RSS

طنز تلخ روزگار!

31 اوت

یک مجری پر ادا و اصول و «قِرِشمال پروری» دارد صدا و سیما،
که ماه رمضان و سحر ها پیدایش می‌شود. 

از آن‌جا که ما به ایشان از همان اول ارادت خاص داشتیم و
هر وقت تصویر ایشان بر تلویزیون می‌آمد،
سلطانبانو به تمسخر می‌فرمودند:
«محسن! بیا عشقت!»

با آن ریش درشت و عینک خاص اش.
ظاهرا مجری کمپین الفنون هم بوده.

حالا من کاری به این حرف‌هایش ندارم.

*
به حسب اتفاق امروز سحر، چشممان هنوز درست باز نشده بود که
متوجه این آقا بشویم و سرضرب کانال را عوض کنیم،
این بنده‌ی خدا مشغول افاضه‌ی فضل بودند.

که چند جمله‌ای فرمودند که واقعا شنفتنی بود!
یعنی با خود گفتم اگر واقعا تربیت مذهبی مردم، به دست این حضرات باشد،‌
فعلی الاسلام والسلام!

ببینید:

***

آقای مش مم قلی فلانکی پیغمبر را خواب دید!
گفت چرا مردم ما مثل مردم شما خوب نیستند؟

-العیاذ بالله- پیغمبر گفته که
«چون زمان ما یا واجب بوده یا حرام.
مستحب را هم واجب می‌دانستیم!
و مکروه و مباح را هم ملحق به حرام می‌کردیم و انجام نمی‌دادیم!

الآن زمان شما هم حرام دارید و هم حلال و هم مستحب و مکروه و مباح!
این طوری دین خراب شده و مردم به علما بدبین شده‌اند!»

!

*

یکی نیست به این جوجه ریشوی درس ِدین نخوانده؛ بگوید که
به هر حال آن کسی که رفته مجتهد شده و مرجع شده،
یک عمر درس خوانده و دقت نظر به خرج داده،
تا بتواند اظهار نظر بکند که این کار حکمش چیست.

تا بتواند احکام پنجگانه‌ی
واجب و مستحب و مباح و مکروه و حرام
را تشخیص بدهد.

در عمل هم بالاخره دو حال بیشتر پیش نمی‌آید.
یا فرد انجام می‌دهد یا انجام نمی‌دهد.

ولی این احکام پنجگانه، اصلا منشاءش اهل بیت و خود پیغمبر هستند.
نه یک آخوندی که حالا ۵٠ سال درس خوانده و شده مرجع از خودش در آورده باشد.

ایشان با این مکاشفه‌ی عمیقش(!) مدعی شد که چیزی به نام مستحب و مکروه و …
در زمان پیغمبر در کار نبوده
و کلهم همه‌ی کارهای خوب واجب و غیر آن حرام بوده!

این آقا در کمتر از ٢٠ ثانیه با نقل این مکاشفه‌اش،
هزار سال دستاوردهای فقهی روحانیت شیعه را در یک حکایت و تمثیل ساده،
هوا کرد رفت پی کارش!

*

هنوز از شوک این حکایت بیرون نیامده بودیم که
ایشان حکایت شنیدنی دیگری فرمودند!

که -مجددا العیاذ بالله- عیسی علیه السلام خواست دعای باران بخواند،
گفت هر که گناهکار است برود.
یک نفر باقی ماند که یک چشم داشت!
عیسی پرسید که تو مطمئنی؟‌
گفت آری.
من یک بار به نامحرم نگاه کردم. دست کردم چشمم را از بیخ در آوردم!
(!)
انداختمش پی معصیت!
الآن دیگر برایم درس عبرت شده و گناه ندارم!

عیسی هم گفته آفرین! پس تو دعا کن من آمین بگویم!
و این طوری شد که باران آمد!

*

برادر من!
این عیسی که شما می‌گویی،
عیسی دیوونه -شیرین مغز معلول سرکوچه‌تان- هم نیست!
چه رسد به پیغمبر خدا!

مثل این که یک کسی برایش یک ایمیل اشتباه یا بد بیاید،
بزند لپ تاپش را خرد و خمیر بکند!
این، «حماقت محض» است.
این، جنون مطلق است.
تبلیغ کردنش از رسانه‌ی ملی دیگر چیست؟

*

شما را به خدا این قدر جنایت نکنید.
این اراجیف را به خدا و پیغمبر نبندید.
آقای مجری! شما اگر روزه بودی، صدبار باطلش کرده بودی با این اراجیفت.

مردم را و عوام ساده دل را این طوری بازیچه‌ی حماقت نکنید.

*

آقای ضرغامی!
شما اگر یک اداره نظارت بر نقل حکایات عوامانه بگذارید،
که فقط دری-وری‌های همین یک نفر را کنترل بکند،
کمینه برای آخرت هر دو تان بهتر است! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اوت 2009 در Uncategorized

 

نظری داری؟

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: