیم که چه بهتر. نیاوردیم هم چیزی از دست نداده‌ایم.
از عاطل و باطل و بیکار بودن و تلف کردن اوقات خالی دانشجویی که بهتر است!

پیشنهاد دهنده‌ی اولیه، من بودم.

و اتفاقا روزی که داشتم این ایده را به مرصاد خان می‌گفتم،
و وی را توجیه می‌کردم تا متقاعد شود به این تیم بپیوندند؛
-اگر اشتباه نکنم-
داشتیم از دانشگاه به خانه بر می‌گشتیم. 

به هر حال در خیابان بودیم و داشتیم صحبت می‌کردیم.

***

در حین صحبت، به خیابانی رسیدیم که لازم بود از آن رد شویم.

آن طرف خیابان،
دو تا پسر جوان به یک یا دو دختر دیگر گیر داده بودند
و اسائه‌ی ادبی کرده‌ بودند.

دخترخانم هم به رغم پوشش نامناسبش،
جواب مناسب و در شان آن دو پسرک را به همراه اندکی جیغ و فحش نثارشان کرد و
همزمان با ما
-از آن سوی خیابان-
با عصبانیت تمام، اقدام به عبور از خیابان نمود.

*

دقیقا در لحظه‌ای که من و مرصاد از کنار این دو دخترخانم رد می‌شدیم،
کلام به جایی رسیده‌بود که مرصاد در تایید و موافقت با پروژه این جمله را اظهار کرد:

«از علافی که بهتره!»

ناگفته نگذارم که من هم آن لحظه متوجه نشدم!
ولی یک‌باره آن خانم مجددا برافروخت و رو به مرصاد ِ آفتاب و مهتاب ندیده‌ی ما کرد و
و با عصبانیتی بیشتر از آن‌چه به جوان اولی گفته بود،
چهار پنج تا فحش آب‌دار پدر و مادر دار نصیب مرصادخان ما کرد
و لیچارهای درشتی گفت و رفت!

*

مرصاد را می‌گویی؛
یک‌باره برق از هر سه فاز کنتورش پرید!

گیج و منگ زمین و هوا را نگاه می‌کرد
و از چشمش -همین‌طور- تعجب بیرون می‌ریخت!

و همین‌طور مبهوت، چند ثانیه‌ای گذشت.
صدای سوت مغزش که کمی فروکش کرد،
با تردید خاصی پرسید:
«چی شد؟!»

من هم تصاویر ناخودآگاه ذهنی‌ام را در این فرصت مرور کرده بودم،
تازه دوزاری ام افتاده بود که چه اتفاقی افتاده‌است.

**

ترکیب چنین تصادف و چنین حرفی
با شخصیت ویژه‌ی مرصاد در آن ایام،
چنان بود که
مرا یارای توضیح ماجرا برای مرصاد نبود؛ از بس که خندیدم!

***

بعد هم برای سایر دوستان دانشکده تعریف کردیم
و کلی با هم خندیدیم.
تا سال‌ها این حادثه، ضرب المثل بود!

یادش بخیر! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اوت 2009 در Uncategorized

 

هر چه زور دارید، بزنید!

چون هفته‌ی اول ماه مبارک،
معمولا نماز جمعه را آقای خامنه‌ای برگزار می‌کند.

و بنا بر وعده‌ی قبلی ایشان،
-که اگر جل و پلاس را جمع نکنید، من خواهم آمد و چیزهای دیگری خواهم گفت-
باید منتظر باشیم ببینیم که اقدام قاطع بعدی ایشان چیست.

آیا آن روز،
روز دادن کارنامه است؟
کارنامه‌ی مردودین را آن روز به دست‌شان خواهند داد!
و پرونده‌شان را زیر بغل‌شان خواهند زد؟ 

در اولین جمعه‌ی ماه مبارک،
شاهد قاطعیت مشت آهنین خواهیم بود یا لطافت دستان مخملین؟ 

*

بی‌شک، موضع صریح رهبری،
عمق استراتژیک منازعات اخیر را نشان خواهد داد.

و ناگزیر، جبهه‌ها و مواضع را شفاف تر خواهد کرد؛
و متشکل شدن جبهه‌ها و انسجام در صف‌آرایی‌ها را در پی خواهد داشت.

فارغ از این‌که در این منازعات، حق را به چه کسی بدهیم،
باید پذیرفت که
در خواباندن گرد و غبار ابهام،
و شفاف شدن مواضع و جبهه‌ها و آرایش صفوف،
مواضع صریح رهبر از تریبون نماز جمعه، مهمترین نقطه است.

گرچه،
آن مواضع، لزوما آرامش سریعی را به ارمغان نخواهد آورد.

بلکه،
-با نگاه بدبینانه-
شاید بتوان آن‌را آغاز منازعه‌ی بزرگتری دانست که
جبهه‌بندی و صف‌آرایی آن، در شرف تکوین است.

*

بعبارتی،
ابهام در مواضع کاسته و وزن کشی آغاز می‌شود.

**

خدا کند که خدا به فریاد این مردم برسد.

و نعمات بی‌کران خود را -به ناسپاسی- از این ملت نگیرد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اوت 2009 در Uncategorized

 

آبرو

یک میانجی خوب،
یک وجهه و یک آبرویی باید داشته باشد.

وجهه‌ی ناشی از بی‌طرفی،
و آبروی به دست آورده از گذر یک عمر زندگی و عملکرد شرافتمندانه. 

**

وقتی هر یک از این دو را مورد دست‌اندازی قرار بدهیم،
دیگر نمی‌توانیم وسط یک دعوا میانجی گری کنیم.
دیگر نمی‌توانیم آرامش برقرار کنیم.

دیگر حنایمان رنگ نخواهد داشت.
قسم حضرت عباس خوردن‌مان، فایده نخواهد کرد.
چوپان دروغ‌گو خواهیم شد.

وقتی خودمان، بشویم طرف دعوا، دیگر حکمیت ما به این سادگی قابل قبول نخواهد بود.

**

اگر ما خودمان را کشتیم و
غصه خوردیم،
و عملکرد رسانه‌ی ملی را به چالش کشیدیم،‌
از سینه‌چاکی موسوی و کروبی نبود.

می‌دیدیم روزی را که به این آبروی ناشی از صداقت و بی‌طرفی و حقیقت طلبی،
نیاز خواهد بود ولی دیگر چیزی باقی نمانده.

**

یوسف فروشی به ثمن بخس،
مدیدی است رسم این آقایان است!

هم وجهه را تخریب کردند و هم آبرو را بردند.
هم هیچ به دست نیاوردند.

***

عقیده‌ی شخص من این است که
اگر در صدا و سیما و در بعد رسانه‌ای درست عمل کرده بودیم،
حتی اگر نیروهای انتظامی و امنیتی و … به همین بدی عمل می‌کردند،
باز هم دچار بحران و مشکلاتی چنین ناگوار نمی‌شدیم.

حیف که کار دست یک مشت کوتوله‌ی بی‌شخصیت است.
امثال عنادی و نجف زاده و چهار نفر تازه به دوران رسیده‌ی بی‌شعور دیگر.

***

این روزها،
کسانی لب به سخن گشوده‌اند که مدعی‌‌اند در دهه ۶٠ مورد شکنجه و … قرار گرفته‌اند.

چه شده که الآن صدایشان در آمده؟‌

ویژگی این ایام چیست؟

مگر نه این‌که عملکرد دونان که بر گرده‌ی ملت سوار شده‌اند،
آب را آن‌قدر گل‌آلود کرده است،

که چنین ادعاهایی را قابل طرح ساخته است؟اگر نبودند زارعی ها و رادان ها و … ها،
اگر نبودند تجف زاده‌ها و … ها،‌ 
اگر نبودند سفلگانی که
قدر و قیمت آن ثروت عظیم
-آن آبروی گران‌بهایی که -مع الاسف- به دست ایشان افتاده- 
را ندانند و نفهمند و آن را به سادگی به آتش بکشند و به آن دست‌اندازی کنند،
دشمن را کجا چنین سَبیلی بر مسلمین می‌بود؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اوت 2009 در Uncategorized

 

واعظ خویشتن!

حضرت امیر(علیه السلام):

«واعلمواانه من لم یعن على نفسه حتى یکون له منها واعظ و زاجر،
لم یکن له من غیرها لازاجر و لاواعظ»

«آگاه باشید
آن کس که به خویش کمک نکند تا واعظ و مانعى از درون جانش براى او فراهم گردد،
موعظه و اندرز دیگران در او اثر نخواهد داشت!»

***

«اجعل من نفسک على نفسک رقیبا»

«از خودت مراقبى بر خویشتن قرار ده!»

***

«ینبغى ان یکون الرجل مهیمنا على نفسه؛
مراقبا قلبه، حافظا لسانه»

«شایسته است که انسان بر نفس خویش مسلط باشد،
و قلب خود را مراقبت کند، و زبان خویش را حفظ نماید!»

***

کجاست مردی که درد خویشتن خویش دارد و فرمایش امیر را در بر دیده!


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اوت 2009 در Uncategorized

 

نگاه طبقاتی به سیاست!

یک بازاری خوش‌نام و خوش‌فکری در آشنایان ما هست.
پسر بزرگترش نیز به اقتضای جوانی سری پر شور دارد،
جوان تازه رسته‌ای که از دیرباز اهل مطالعه‌ی تاریخ و سیاست بوده‌است.

این ایام هم که دور،‌ دور سیاست و … است.

**

به پسرش این طور نصیحت می‌کرد:

«

برای من و شمای بازاری،
چندان فرقی نمی‌کند که چه کسی رئیس جمهور بشود.

قبل از انتخابات،
ما هم اگر زوری زدیم و گفتیم این الفنون نباشد،
دلمان به حال قشر فقیر می‌سوخت.

آن‌ها که دستشان به دهنشان می‌رسید که مشکل نداشتند.
کاسب جماعت،‌ گران بخرد، گران می‌فروشد، ارزان بخرد، ارزان.
تورم که فشار اصلی‌اش را به ما نمی‌آورد که.

و همین طور است بقیه‌ی مسایل.

اصلا، هیچ کسی مثل الفنون به اغنیا حال نداده!
ما که زمین داشتیم، الفنون دو برابرش کرد.
مال داشتیم،‌ گران شد.
واردات می‌کردیم،‌ راحت‌تر شد. 
و …

 

فشار و زور تورم و بی‌برنامگی و … اول از همه، دودش در چشم فقرا می‌رفت.
ما که برایمان چندان فرقی نمی‌کرد.

حالا همان فقرا رفتند رای دادند.

می‌گویی تقلب شده. قبول.
ولی از میان همان‌ها، می‌آیند باتوم می‌زنند توی سرت.
چشمت را در می‌آورند.

خوب ای پسرکم!
آن کسی که دلت برایش می‌سوخته و می‌خواسته‌ای به نفعش کار کنی،
خودش راضی است.
نه تنها راضی است که دارد چشم تو را در می‌آورد.

مگر دیوانه‌ای؟

برو سر کار و زندگی ات.
چه کار داری به این صحبت‌ها؟
او هم خودش خواسته… حالا هم برود حال ِانتخابش را ببرد.

چه کار داری بروی خودت را بدهی دم پر باتوم این‌ها!
چرا چشم تو در بیاید؟ 
بگذار یک کمی بگذرد، چشم خودش در بیاید!

یا این مردمی که شب‌ها الله اکبر می‌گویند.

شما ببین.
هر چه سر و صداست از همین بالاشهری‌ها بلند است.
بروید بنشینید سرجای خودتان دیگر.

اونی که اول از همه پایش گیر است،
نه تنها خودش ایستاده و می‌گوید من راضی‌ام.
که می‌آید گیر می‌دهد که "چرا الله اکبر می‌گویی؟"

و….

تو چه کار داری!؟

… »

***

من چیزی در رد یا اثبات فرمایشات این پدر نگران و زیرک، نمی‌گویم.

اما به هر حال یک نگاهی است که
-گرچه طبقاتی هم هست- 
می‌شود به‌ش فکر کرد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اوت 2009 در Uncategorized

 

مساله‌ی تجاوز؟!

درباره‌ی مساله‌ی تجاوز جنسی به بازداشتی‌های اخیر، بحث و سخن بسیار گفته‌اند.

چیزی که بداهتا به نظر می‌رسد،‌
-و غلط هم نیست-
این است که چنین چیزی از یک مسلمان بر نمی‌آید.

یک مسلمان متعصب تمام عیار،
ممکن است بر کسانی که کافر می‌داند،‌ غضب بکند،
کتک بزند یا آویزان بکند یا شکنجه هم بکند،
حتی ممکن است وی را بکشد،
ولی تجاوز و آزار جنسی‌،
چیزی نیست که از یک مسلمان ممکن باشد.

لااقل این طوری که این روزها،‌
آن طرفی‌ها قصه سرایی می‌کنند،
به کت ما نمی‌رود.

***

«از جمهوری اسلامی» هم چنین کاری سر نمی‌زند.

*

داد نزن عزیز!
نگفتم «در جمهوری اسلامی» چنین کاری نشدنی است.
نگفتم چنین خلاف‌هایی مطلقا نشده‌است و نخواهد شد.
شاید شده باشد،‌ شاید نشده باشد.

«از جمهوری اسلامی» فرق واضح دارد با «در جمهوری اسلامی».

کلیه‌ی فسق و فجورهای عالم،
در جمهوری اسلامی و اصولا هر جای دیگر این کره‌ی خاکی،
احتمال بروز دارند.

اما چنین کاری،‌
از نظام جمهوری اسلامی،
سر نمی‌زند.

***

افراد خودسر و سوء استفاده کننده از قدرت،
همواره بوده و هستند. چه در ایران چه در جاهای دیگر.

(فیلم اسلیپرز+ اثر در خور بری لوینسون+
-که اصلا موضوعش همین تجاوز جنسی در زندان است- را ببینید.)

باندهای سوءاستفاده کننده از قدرت نیز،
همواره بوده و هستند.

***

از این سو،

بنده
-به سهم شهروندی خود-
همواره به شدت از تقلیل دادن ماجراهای عجیب،
به یکی-دو آدم خودسر و نادان،
و قِسر در رفتن بقیه‌ی خاطیان،‌
در اثر لای کار دادن و قربانی کردن تنها یک نفر،
بیزار و عصبانی هستم.

چون در جاهایی که تخلفات عجیب رخ داده و گندش درآمده،
معمولا فقط یکی-دو نفر را می‌دهند لای کار.
و بیشتر این احساس به آدم دست می‌دهد که
یک نفر را برای خوابیدن غائله،
قربانی کرده‌اند.

حال آن‌که تخلفات عجیب و وسیع یا عمیق،
بدون همکاری باندی و وجود عناصر متعدد در سطوح مختلف قدرت،
و یا برخی اوقات با اشکالات ساختاری یا اجرایی،
رخ دادنی نیست.

بعضی وقت‌ها یک روند و یک خط مشی نانوشته‌ای در کار است؛
که با یک نفر و دو نفر بعضی کارها اصلا امکان بروز ندارند.
و مشخصا باید به دنبال باند و گروه فاسد گشت.

 

(حاشیه:

مثل ماجرای آن پنج میلیون تومنی که برای خرید رای نمایندگان
-بر سر ماجرای کردان-
رخ داد.

گندش که در آمد،
یک کارمند جزء که پیاده نظام و آخرین نفر از حلقه‌ی خاطیان بود را
دادند لای کار و قربانی‌اش کردند.
بقیه‌ی عناصر دخیل در مساله نیز، به قاعده‌ی
«کی بود؟‌ کی بود؟ من نبودم!»
عمل کردند.

:ختم حاشیه)

**

در مورد ادعاهای اخیر درباره‌ی تجاوزات جنسی در بازداشت‌گاه،
علاوه بر مطالب ذکر شده،
و این که باید اذعان داشت که چنین خطاهایی
-به هیچ طریقی-
نمی‌تواند برآمده از اسلام یا جمهوری اسلامی باشد؛
باید تاکید کرد که در صورتی که احتمال چنین فجایعی وجود داشته باشد،
این گونه خطاها، مسایلی نیست که محدود به چند زندانبان و بازجو باشد.

که بشود با
نیشگون گرفتن و اخم کردن و کاهش درجه و چند تنبیه خفیف دیگر،
-نسبت به همین چند نفر-
ماجرا را فیصله داد.

*

(حاشیه:

چندی پیش،
طرح ارتقای امنیت اجتماعی بود.
به ذره‌ای موی دختر مردم گیر می‌دادند.

سرداران محترم و غیرمحترمی در راس این ماجرا قرار گرفتند.
یکیش رادان.
یکیش زارعی.
یکیش …

من نسبت میان این‌ سرداران را نمی‌دانم.
و این‌که این‌ها چقدر با هم بودند و شبیه هم بودند و مثل هم فکر می‌کردند یا نه.
و آیا یک باند بودند یا چند باند بودند و …

ولی هم‌این‌ها دست به یک کاری زدند که کسی جرات نمی‌کرد.

شاید فرماندهان قبلی می‌گفتند:
«چنین کاری -دخالت مستقیم در حجاب و فرهنگ پوشش مردم-،
خیلی باید حساب شده باشد.
خیلی برنامه و کادر آموزش دیده و … می‌خواهد.
چرا که اگر بد عمل کنیم، با دین مردم بازی می‌شود.
دین گریزی را تبدیل به دین ستیزی می‌کند.»

ولی این‌ها ژستی گرفتند، غلط انداز تر از مراجع تقلید! 
مسلمان‌تر از هر کسی تا امروز بر مسند امور نشسته‌است!

و در قالب زهاد و عباد، پشت قانون سنگر گرفتند که
ما باید قانون را و اسلام را اجرا کنیم و نگذاریم بی‌حجابی و فحشا باشد!

*

به هر حال،
-حسب ادعای خودشان- قرار بود که با مانکنیزم برخورد کنند،
و جامعه را اسلامی کنند! ،
و با تخلفات واضح برخورد کنند.

چه‌ها که نکردند، چه آبروها که از اسلام و ارزش‌ها
-با برخوردهای پلیسی خشن و کارهای غیردینی و ضددینی‌شان-
نبردند.

اما،

بعد از یک مدتی،
جناب سردار فلانی
-یکی از رئوس اصلی طرح گیر دادن به زن و بچه‌ی مردم-
با شش زن فلان کاره دستگیر شد! 

 

(حاشیه در حاشیه:


قاعدتا دستگیری چنین آدمی،‌
توسط نیروهای خودش
یا نیروهای دیگر به صورت تحقیقات مخفی نبوده است.
و به احتمال بسیار زیاد،
ایشان با یک حالت خاصی -عربده کشی یا … – در ملا عام حاضر و دستگیر شده،
بعدا گندش در آمده که این آقا کیست.

چون اگر خودشان گرفته بودند
و یا با عملیات مخفی و اطلاعاتی مچ او را گرفته بودند،
با افتخار می‌آمدند و اعلام می‌کردند
و عدالت خودشان را به رخ می‌کشیدند که
ما به سردار خودمان هم آوانس نمی‌دهیم و با او هم برخورد می‌کنیم
و هیچ کسی در تخلف کردن،‌ از حاشیه‌ی امن برخوردار نیست.

شاید هم جور دیگری بوده‌است.
من چه می‌دانم.

:ختم حاشیه در حاشیه)

:ختم حاشیه)

*

ولی برای ناجای پس از قالیبافی که
سردار ِمجری اِحکام ِدینش! را مست و پاتیل با شش زن ِ…..  بگیرند،
چیزهایی که راجع به تجاوز گفته می‌شود،
هیچ بعید نیست.

 

اگر ز باغ رعیت، ملک خورد سیبی،
برآورند غلامان او درخت از بیخ

 

این جناب سردار،
بالاخره طوری نبوده‌است که تنها باشد
و تیم یا لااقل هم‌فکر در همکارانش نداشته باشد.

خصوصا این‌که ناجا،
به جای این که با رسوا کردن این آقا، دامان خود را بشوید و تبری بجوید،
و آبروی سازمان خود -و به نوعی نظام- را حفظ کند،
تمام تلاشش را کرد که آبروی این آقا را حفظ کند و قضیه را لاپوشانی کند.
آبرو برای ناجا نماند هم مشکلی نیست!

(حاشیه:

طبق روال:
اولش تکذیب کردند.
یک هفته گذشت و شایعات بالاگرفت،
گفتند یک مسایلی بوده ولی این‌چیزها که دیگران می‌گویند، نبوده.
فیلمش منتشر شد و خبر جدی شد؛
همین آقای احمدی مقدم گفت:
حالا یک تخلفی در حریم خصوصی (!!!) ایشان بوده که شخصی است و …

آخرش نفهمیدیم این آقای فرمانده که با زن و بچه‌ی مردم آن طور می‌کند،
یک‌باره چه طور این قدر روشن‌فکر و رقیق‌القلب و ملاحظه‌کار شد! 

قربان بروم خدا را….. یک بام و دو هوا را!

:ختم حاشیه)

*

این مشی فرماندهان ارشد نیروی انتظامی در لاپوشانی،
به وضوح یعنی کماکان باید منتظر چنین حرکاتی از سایرین باشیم.
فقط یک مقدار به سرداران تذکر داده می‌شود که گندش را در نیاورند
و بیشتر احتیاط کنند!

این،
آشکارا فریاد زدن این نکته بود که
آبروی سازمان و ناجا، برای فرماندهانش، دو زار نمی‌ارزد.
مهم، آبروی سرداران است.

پس سرداران عزیز! هر کار خواستید بکنید!
اگر با احتمال خیلی ضعیف، یک وقتی از دست در رفت و جایی گندش در آمد،
خیالتان راحت که ما پشتتان هستیم!

فوقش، یک کاهش درجه می‌گیرید و زود بازنشسته می‌شوید!

به هر حال، شما سردارید.
چند روزی جنگ رفته‌اید.
حق دارید به گردن مردم.
یک مقدار هم بروید این حق را احیا کنید!

مگر نه این‌که
امنیت را برایشان به ارمغان آورده‌اید.
حالا یک ناخنکی هم به …. زدید! چه اشکالی دارد؟

مردم باید خاک پای شما را سرمه‌ی چشم کنند!

***

و این قصه سر دراز دارد.

**

خلاصه این‌که،
این‌کارها که گفته‌اند، از اسلام و نظام جمهوری اسلامی بر نمی‌آید،
ولی از برخی از این آقایان که بعضا سردار و … هم هستند چه؟ 

**

این بار هم در این قضایای شنیع و جانسوز،
اگر برخورد قاطع نشود،
آبروی افراد خاطی برده نشود،‌
و حتی بخشی از آبروی نظام و نیروهای امنیتی نظام ریخته نشود،
جور دیگری نمی‌توان آبروی تمامیت نظام را حفظ کرد.

 

*****

 

این یک بُعد ماجرا بود از منظر سوابق و وضعیت کسانی که
در افکار عمومی به تجاوز متهم شده‌اند.

*****

بُعد مهم دیگری که در بررسی چنین تخلفاتی باید مورد توجه قرار گیرد،
ارزش‌گذاری‌های جامعه‌ی ما نسبت به قربانیان این مساله است.

کسی که معترف بشود که به‌ش تجاوز جنسی شده‌است،
دیگر حیثیت و امکان زندگی در جامعه‌ی ما را ندارد.

یک هفته به او دلسوزی می‌کنند و دلداری می‌دهند.
بعد از آن یک هفته،
فرد،
یک تحقیر شده‌ی به تمام معنا تا آخر عمر خواهد بود.
دیگر نمی‌تواند سرش را در جامعه بلند بکند.

هر آن، در معرض تعرض و تمسخر و تحقیر است.
تا آخر عمر یک آتویی در دست هر کسی هست که او را تمسخر و تحقیر بکند.

مع الاسف،‌ این، نگاه ِجامعه‌ی ماست.
به درست و  غلطش هم کاری ندارم.

پس کسی که در حق او چنین اجحافی شده‌است،
بسیار بیشتر ترجیح می‌دهد که صدایش را در نیاورد
و کسی از ماجرای او خبری نیابد.

***

پس،
رفتن و تحقیق کردن در چنین مواردی،
مستلزم رعایت ظرایف و دقایقی فوق معمول است.

نمی‌شود گفت که
-خیلی عذر می‌خواهم-

«اگر راست می‌گویید؛
هر کس که معقدش پاره شده،
برود پزشکی قانونی معاینه بشود و گواهی بگیرد!،
بعد هم خودش با گزارشش را بیاورید به فلان شعبه‌ی دادگستری تا شکایت بکند،
بعد از شکایت هم مصاحبه‌ی مطبوعاتی برگزار کند و آبروی خود و دودمانش را بر باد دهد!
و اگر نکرد، کذب محض است و باید کروبی را محاکمه کرد!»

 

***

این نگاه ِبد ِجامعه‌ی ما به کنار،
بدبختی این است که
آن کسی قرار است دادستانی بکند و تحقیق بکند و …،
-مثلا جناب قاضی مشهور که اسمش را نباید ببرم! ولی همه می‌دانند کیست-
خودش اولین متهم است!

لااقل در افواه و نگاه عمومی
-ولو به جوسازی و جفا-
این طوری است.

که اگر از خیلی‌ها بپرسی
«اگر قرار باشد این تجاوزها به دستور کسی انجام شده باشد؛
آ‌ن دستور، از چه کسی بوده؟»

بی‌شک، تعداد قابل توجهی، از این جناب نام می‌برند.

*

جمع این دو نکته،
(ترجیح قربانی به سکوت + متهم قرار است خود دادستان و قاضی باشد!)
تحقیق را -برای محقق منصف- بسیار سخت‌تر می‌کند.

*

به عبارتی،
-به فرض وجود احتمال تجاوز-
در میان آن کسانی که به‌شان تجاوز شده،
اگر یک در هزار، یک نفر پیدا بشود که دلش
برای اسلام و انقلاب و یا حتی سایرینی که دستگیر شده‌اند یا خواهند شد،
بسوزد
و حاضر بشود آبرو و آینده‌ی خود را فدا بکند
و از خود بگذرد و حاضر به حضور در دادگاه و شهادت دادن بشود،
تا این بلا بر سر سایرین نیاید و مرتکبین مجازات شوند؛
وقتی در دادگاه حضور یابد،
قاضی و دادستانی که آن طرف میز نشسته‌اند،
برای وی،
چهره‌هایی بس آشنا هستند!

**

حالا آقای لاریجانی عزیز ما برود بعد از یکی-دو روز تحقیق!،
بگوید بعله ما از چند کانال پیگیری کردیم،
آن خبر، کذب محض بود!

می‌شود شهادت دم روباه به نفع روباه.
یا بدتر.
شهادت زبان روباه به نفع روباه.
باز «جناب دم»، بیرون بوده و دیده.
«جناب زبان» که در دهان بوده و ندیده!
فقط موقع اعلام موضع و حرف زدن بیرون آمده و تکذیب کرده!

 

***

البته ما که از اول گفتیم.
این‌ها همه فرضیات است.

انشاءالله که دروغ است و محال است.
 فرض محال هم که محال نیست. 

انشاءالله که دروغ است.
آقای لاریجانی هم فرمودند که کذب است.
خیال بنده نیز راحت است که دروغ است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 اوت 2009 در Uncategorized

 

عبدالله بن عمر … حجاج ابن یوسف ثقفی

حجاج ابن یوسف ثقفی+، یک جانور عجیبی بوده‌است.
فرماندار حجاز و عراق در زمان اموی‌ها -از زمان عبدالملک- بود.
او کسی است که نخستین بار، بر کعبه منجنیق بست و آن را ویران کرد!

گفته اند که 120 هزار نفر را در شرایط عادی -و نه میدان جنگ-  کشت.
زندان های مختلطی داشت که شرح حالشان قابل گفتن نیست.
خودتان بروید بخوانید.

معروف است که عمر بن عبدالعزیز،
-معقول ترین خلیفه‌ی اموی که لعنت بر علی را ممنوع کرد و بعد از حجاج می‌زیست- 
گفته‌است که
«اگر در میان قوم ها در اعصار گوناگون،
مسابقه‌ی جنایت و قساوت و خباثت بگذارند،
و هر کدام یک نمونه از خود بیاورند،
ما هم حجاج ابن یوسف را خواهیم برد
و بدون شک، برنده ی آن مسابقه خواهیم بود
»

از افتخارات حجاج این بود که
در خاندانش کسی که علی را دوست داشته باشد نبوده. 
و زنان خاندانش برای کشته شدن حسین، ده شتر نذر کرده‌اند!
و گفته بود که
«اگر کسی از ما اسم علی را بشنود، او و حسن و حسین و مادرشان را لعنت می‌کند.»

آن قدر از شیعیان کشت و خون ریخت که حساب ندارد.
یک سادیست به تمام معنا بود. خصوصا در حق شیعه.
با کافر مشکل نداشت ولی شیعه را مثل آب خوردن، می‌کشت.

جناب «قنبر» و «کمیل بن زیاد» و «سعید بن جبیر» را، همین خبیث بود که کشت. 

 

این را داشته باشید.

***

جناب «عبدالله ابن عمر» نیز در زمره ی صحابی مشهور است.
خیلی هم اهل ادا و اصول و زاهدنمایی بود.
مثلا،
راه افتاده‌بود و می‌رفت هرجایی که می‌گفتند پیغمر نماز خوانده، نماز می‌خواند.
یا به لوازم و باقی‌مانده‌های از ایشان، علاقه‌ی خاصی نشان می‌داد.
یک آدم خاصی هم هست
که خیلی نزد برادران اهل سنت ما قدر و مقام دارد.

همان زمان هم خیلی احترام داشت و شیخ و زاهد شناخته می‌شد.

این آدم،
حاضر نشد با علی  بیعت بکند.
گفت
«این شرایط، فتنه است. من احتیاط می‌کنم. باید احتیاط کرد….»

همین آدم،
با معاویه بیعت کرد. احتیاط هم نکرد.

معاویه که سهل است. بالاخره در عالم فسق، قابل قبول است!
 معاویه -بالاخره- خلیفه بود.

یک چیزی برایت بگویم که تعجب بکنی.

**

روزی که حجاج را والی کردند،
خواست اولین نفر باشد که بیعت می‌کند.

همان شب بلند شد رفت خانه‌ی حجاج.
همین جناب شیخ بزرگ!

حجاج خواب بود.
اصرار کرد، راهش دادند داخل.
حجاج زحمت نداد به خودش که بلند شود یا حتی از همبسترش فاصله بگیرد.
همان طور در بستر پرسید چه کار داری؟

او هم گفت که
من از پیغمبر شنیدم که
«من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتتا جاهلیه!»
«اگر کسی بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، بر رسم جاهلی مرده است!»

من ترسیدم امشب بمیرم، با تو که نایب امام زمان من (خلیفه) هستی،
بیعت نکرده باشم.

حجاج هم که هم‌جنس خودش را خوب می‌شناخت،
خنده‌ی مسخره آمیزی کرد و گفت بیا بیعت کن.
و پایش را هم دراز کرد.
که یعنی حال ندارم. از همان جا با پای من بیعت کن و خیالت از آخرتت راحت باشد!

*

دستی که در مسجد به دست علی ندادی،
باید به پای حجاج در بستر بدهی.

حالا نمی‌دانم جناب شیخ فقط با پا بیعت کرد،
یا خضوع و خشوع بیشتر هم به نایب امام زمانش نشان داد؟

و نمی دانم وقتی از خانه‌ی حجاج آمد بیرون،
به مردم هم گفت که بروند خاک پای امیر را سرمه‌ی چشم کنند یا نه؟

***

همین طوری!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2009 در Uncategorized

 

کوچک زاده: علی مطهری برود خاک پای سردار جعفری را سرمه‌ی چشم کند!

انا لله و انا الیه راجعون!

وقتی ا.ن. خدا باشد و اطاعتش، اطاعت خدا+،  عزیز جعفری -کم ِکمش- پیغمبر که هست!

**

خودتان بخوانید+

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2009 در Uncategorized

 

زلزله‌ی سازمانی!

من سیاست و امنیت را نمی‌دانم.

ولی یک شرکت تجاری هم اگر یکباره مدیران ارشدش را همین طوری یلخی عوض کنند،‌
کمر قیمت سهامش در بازار می‌شکند.

و اعتبار و ارزشش به شدت افت می‌کند.

خصومتی هم در کار نیست.
صاحب سرمایه،‌ برای پولش نگران است.
نمی‌خواهد پولی را که در چنین شرکتی سرمایه‌گذاری کرده،
یکباره از دست بدهد.

ترجیح می‌دهد که پولش را ببرد یک جای مطمئن تر.

همین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2009 در Uncategorized

 

چه چیز عجیبی است: دنیا!‌

اِذا اَقبَلَتِ الدُنیا عَلی اَحَدٍ،
اَعارَتهُ مَحاسِنَ غَیرِهِ!

و اِذا اَدبَرَت عَنه،
سَلَبَتهُ مَحاسِنَ نَفسِه!‌

***

حکمت ٩ نهج البلاغه‌ی امیر علیه‌السلام

***

آن وقتی که دنیا به کسی روی آورد،
خوبی‌های سایرین را هم به او عاریت می‌دهند،

و آن هنگام که از او روی برگرداند،
خوبی‌های خودش را هم از او دریغ می‌ورزند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2009 در Uncategorized

 

معیار

یک چیزی را امام فرمودند،
که در جای خود حرف درستی است.

ولی هر حرف درستی را هم اگر بدهی دست آدم نفهم،
آدمی که بخواهد آن را به زور هم که شده، جهان‌شمول بکند،
خرابش می‌کند.

گند می‌زند به‌ش.

*

آن کسی که  ایستادنش در جایی،
جبهه گرفتن‌اش،
موضع‌اش،
برای ما حجت می‌آورد،
و برای ما معیار می‌شود،
امام حق معصوم است.

یعنی اگر جبهه گیری کرد و یک سوی میدانی ایستاد،
تکلیف ما معلوم می‌شود که حق و باطل کجاست.

چندان‌که پیامبر فرمود:‌علی مع الحق و الحق مع علی. 

(حاشیه:

تازه،
حتی آن امام بزرگوار هم این طوری به این حدیث استناد نمی‌کرد.
و به مردمش، دیکتاتورمآبانه،  نمی‌گفت که
«من حق هستم  پس خفه شوید و دستور مرا اجرا کنید»

همواره پذیرای بحث و استدلال و به دنبال اقناع عقلی و قلبی بودند.
آن هم نه فقط در روزگار عافیت
-که وقت برای پزهای روشنفکری زیاد است و بحث‌های فکری خرجی ندارد
و می‌شود با خیال راحت، ساعت ها بحث کرد-

که در میدان جنگ و نبرد هم، ایشان این سنگر فکری را رها نمی‌کرد.

حتی در اوج بحران‌های امنیتی هم ایشان دابش ایجاد اختناق
و تبعیت محض -ولو موقت-  نبوده.

چیزی که این روزها -در همین نزدیکی ها- زیاد می‌بینیم،‌
و حتی در دنیای پیشرفته‌ی امروز هم، قابل هضم است.
که یک دولت در شرایط اضطرار -ولو اضطرار خودساخته-،
زور بگوید و بحث نکند و پاسخگو نباشد،
یا موقتا اختیاراتش را زیاد بکند و آزادی شهروندانش را محدود بکند.

اما در سیره‌ی امیرالمومنین،
این هم نبوده.
هیچ وقت سنگر فکر و اقناع تعطیل نشده،
و از مردم خواسته است که فکر کنند.

به گمانم
در جنگ جمل بود که کسی را که از اسامی بزرگان آن سوی میدان در شک افتاده بود،
بزرگوارانه پذیرا شد و حرفش را شنید و با او مذاکره کرد.
و به وی آموخت که حق و باطل را از روی آدم ها نشناسد.
از روی معیارها و منطق ها بشناسد.

آن امام بزرگوار که واقعا هم ملاک حق بود،
باز هم راضی نشد که زیر دستانش را،
و ما را -بر فراز ١۴٠٠ سال- این طوری -مطیع کور- تربیت بکند.

با خود بگوییم:
علی که علی بود، و معیار حق بود،
باز هم خود را معاف از پاسخگویی ندانست.
می‌خواست که از او بپرسیم و اقناع شویم.

بقیه‌ که جای خود دارند.

حالا حرف ما این ها نبود.

:ختم حاشیه)

*

می‌خواستم بگویم
آن که عملکردش برای ما معیار است، امام حق است.
نه منافق و فاسق.

منافق و فاسق،
یک وقتی در جبهه‌ی حق است،
یک وقتی در جبهه‌ی باطل.

عملکرد علی است که
برای تو جبهه‌ی حق و باطل را معلوم می‌کند.
ما را بر آن می‌دارد که موضع بگیریم.

 

عملکرد اشعث‌ها،
برای ما حجت و معیار نمی‌آورد.

البته،
کلا به آدم مشکوک، باید مشکوک بود.
و مواظبت کرد که گولش را نخورد. 

اما امثال اشعث‌ها،
یک وقت در لشکر علی و سرجوخه‌ی علی است،
یک وقت با خوارج است و سر در آخور آن‌ها دارد،
یک وقت هم با معاویه می‌پرد و درجه‌دار معاویه می‌شود.

یا همان معاویه.
یک زمانی جلوی پیامبر ایستاده بود،
یک زمانی بالاخره مجبور شد و آمد و اسلام آورد و مجبور شد کنار پیغمبر بایستد.

یا زیاد بن ابیه.
یک روز فرماندار امیرالمومنین بود،
یک روز دیگر، فرماندار و برادرخوانده‌ی معاویه.

*

این که امام گفت حواستان باشید ببینید دشمنان چه می‌گویند،
به جای خود حرف درستی است.
آدم باید حواسش باشد.

ولی مسلما یک معیار جهانشمول نیست.

آقای جنتی در نماز جمعه،
-و خلف طالح ایشان در جریده‌ی فخیمه‌ی کیهان-
اصرار داشتند که عملکرد دشمن، معیار است.
هر چه دشمن گفت، ما باید برعکسش را بکنیم.

که اگر امریکا موضعی گرفت، مسلما موضع باطل است.
دشمن ما، معیار باطل است.

در حالی‌که اگر امریکا را باطل و دشمن هم بدانیم
باز هم نمی‌شود کورکورانه، همه‌ی مواضع او را باطل دانست.
یک وقت می‌آید در جبهه‌ی حق و یک وقت جبهه‌ی باطل.

پس، جزئیات مواضع اهل باطل را معیار باطل قرار دادن، صحیح نیست.

این یک نوع انفعال است.
بازیچه‌ی دشمن شدن‌ است.
دشمن یا رقیب، به راحتی رد گم می‌کند.
ما را بازی می‌دهد.
آن وقت به راحتی خودمان با دست خودمان، به خودمان ضربه خواهیم زد.

باید نسبت به دشمن فعال بود.
باید بصیر بود.
نباید منفعل بود.

*

انسان عاقل،
اگر دشمن هم دارد،‌
حواسش به تحرکات دشمن باید باشد.
اما نباید مبنای حرکتش را حرکات دشمن قرار بدهد.
این که هر تحرکی که دشمن یا رقیب کرد،  یک حرکتی هم ما بکنیم،
معقول نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2009 در Uncategorized

 

نگاه متدلوژیک

متوجه هستم که با این بحث‌های داغ این روزها و شرایط کشور،
کسی حوصله‌ی این حرف‌های بنیادی را ندارد.
ولی به هر حال، خوب است که این موارد را نیز در نظر داشته باشیم.

*

در مباحث اقتصاد کلان -خاصه کینزی‌ها-،
برای دقیق کردن نگاه به اقتصاد و تفکیک مولفه‌ها و اقتضائات آن‌ها،
نگاه بخشی به اقتصاد دارند.

لذا،
عوامل و بخش‌های موثر در اقتصاد را به صورت کلی باز می‌شناسند
و آن را به صورت کلی مدل می‌کنند.
تا بتوانند بهتر تحلیل بکنند.

که من فقط فهرست وار خدمتتان عرض می‌کنم.

*

مبنای اقتصاد،
خانوارها هستند.

دارندگان مواد اولیه:
نیروی کار انسانی، زمین و …

که این‌ها را در «بازار کار و مواد اولیه» عرضه می‌کنند.

بخش اول: خانوار

*

بنگاه‌ها،
جاهایی هستند که از امکانات خانوارها استفاده می‌کنند و چیزی تولید می‌کنند.
و محصولات خود را در «بازار کالا و خدمات» عرضه می‌کنند.

خانوارها،‌ با پولی که به ازای کار خود -از بنگاه- دریافت می‌کنند،
می‌توانند در بازار مزبور،‌ اقدام به خرید نمایند.

بخش دوم: بنگاه‌های اقتصادی

*

مباحث «اقتصاد خرد»، عمدتا در همین اقتصاد دو بخشی خلاصه می‌شود

*

ماجرا به همین سادگی نیست.
دولت ها هم هستند که به ازای خدمت اصلی شان
-یعنی امنیت-
مالیات دریافت می‌کنند و به انحای مختلف بر اقتصاد تاثیر دارند.
پس دولت جز آن که خود می‌تواند کارکرد یک بنگاه را داشته باشد،
نقش‌های حاکمیتی دارد که باید آن را در نظر آورد.

بخش سوم: دولت

*

ماجرا به این سه بخش نیز ختم نمی‌شود.

خواهی-نخواهی،
کشورهای خارجی،
اقتصادهای موجود در خارج از مرزهای یک کشور،
و لذا تجارت خارجی،
در هر کشوری وجود خواهند داشت.

بی‌شک، این اقتصاد‌ها با یکدیگر در تعامل بوده و بر هم اثر می‌کنند.

بخش چهارم: اقتصادهای خارجی

*

اقتصاد کلان، بیشتر معطوف به این دو بخش اخیر است.

*

خلاصه این‌که
اقتصاد دو بخشی عبارت است از :‌
خانوار + بنگاه‌های اقتصادی

اقتصاد سه بخشی عبارت است از :
خانوار + بنگاه‌های اقتصادی + دولت

اقتصاد چهار بخشی عبارت است از :
خانوار + بنگاه‌های اقتصادی + دولت + بخش خارجی

***

اگر از این مدل،
الگو بگیریم و بخواهیم در ورژن سیاسی آن را بازنویسی بکنیم،
با تقسیم بندی ذهنی بنده
-که وحی منزل هم نیست-،
شاید بتوانیم به چنین ترکیبی برسیم:

بخش اول: مردم.

بخش دوم: بدنه‌ی حاکمیت
(بازوی امنیتی/ بازوی اجرایی/بازوی رسانه‌ای)

بخش سوم:‌ رئوس حاکمیت 

بخش چهارم: کشورهای خارجی

**

اگر بخواهیم تحلیل دقیقی داشته باشیم،
و نگاه کاملی به قضایا بیفکنیم،
لااقل باید اطلاعات کافی و تحلیل‌های دقیقی از موارد چهارگانه فوق داشته باشیم.

 

مثل کسی که بخواهد اقتصاد را درست درک بکند،
و برای اقتصاد، نسخه بپیچد،
باید که جایگاه اقتصاد خود را در چهار حوزه‌ی فوق الذکر بداند
و بر مبنای واقعیات قضاوت و تصمیم گیری بکند.

*

و باید اذعان کنیم که
کسی که در جایگاهی مثل رهبری قرار دارد،
می‌بایست یک نگاه دقیقی به این چهار حوزه‌ی سیاسی داشته باشد.

این که چه کسی و چه گروهی،
در کدام لایه و کدام بخش قرار دارد،‌
در هر لایه و بخش، جبهه‌های مختلف را بشناسد،
 و بداند هر یک، در کدام جبهه است و الآن به کدام سو حرکت می‌کند،
به واقع -و نه ادعا- با چه کسانی همراه است و با چه کسانی در تضاد؛

یا عاقبت این تعامل ها و تضادها و برهم‌کنش‌ها میان عناصر تاثیرگذار در هر لایه،
به کجا خواهد انجامید،
دیدی باز و ژرف،
اطلاعاتی عمیق و دقیق،
بصیرتی نافذ و عظیم
و عقلی سالم و سلیم
می‌طلبد.

*

که در هر کدام از این‌ها و هر کدام از بخش‌ها،
بحث و سخن بسیار است. 
که بیان برخی، اقتضای ایام -و احتیاط- نیست،
و برخی از حوصله‌ی این مقال، ‌خارج است.

**

یک نکته را این آخر می‌خواهم بگویم که ممکن است برخی را خوش نیاید.

و آن این است که
برای قضاوت کردن در مورد عملکرد کسی در جایگاه رهبری،
ما نیز باید از چنین دایره‌ی عمیقی از اطلاعات برخوردار باشیم.

*

نمی‌گویم آن‌چه که می‌فهمیم را باید به هوای یک ایمان و اعتماد صرف رها کنیم.
(Trust is good, control is better)
نمی‌گویم که صلاحیت نداریم راجع به‌ش بحث یا حتی شک کنیم.
نمی‌گویم ما هیچ نمی‌فهمیم یا باید خفه شویم و فقط دنبال کسی بدویم.
نمی‌گویم نباید سوال پرسید.
نمی‌گویم که مدیر نسبت به عملکرد زیردستانش بری است و بی‌تقصیر است.
نمی‌گویم که ….

بنده حتی مدعی نیستم که رهبران ما نیز واجد چنین اطلاعات و موضع عمیقی،
هستند یا نیستند.
یا خطایی نکرده و نمی‌کنند.

ولی تحلیل دقیق عملکرد ایشان،
و تاثیرات عملکرد ایشان به اقتضای جایگاه شان
-حتی اگر آن عملکردها، هوشمندانه هم نبوده‌ باشد-
مستلزم دارا بودن اطلاعات وسیعی است.

*

تاکید می‌کنم که  نمی‌خواهم کسی را -آن هم مفت و مجانی- تطهیر کنم.
بلکه، می‌گویم که چیزهایی که نمی‌دانیم،  آن قدر هست
که نیرزد ایمان خود را -سریع-  قمار کنیم.

 می‌گویم که هنگام صادر کردن حکم، باید دقت کرد.

عجله نکرد.
اشتباه نگرفت.
و احتیاط کرد.

وگرنه، در تحلیل‌هایمان به خطاهای بزرگ خواهیم رفت،
و دوست را به جای دشمن خواهیم گرفت و دشمن را به جای دوست.

***

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

**********

این ها که خواندی، 
-با اندکی تسامح-
خلاصه‌ی بخش دوم عرایضی بود
که در اولین جلسه‌ی هفتگی بعد از انتخابات،
-که در منزل آقا رضای کرمی عزیز برگزار شد-
خدمت رفقا،‌ عرض شد.

**

پ.ن: بخش نخست در یادداشت «ما به یک چیز ایمان داریم+»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2009 در Uncategorized

 

شجاعت و استقامت

«

A hero is no braver than an ordinary man, 
but he is braver five minutes longer.
«

Ralph Waldo Emerson


**

«

یک قهرمان، [ماهیتا] شجاع تر از یک آدم عادی نیست.
بلکه [تنها] پنج دقیقه بیشتر [از او] شجاع‌تر است .

»

رالف والدو امرسون

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2009 در Uncategorized

 

غسل، بنگاه

پیشتر بگویم که خیلی با مطلب ور نرفته‌ام
و به قول آشپز‌ها وَرز اش‌ نداده‌ام.

***

شما وقتی وارد حالت جنابت بشوی، اصطلاحا به‌ت می‌گویند جُنُب.
باید غسل جنابت بکنی تا از جنابت پاک بشوی. 

تا وقتی هم غسل نکنی،
صدبار هم وضو بگیری،
یا همین‌طوری دوش بگیری یا در استخر شیرجه بزنی،
افاقه نمی‌کند که نمی‌کند.

وارد مسجد که نمی‌توانی بشوی، هیچ؛
نماز هم نمی‌توانی بخوانی.

حالا این وارد شدن به جنابت،
-خدای ناکرده-
به طریق حرام بوده باشد،
یک کمی مشکل تر هم هست.

چون عرق بدن جنب از حرام، نجس است.
پس باید با آب سرد غسل بکند.
چون آب گرم، خود موجب تعریق خواهد شد که در حین غسل، اشکال ایجاد می‌کند.

 

این را داشته باشید.

****

ما به‌ش می‌گوییم: بنگاه

*
بنگاه، چند معنی در ادبیات رایج این روزها دارد.
یکی، عنوانی عمومی برای محل معامله و کسب و کار است.
که در مباحث اقتصادی، زیاد به گوش می‌خورد. 

منظور ما این نیست.

*

یکی، دفاتر مشاوره املاک را می‌گویند بنگاه.
منظور ما این یکی هم نیست.

*

یکی، به انبارهای بزرگ با مراجعین عمومی می‌گویند 
که مردم کالای خود را به امانت بدان‌ها می‌سپارند.
و غالبا در حومه‌ی شهرها یا نزدیک به بازارها هستند.

بازرگانان و بنکداران،
گاهی اگر کالای حجیمی داشته باشند،
می‌فرستند به بنگاه‌ها، و آن کالا را با حواله‌ی بنگاه،
در بنگاه، به مشتریان تسلیم می‌کنند.

منظور ما این آخری است.
بن را هم اگر سرمایه بگیریم،
بن‌گاه، می‌شود محل نگه‌داری سرمایه.

*

این جماعت بنگاه دار،
سرمایه‌ی اصلی‌شان،
-نه ملک و سرقفلی و ساختمان و سوله‌ی بنگاه‌شان-
که اعتماد مردم و بازاریان است.

اگر صاحبان کالا،
اعتمادشان را به یک بنگاه از دست بدهند،
آن بنگاه دار،
بی‌چاره است.
باید بفروشد و برود پی یک کسب و کار دیگر.

خصوصا اگر کالاها، ارزش واحدش، زیاد باشد که قضیه حساس‌تر است.

بنگاهی که خدمه‌ی بهتری دارد،‌
حساب و کتابش دقیق است،
تجهیزات بهتری دارد،‌
امنیت کالای مردم درش بیشتر است،
و پوشش بیمه‌ی کامل دارد و …
بالاخره مشتریان بیشتری دارد و اطمینان مردم به‌ش بیشتر است.

برای خودش هم بهتر است.

*

در یک بنگاهی که دزدی بشود،
مال مردم کم بیاید،‌
همه‌ هم متوجه بشوند و صدایش در بیاید،
سلب اعتماد مردم از آن بنگاه،
بدیهی است.

خصوصا در یک شهر کوچک، این مساله بیشتر صدا می‌کند و قابل درک تر است.

در چنین حالتی،
صاحب بنگاه و مثلا ٢٠ تا کارمندش،
همگی در معرض اتهام اند.

*

و وقتی، وضعیت شفاف نیست و
صاحب بنگاه اقدام معقول و شفافی برای رفع مشکل و معرفی مقصر،
نکرده؛
و دامان خود را از این کثافت و رجس پاک نساخته است،
اتفاقا بیشتر از همه،
«مشتی علی»، صاحب بنگاه -و کلیت بنگاه- مورد شک است.

مردم می‌گویند
«مشتی علی»، دزدی می‌کند.
«مشتی علی»، خیانت در امانت کرده.
«مشتی علی»، دزد است و خائن است و …

«کبلایی حسین» ِزیان‌دیده
-یا لااقل مدعی زیان‌دیدگی-
هم اگر بتواند،
می‌رود از «مشتی علی» شکایت می‌کند.
حقش را از «مشتی علی» می‌خواهد.

حق هم همین است و قاعده هم همین است.
نمی‌تواند برود سرخود، گریبان یک کارگر را بگیرد که این دزد است!

*

مگر این‌که «مشتی علی» ما،
خودش،
بیش‌تر از مشتری‌هایش جوش بزند.

خودش، آدم آبرودار باشد.
خودش، دین و ایمان دار باشد.
از خجالت این رسوایی، دو روزه، ١٠ کیلو لاغر کرده باشد.
خودش، جلوتر از همه، داد و هوار بکند و
همه‌ی کارگرهایش را ردیف بکند و آویزان بکند و تهدید بکند و فلک بکند و ….
و تا دزد را پیدا نکرده دست نکشد.
از همه بیش‌تر نگرانی داشته باشد و به خرج بدهد.

برای مردم شفاف بکند.

هر کاری از دستش بر می‌آید بکند.
به مردم هم گزارش بدهد.
دزد را هم که پیدا کرد،
بیاید و رسوایش بکند و خودش بشود اولین شاکی.
برود به دادگاه شکایت بکند.

به مشتریانش هم حق بدهد.
عذرخواهی بکند.
دلجویی بکند.
جبران خسارت بکند.

نه این‌که یک مشت کلی گویی بکند که
«بعله! یک تخلفاتی شده‌است.
یک کسانی بوده‌اند و تخلفاتی خودسرانه کرده‌اند!
یک کسانی هم باید خسارات را جبران بکنند! »

نه خود چیزی گردن بگیرد،
نه خسارت خورده و حجم خسارت معلوم،
نه خسارت زده و مجرم معلوم،‌
نه روش جبران خسارت معلوم،
نه آینده و اطمینان از عدم تکرار این گونه حوادث معلوم!

بلکه باید واضح و مشخص و شفاف و با شجاعت،‌
مسئولیت خود و زیردستانش را بپذیرد،
و اقدام عاجل بکند و نشان بدهد که از این کار شنیع، تبری جسته است.

این طوری، شاید بتواند آبروی رفته را -تا حدی- باز گرداند.
و دوباره اطمینان برخی از مردم را جلب بکند.

*

نه این‌که مشتریان نگون‌بخت که شاکی‌شده اند را،
بیاورد بسپارد به دست همین کارگرهای دزد،
تا می‌خورد بزنندش،
بعد هم اقرارنامه‌ی رضایت بگیرند ازش.
که من کاملا راضی هستم
و اصلا من بودم که طمع کردم و تهمت زدم به این کارگر‌های شریف و عذر می‌خواهم!
ولی الآن من متحول شده‌ام و «قدخالطوا» شده ام!

این اقرارنامه را هم بدهد به پیشکارش که
برو یک شکایت برای این آقای «کبلایی حسین» و شرکای تجاری‌اش تنظیم بکن،
که حساب کار دستش باشد و دیگر پی بار گم شده‌اش را نگیرد!

**

یکی نیست از این «مشتی علی» بپرسد:
«آیا جماعت کارگران مشکوک و متهم شما به دزدی،
صلاحیت پیدا کردن دزد و تحقیق از مالباختگان بدبخت را دارند؟»

تا وقتی دزدشان معلوم نشده و ماجرای دزدی شفاف نشده،
همه‌شان متهم‌اند.
همه‌شان مسئولند.

*

ولو این که اصلا این مالباختگان، مالی نباخته باشند.
ولو این‌که واقعا دزدی در کار نبوده باشد.
و صاحب‌مال در حساب و کتاب خودش اشتباه کرده باشد.
و «کبلایی حسین» خالی بسته باشد.
باز هم وقتی متهم هستند و دم خروس کهریزکی از زیر لباسشان زده بیرون،
صلاحیت این‌کار را نخواهند داشت.

**

این که یک کارگر بدبختی را هم پیدا کنند و انگ دزدی بهش بچسبانند،
بگویند همین بود و عامل خودسر بود،‌
افاقه نمی‌کند.

خصوصا وقتی تعداد کارگرهایی که مشکوک می‌زنند،
و چربی دور دهانشان -در اثر خوردن غذای دزدی- را هنوز پاک نکرده‌اند،
زیاد باشد،
باورش مشکل‌تر هم است. 

وقتی کار، کاملا سیستماتیک بوده باشد،
هیچ دزدگیر و آلارمی روشن نشده باشد،
هیچ قفلی شکسته نشده باشد،
حتی لیست و سیاهه‌های کالا دستکاری شده باشد،
دیگر نمی‌شود قبول کرد که کار یک عامل خودسر بوده‌است.

تا شفاف نشود،
تا معلوم نشود،
تا صداقت و آزادی بیان در میان نباشد،
کارهای دیگر، ارزشی نخواهد داشت.

***

این‌جاست که یک نفر عاقل باید برود به «مشتی علی» نصیحت بکند که

به فرض که این طوری،
«کبلایی حسین» و چهار نفر مالباخته‌ی دیگر را خفه کردی.
اصلا دودمانشان را بر باد دادی.

بعدش چی؟

با این وضع،
می‌توانی کاسبی بکنی؟

تا آن دزد را پیدا نکنی به صلابه نکشی،
خیانت و دروغ «کبلایی حسین» نه معلوم است،
و نه کارگران محترم و متهم بنگاه، حق بررسی و افشای دروغ‌های کبلایی را دارند.

اگر افشا هم بکنند،
دو زار نمی‌ارزد.
به کت کسی نمی‌رود.

 

****

عزیز دل برادر،
بعد از جنابت،
تا غسل نکنی،  طاهر نمی‌شوی.

نمی‌توانی با همان بدن و همان حالت، نماز بخوانی. 

***

عزیزم،
آن نظام قضایی و سیستم امنیتی که کهریزک را اداره کرده،
و -فرض کنیم باقی همه دروغ+
و دسته‌گلی مثل محسن روح الامینی به آب داده،
صلاحیت اداره و بررسی باقی صحنه‌ها را ندارد.

الآن، پای همه‌ی سیستم قضا و سیستم امنیتی
-لااقل در ذهن کسانی که به قدر جوی شرف و ارزنی ایمان دارند-
گیر است.

تا این متخلفین درونی را به صلابه نکشیده باشد،
صلاحیت به صلابه کشیدن دیگران را -به حق یا ناحق- ندارد.

**

تو همین مایه‌ها:
متن کامل نامه‌ی جوابیه‌ی سانسور شده‌ی علی مطهری به کیهان+.
پس ساواکی ها هم تخلف کرده بودند! نه جرم. شاه هم تقصیری نداشت!+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2009 در Uncategorized

 

پشتکار

»
Perseverance is a great element of success.
If you only knock long enough and loud enough at the gate,
you are sure to wake up somebody.
»

Henry Wadsworth Longfellow


**

«

پشتکار، بزرگترین عامل موفقیت است.
اگر شما به اندازه‌ی کافی طولانی و به اندازه‌ی کافی بلند، در بزنید،
می‌توانید مطمئن باشید که یک نفر [آن داخل] بیدار خواهد شد.

»

هنری وادزورث لانگفلو


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اوت 2009 در Uncategorized

 

مگر مخشان تاب داشت؟‌

شما ماشین‌ات را بیمه می‌کنی.
ممکن است سال‌ها بیمه بکنی و حق بیمه بپردازی و هزینه بکنی؛
بی‌آن‌که حتی یک‌بار هم از مزایایش استفاده بکنی.

ولی این قرارداد را هر سال تمدید می‌کنی
و ادامه می‌دهی.

برای آن که در یک روز مشخص،
-که انشاءالله پیش نیاید-
وقتی که تصادفی واقع شد و خسارتی وارد شد،
بیمه بیاید و جبران بکند.

*

این‌که شما سال‌ها پول ِبیمه را بدهی،
اما،
روزی که قرار است بیمه بیاید و جبران بکند،
اصلا نباشد و دفترش را بر روی شما تعطیل بکند و نیاید.
یا بیاید و زیر بار نرود و بهانه‌ی عجیب جور بکند
و خسارت شما را ندهد،

شما چه احساسی خواهی داشت؟

****

آن روزی که در قانون اساسی حق برگزاری تجمعات مسالمت آمیز را آوردند،
منظورشان واقعا چی بود؟

آیا منظورشان، فقط و فقط،
«برگزاری تجمعات مسالمت آمیز در حمایت از اصحاب قدرت» 
بوده است؟

منظور این بوده که
تجمع و تظاهرات،‌ تنها هنگامی مجاز است که
به نفع و در ستایش و پاچه خواری حاکمیت و اصحاب قدرت باشد.
در غیر این صورت،
براندازی و کودتای مخملی و … است؟‌

واضعان قانون و مردمی که آن را تایید کردند،
می‌خواستند بگویند که
تنها تجمعاتی که در حمایت از کلیت و اجزای حاکمیت برقرار می‌شود،
مجاز است؟

این اذعان به آزادی برگزاری تجمع را،
در قانون اساسی آوردند که
 تظاهرات ٢٢ بهمن و روز قدس
مجاز باشد و اشکال قانونی نداشته باشد؟

و برای رفع نگرانی دوستانی که
«آماده‌ی اهدای خون داخل رگ‌ها به مقام عظمای ولایت» هستند،
از قانونی بودن فعالیت‌شان،
لازم شده در قانون اساسی بیاید؟

یا نه.

هدفشان جلوگیری از ایجاد دیکتاتوری در قالب جمهوری اسلامی بود؟
جلوگیری از ایجاد خفقان بود؟

 

آیا حکمتش،
 جز محترم شمردن حق گروهی معترض برای ابراز اعتراض،
و اجازه ندادن به قوای امنیتی و انتظامی و قضایی حاکم در قلع و قمع مخالفین،
و تجاوز به حقوق -لااقل گروهی از- مردم،
بوده؟‌

 

*

آیا
شرکت‌های بیمه،
فقط هنگامی که قرارست پول بگیرند،
حاضر و آماده و خندان و موجود هستند؟‌

هنگامی که قرار است پولی به عوض بدهند و جبران بکنند،
معلوم نیست کجا هستند و چه طور قرار است وظیفه‌شان را انجام دهند؟

**

جسارتا،
اگر قرار بود فقط در حمایت و پاچه خواری و تایید از حکومت تجمعی مجاز باشد،
دیگر چه کِرمی داشتند که در قانون اساسی بیاورندش؟

مگر مخشان تاب داشت؟

حق اعتراض قانونی، حق برگزاری تجمع،  حق آزادی بیان،
حق برخورداری از وکیل، حق …
– و کلیه حقوق شهروندی و انسانی یک انسان-
را برای افرادی که از وضع موجود راضی هستند
و  قرار است تملق و چاپلوسی و تشکر بکنند، 
که نگذاشته‌اند!

*

این ها را در قانون تعبیه کرده‌اند برای چنین روزهایی.

برای چنین موقعیت‌هایی.

این‌ها را در قانون اساسی آورده اند،
برای جلوگیری از تجاوز آشکار صاحبان قدرت،
-که با بودن در قدرت،‌ دستشان به جان و مال و ناموس مردم باز شده است- 
به مخالفین‌شان.

برای حفظ حقوق حامیان جان بر کف «دولت و صاحبان قدرت»،
در برابر دولت نیاورده‌اند که.
چرا که دولت -غالبا- چنین کسانی را به سیب‌زمینی و افزایش حقوق
و برخورداری از بذل و بخشش از کیسه‌ی بیت المال،
محکوم می کند!

بلکه برای حفظ حقوق حداقلی مخالفان در برابر قدرت و حاکمیت بوده است.

*

ولی ظاهرا،
متولیان اداره‌ی امور در این روزها،
جور دیگری فکر می‌کنند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اوت 2009 در Uncategorized