RSS

دم ات گرم حبیب. دم ات گرم.

15 مارس

آن قدر دوستت داشت که
وسط روز چهار پنج بار ول می‌کرد و می‌آمد دیدنت.

این آخری‌ها خجالت می‌کشید.

دیگر صدایش را در نمی‌آورد.

از در مسجد می‌آمد تو.
چند دقیقه تماشایت می‌کرد.
بعد می‌رفت.

دلش طاقت نمی‌آورد انگار.

حق داشت حبیب.

به خدا حق داشت.

 

*

یکی-دو روز پیدایش نشد.
سراغش را گرفتی.
رفتی دم مغازه‌اش.

نمی‌دانم چه گفتند.‌
گفتند مرده است. گفتند مریض است.
یادم نیست.

آهی کشیدی و گفتی خدایش رحمت کند.

حسود بودند. احمق بودند. نامرد بودند. هر چه بودند، نمی‌دانم.
گفتند:
« آقا این رفیق شما چشمش درست کار نمی‌کرد ها!»

تو هم خوش‌ات نیامد.
ولی نامرد نبودی.
رفیق‌فروش نبودی.

حالشان را گرفتی.

خوب حقشان را گذاشتی کف دستشان.

به خدا تا امروز دل ما ها را هم خوش کرده‌ای.

گفتی:
«آن قدر مرا دوست می‌داشت؛
که هر گناهی هم که داشت،
خدا  بی‌گمان از او در می‌گذشت.»

*

دم ات گرم حبیب.

دم ات گرم.

***

١٧ ربیع الاول ١٣٨٧

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2009 در Uncategorized

 

نظری داری؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: