RSS

جناب پیگمالیون و افکت محترمه! (1)

08 مارس

جناب پیگمالیون،
یک آقای هنرمند پیکره تراشی است که
خودش را -به زور- قاطی اساطیر یونانی جا کرده است.

این طور که پیداست،
یک آدم عادی -و البته هنرمند- بوده است.

از خانم‌ها هم دل خوشی نداشته است.
می‌گفته :
«این زجری که مردم بابت عشق و دوری و … می‌کشند،
ابلهانه و احمقانه و بی‌خود است. »
از خانم‌ها هم می‌پرهیخته که گرفتار نشود.

و برای این که هنرش را کامل نشان بدهد و روی خانم‌ها را هم کم کرده باشد،
روز و شب را صرف ساختن مجسمه‌ی زنی زیبا می‌کند.
و هر آن چه از زیبایی می‌شناخته است، در آن به کار می‌گیرد.

و از آن جا که از قدیم گفته‌اند که
«منع سر تاقچه‌ ایستاده‌است، تا صدایش کنی، می‌پرد بغل‌ات! 
پس هیچ وقت منع کسی را نکن! »

جناب منع ایستاده بود که حال آقای پیگمالیون را بستاند.
و زد و این آقا،
گرفتار عشق به همین مجسمه‌ی دست ساز خودش شد.

عشقی که -لاجرم- نتیجه‌ای هم نداشت.
امکان به انجام رساندن‌اش وجود نداشت.
و پیگمالیون ما در غم و اندوه و زجری افتاد
که هیچ عاشق بدبخت دیگری نیفتاده بود!
عشق به پیکره‌ی سنگی که هیچ تحرکی هم نداشت.

ولی جناب پیگمالیون که دست بردار نبود که.  
از سرزنش مردم هم ابایی نداشت.

خدایان هم از دور این جناب را تماشا می‌کردند.
سرکار خانم ونوس هم،
که مشاور ارشد زیبایی در امور خدایان محسوب می‌شد، 
حواسش سخت جمع این آقا و مجسمه‌اش بود.
اولش او هم خندیده بود و زیر لب گفته بود:
«تا چشم ات در بیاید و دیگر مردم را بابت مهرورزی مسخره نکنی!»
ولی مدتی که گذشته بود، دلش به رحم آمده بود.

سرآخر،
این جناب پیگمالیون آخرین تیری که در ترکش دارد را رها می‌کند. 
و می‌رود متوسل می‌شود به حضرت ونوس!
«که ای حضرت ونوس! یالا حاجت من را بده!»
یک گوسفند چاق و چله هم می‌برد و برای حضرتش قربان می‌کند.

عصر که از مراسم قربانی بر می‌گردد منزل، می‌بیند که بعله!
عنایتی شده است و
حاجت روا شده است.

و آن مجسمه‌ی سنگی، تبدیل شده است به بانویی زنده و دارای گوشت و خون!

و خلاصه…حالی به حولی!

*

این از جناب پیگمالیون.

افکتش را هم همین روزها -اگر عمری بود- عرض می‌کنم!

****

پ.ن: این ماجرا دست مایه‌ی بسیاری داستان‌های دیگر شده است. 
از جمله، جناب برنارد شاو که نمایشنامه‌ای به همین نام نوشته‌است. 
به گمانم از صادق هدایت، نگارشی دیگر از این ماجرا با نام «عروسک پشت پرده»
خوانده‌ام (که البته آخرش به این خوشی نیست!)
شاید ماجرای پینوکیو، نسخه‌ی دیگری از این ماجرا باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 مارس 2009 در Uncategorized

 

نظری داری؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: