RSS

نگاه اشتباه

29 ژانویه

شناخت صحیح درد،
-شاید-
مهم‌ترین مرحله‌ی درمان باشد.

**

نارضایتی که در افراد مختلف وجود دارد،
در ذهن آن‌ها سوال ایجاد می‌کند.
آن‌ها را وا می‌دارد که علت این نارضایتی را بشناسند.

آن‌ها می‌کوشند که این عامل را رفع کنند.
تا آن‌جا که موفق می‌شوند، هیچ.
اما آن‌جا که شکست می‌خورند، پی ِریشه‌ی مشکل در جایی دیگر
-جز خودشان-
می‌گردند.

***

(گویی -خدا بیامرز- جان اف کندی بود که گفته بود:
«از کشورتان نپرسید برای شما  چه کرده.
از خودتان بپرسید برای کشورتان چه کرده‌اید!»)

**

با دانشجوها -و غیر دانشجوها-، زیاد پیش می‌آید که بحث می‌کنیم.
مذاکره و مباحثه و -ندرتا- مشاجره می‌کنیم.

می‌گویم من نگاه جانب دارانه‌ی ایدئولوژیک صرف به این حکومت ندارم.
اما این که شما می‌گویید هم،
نگاه صحیحی نیست.

خیلی شنیده‌ام که می‌گویند:
«مشکل این مملکت از ولایت فقیه است.
یا
قانون اساسی مشکل دارد!»

(انگار هر چه مشکل مبنایی‌تر و فلسفی‌تر باشد، کلاسش بیشتر است!)

اگر کمی معتدل‌تر باشد،
می‌گوید
«مشکل این مملکت، ولی فقیه هم نباشد.
شخص رهبر که هست!
آقای خامنه‌ای خوب نیست.»

یا ….

به‌شان می‌گویم،
شما فرض کن که از همین الآن آقای خامنه‌ای دیگر رهبر نیست.
ولایت فقیه هم از قانون رفت.

مشکل این مملکت حل شد؟
دیگر کاری نداریم؟
شما راضی می‌شوی؟

یا این که
کماکان
بیکاری و دنبال کار می‌گردی؛
و خانه گران است و ازدواج مشکل.
و در عین حال  
از تبعیض و ظلم و فاصله‌ی طبقاتی و رانت و
عدم برخورداری از حقوق شهروندی‌ات
نالانی؟

عامل نارضایتی تو،
عوامل دم دستی (در ساحت مدیریت اجرایی) هستند.
عوامل اولیه‌ای هستند که هر حکومتی بیاید،
(چه مسلمان و چه کافر و چه مشرک، با هر ایدئولوژی دیگر)
باید این عوامل نارضایتی را بر طرف کند.

باید نظم و نسق و حیات مناسب با حقوق انسانی شهروندانش را تدارک کند.

حالا ولی فقیه نباشد،
اعلی حضرت همایونی باشد.
یا اصلا رفیق مائو باشد.
«چه»‌ -انقلابی بزرگ امریکای لاتین- را بیاوریم خوب است؟

این چیزهایی که تو ازش ناراضی هستی،
بدنه‌ی قدرت و شاکله‌ی حاکمیت و ساختار ذهنی است که
به تو تحمیل می‌شود و تو را محدود می‌کند.

شما رفتی انگشت گذاشته‌ای روی چیزی که اگر مشکل هم باشد،
-که نیست-
برای بهتر زندگی کردن، نیازی به عوض کردن او نیست.

یعنی با بهبود رویه ها و تغییر سیستم مدیریت اجرایی،
می‌توان عوامل نارضایتی را تا حد خوبی کاهش داد.

از آقای خمینی مقدس تر که نداشتیم.
خدایی‌ش هر که بگوید این آدم، مرد خدا نبود و مرد اخلاقی نبود و
آدم خالصی نبود، -خودش می‌فهمد که- حرف مفت زده.
واقعا برای خدا کار می‌کرد و برای این مملکت روزهای بهتری را می‌خواست.

٢٢ بهمن ۵٧ که گذشت و چند روز بعد که خیالشان از انقلاب راحت شد،
گفتند ملت برگردند سر کارهایشان.
سر مشاغل قبلی‌شان که در بدنه‌ی حکومت سرنگون شده‌ی قبلی داشتند.
با همان روال های اداری. با همان سیستم اجرایی قبلی.
(شاید درست هم همین بود.
حقیقت هم همین است که نمی‌توان کل مملکت را یک باره به هم ریخت.
مثل این که نمی‌توان یک باره کل اعضای بدن را عوض کرد.
حتی اگر نیاز به این کار باشد،
دانه-دانه این کار را می‌کنند. )

سواد و دانش و تجربه هم نداشتند.
اسلامی کردن ساختار اجرایی، شد ریش گذاشتن کارمندان.
خدمت به مردم شد ژست -پر تکبر ِ تواضع گرفتن.

یعنی ساختار، قرار شد رفته رفته درست شود. اسلامی شود.
(شد و نشد اش بماند.
دست به دلم نگذار که خون است!)

شما فکر کن به اپوزیسیون موجود.
بهترین و سالم ترین‌شان را هم بیاوری،
چه غلطی می‌خواهد بکند.

فکر می‌کنی، مریم رجوی بیاید بشود رهبر خوب است؟
حل می‌شود؟
یا اصلا هر کس تو بگویی بیاوریم.
مشکلات حل می‌شود؟

***

شما فکر کرده‌ای قانون اساسی ما از
عربستان سعودی (که قانون اساسی هم ندارد) بدتر است.
یا از قانون اساسی  درب پیت (!) انگلستان بدتر است.
(برخی معتقدند که اصلا آن ورق پاره قانون اساسی نیست.
اصلا در قالب قانون اساسی نمی گنجد).

یا انقلابیونی که -به فرض شما- بر قدرت چنبره زده‌اند،
از آل سعود یا آل مکتوم (در دوبی) بدتر هستند؟

(که من می‌گویم: باز دمشان گرم.
برای چنبره زدن بر قدرت یک تکانی به خودشان داده‌اند!
در جنگی شرکت کرده‌اند. یک دوره‌ای را انقلابی گری کرده‌اند.
آل سعود یا آل مکتوم یا …، مفت‌خورهای بی‌شخصیت فرمان‌بردار چه؟ )

یا مثلا آقای خامنه ای از آن امرای عرب فاسدتر و بدتر است؟
می‌دانی که نیست.

اما نارضایتی که در این‌جا می‌بینی،
آن‌جاها نمی‌بینی.

علتش،
(جدای از طبع کمال جوی ایرانی، و طبع تن‌پرور عربی)
این است که عامل نارضایی مردم،
بیش از هر چیز معاش و زندگی دنیایشان است.

اگر آن تامین بشود، دیگر کاری با سایر مسایل ندارند.
ظاهرا در امریکا بود که
بودند کسانی که اسم رئیس جمهور کشورشان را هم نمی‌دانستند.
یا اسم مهمترین وزرایشان را نمی‌دانستند.  

یعنی اصلا با ساختار قدرت کاری ندارد.
اصلا با سیاست و حکومت کاری ندارد.
زندگی اش را می‌کند.
فرق می کند با ایران که راننده تاکسی اش
خود را با بالاترین مقام مملکت طرف می‌بیند!

***

خیلی کم اند کسانی که علاوه بر زندگی دنیا،
طبع آزاده‌ای داشته باشند و
بگویند ما اگر زندگی دنیایی مان گوارا هم باشد،
برایمان خواریِ «زیر دست آدم ناجور بودن»، عذاب است؛
و مرگ باعزت را بر زندگی با ذلت ترجیح می‌دهیم
و زیر یوغ آدم دون نمی‌رویم.

***

من دیده‌ام از نخبگان علمی این مرز و بوم،
که این سرخوردگی از وضعیت نامطلوب -که شایسته‌ی ایران نیست- را
-چنانچه ذکرش رفت-
یا بر سر شخص اول مملکت می‌شکنند،
یا بر سر پایین ترین گروه قدرت،
یعنی مردم.

می‌گویند: «مردم ما خوب نیستند.»
اعتقادشان به مردم را از دست داده‌اند. 

***

اما من طور دیگری فکر می‌کنم.

من، مردم ایران را بهترین مردم می‌دانم.
مردمی بی نظیر، باهوش و روشن ضمیر.
نور محبت علوی و شور شرافت‌مندانه‌ی حسینی در خون این مردم هست.
شما هنوز نمی‌دانی این مردم چه کرده‌اند.

از دیگر سو،
من رهبران جمهوری اسلامی را، از سالم‌ترین رهبران می‌دانم.
(نمی‌گویم بهترین مدیران. اما از سالم‌ترین رهبران هستند.)

اما مدیریت اجرایی را به جد مزخرف و ناکارآمد یافته‌ام.
سیستم حکومتی را به شدت اقتدارگرا و ناشفاف و قدرت طلب یافته‌ام.
و این نیازمند تغییر است.

گوشه‌هایی هستند که تغییر کرده اند و درخششی داشته‌اند.
هم‌آن‌ها هم عامل رضایت مردم بوده‌اند.

در حقیقت،
این ساختار و سیستم اداره کشور است که نیازمند تغییر است.
نیازمند نگاه علمی برای تغییر است.

نیازمند مدیری کارآمد است.
مدیری که شفافیت و پاسخگویی را سرلوحه‌ی کارهای خود قرار دهد.

**

دوم خردادی‌ها، اولین گروهی بودند که از این واژگان سخن راندند.
اما به همان اشتباهی رفتند که دیگران رفته بودند.

اشتباهی که روشنفکر جماعت،
از مشروطه به این طرف، دارد تکرارش می‌کند.

قرار بود این واژه‌ها (شفافیت و پاسخگویی) مدیریت اجرایی را کارآمد کند.
اما آمدند با نظام و با حاکمیت و ولایت فقیه سرشاخ شدند. 

گویی آن‌ها هم این حرف های درست را بهانه کرده بودند
که سیاسی کاری خودشان را بکنند و مثلا رهبری را به زیر بکشند.
اف بر این ژست علمی گرفتن و رفتار لمپنی کردن!

باز هم جراحانی که تیغ را جای نادرست گذاشته بودند.
باز هم نگاه اشتباه.

مدیران اجرایی‌ای که به جای کارآمد کردن ساختار اجرایی،
افتادند به جان قانون اساسی. به جان فرهنگ. به جان دین مردم.
که چه؟

مدیر اجرایی بعدی،
(احمدی نژاد)
از این‌ها هم بدتر بود.

آن ها نگاه بومی نداشتند؛ لااقل نگاه علمی غربزده که داشتند.
یک چیز علمی در چنته داشتند.
یک تجربه‌ای داشتند.

گروه جدید، نه تجربه داشت و نه دانش
و نه سعه‌ی صدر برای استفاده از تجربه و دانش دیگران.

خدا بعدی را به خیر کند.

پ.ن: نمی‌خواستم به دام بحث های روز بیفتم. نشد!

مطالب مرتبط: از کجا شروع کنیم؟+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

نظری داری؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: