RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2008

نگاه درست یک مدیر بزرگ

هر کس که داعیه مبارزه با فساد داشته باشد باید این را با اصلاح ساختارهای مفسده‌برانگیز آغاز کند. و سپس برخورد قاطع، قانونی و هوشمندانه با مفسدین هم می‌تواند مکمل این اصلاحات باشد وگرنه بسیاری از مصادیق فساد در درون این ساختارها، اغلب قانونی و بر بستر ضوابط شکل می‌گیرند و به همین سبب برخورد قضایی و حقوقی با آنها بسیار سخت و بعضاً ناممکن است.

و به زعم بنده، مرکز و مدار این اصلاحات هم ایجاد شفافیت است شفافیت در سیستم مالی اداری، سیاسی، منابع، درآمدها، هزینه‌ها، بخشش‌ها و…

کارکرد «شفافیت» را هم حتی فراتر از بحث مبارزه با فساد می‌دانم. برای مسائل و مشکلات پیچیده کشور در حوزه‌های مختلف اگر بتوان یک محور و مرکز تعیین کرد (که برخی معتقدند از لحاظ روش‌شناختی قائل شدن به یک نقطه مرکزی برای همه مسائل درست نیست.) به نظر بنده آن «عدم شفافیت» است. در سیستم اقتصادی که آمار و ارقام ضد و نقیض و غیر قابل اتکا در همه حوزه‌ها، حتی امکان شناخت و تحلیل ساده‌ترین مسائل اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را از کارشناسان سلب کرده است، مبارزه با فساد از جنس افشاگری‌های آنچنانی چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

****

این ها را قالیباف در وبلاگش نوشته.
این جا+.

 و این حرف ها دقیقا مسیری است که او در عملکرد خودش طی کرده و نشان داده.
او تقریبا تنها مدیری است که به این حرف ها عمل کرده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

راه و چاه

آقا جون -خیلی وقت ها- وقتی می خواهد نصیحت کند،
قبلش یک مثلی دارد که فضا را خیلی تلطیف می کند.

گاردی که ذهن آدم اغلب جلوی نصیحت می گیرد را -ضمن شرمنده کردن- بر می دارد.

می گوید:
«پدر جون!…قاطر پیر بار نمی برد ولی راه می برد»

یعنی
از قاطر پیر،‌دیگر کاری بر نمی آید.
بار نمی تواند بردارد.
ولی راه را خوب بلد است.
مسیری که یک عمر رفته و آمده را خوب می شناسد.
راه و چاه و سنگ و چاله اش را عین کف دست می داند.

(عبارت «راه بردن» در کاشان٬ معنی اش می شود:‌ «راه را بلد بودن»)

بعد هم می گوید:
«درسته از من الآن کاری بر نمی آید،
ولی گوش کردن نصیحت من برای شما بد نیست.
ما بالاخره یک عمر است این راه زندگی را رفته ایم…»

ما هم دادمان در می آید:
که آقاجون! این حرف ها چیست می زنید.
شما تاج سر مایی. شما …

بعد هم نصیحتش را می فرماید!

کیست که بعدش نفس بکشد؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

ورشکستگی

آقا جون می گوید:
از خوردن و خرج کردن کسی ورشکسته نمی شود.
از دو چیز ورشکستگی زائیده می شود.
نزول و غفلت.

ورشکسته،
یا کسی است که به نزول کردن افتاده است،
یا کسی است که بی حساب و کتاب است.

آدمی که بی حساب و کتاب است،
اگر روزی ١٠٠ میلیون تومان درآمد هم داشته باشد،
باز هم هیچی نخواهد شد!

آدم، باید دقیقا بداند که پولی که زیر دستش می آید و می رود،
چقدر است و از کجاست و به کجا می رود و …

***

و دقیقا هم راست می گوید.
بنده با همین عمر مختصرم٬
شاید در جریان ورشکستگی ۱۰ تاجر گردن کلفت و گردن نازک بوده ام.

اصلا هر وقت گفتند کسی ورشکست شد٬
جز این دو دلیل٬‌ سراغ دلیل دیگری نروید.

یا آدم بی حساب و کتابی بوده٬
(لاجرم تاجر گردن نازکی بوده. آدم بی حساب و کتاب گردن کلفت نخواهد شد)
یا اکثر در اثر نزول و ربا و … بدبخت شده اند.

نزول مثل آتش که به انبار پنبه بیفتد٬
سرمایه را نابود می کند.
هر قدر هم این سرمایه عظیم باشد.

من دیده ام سرمایه های افسانه ای را که به باد نزول داده شده اند.

***

امید که در دام هیچ یک از این دو نیفتید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

درباره ازدواج (3)

نگاه اولیه

  • این بخش٬ بخش تلخ نوشتار ماست. یک مقدار هم می‌خواهم رویش پافشاری کنم تا شما جدی اش بگیرید.

 

  • اول آن که هیچ کس ازدواج نمی‌کند به قصد بدبخت شدن. یا به مشکل خوردن یا … ازدواج هر قدر هم اجباری باشد بالاخره یک امیدی به سفید بخت شدن توش هست.

 

  • دیم آن که -به مجید می گفتم- «شما باید بنای اولیه ات را بگذاری که این آدمی که داری باهاش ازدواج می‌کنی، همان آدمی است که باهاش به مشکل‌های خفن می‌خوری.»  دعواهای خفن می‌کنی. کام ات را تلخ می‌کند. یک وقت هایی می‌خواهی سر به تن‌اش نباشد.

 

  • این‌ها را نمی‌گویم که واقعا این طوری بشود. این را می گویم که از همان اول به ته خط فکر کنی. چنین حالتی را در بدو امر تصور کنی و سعی کنی ببینی چه حالی خواهی داشت. آن وقت ببینی این فرد را آن قدر ارزشمند خواهی یافت که برایش٬ ‌به خاطرش٬‌ برای به دست آوردن و حفظ کردنش٬ بجنگی؟ با دیگران. با خودت. با غرورت.

 

  • این را می گویم  که از اول ذوق زده نشوی.توقع ات را بیاوری پایین. ازت می خواهم به این مساله فکر کنی تا آن اول اصلا بخورد توی ذوق ات. بتوانی یک کم از گیجی بیایی بیرون. آدم اولش گیج است. مات طرف مقابل اش است. ذوق دارد. می خواهم از همین الآن بزنم توی ذوق ات. چون با حال گرفته که بروی خانه‌ی بخت به‌ مختصر خوشی‌ای٬ کیف  می کنی تا این که با توقع بالا بروی در خانه‌ی بخت. آن وقت به به مختصر ناراحتی ای می رنجی.
    از اول به اخرش فکر کن. آخر زندگی ات نه عزیز. آخردعوا! 

 

  • این را می‌گویم که اگر وسط زندگی به دعوای خفن خوردی، -که انشاءاله پیش نیاید- فکر نکنی زمین آسمان را بوسیده!  فکر نکنی زندگی تمام شده است. فکر نکنی دیگر هیچ کاری اش نمی‌شود کرد. این قدر زندگی چیز پیچیده‌ای است که نمی‌توانی فکرش را بکنی. آن قدر آدم‌ها و زندگی هایشان پیچیده است که تا با چشم های خودت نبینی باورت نمی شود. 

 

  • هم‌چنین این را نمی‌گویم که یک بند دعوای خفن بکنی. دعوای خفن مثل جراحی است. در طول عمر حداکثر ۳-۴ بار. یک جور دیگر بگویم. بی ادبی است. معذرت می خواهم. مثل بالا آوردن می‌ماند. یک چیز مسمومی یک جایی گیر کرده. حالِ زندگی را خراب کرده. ضعف٬ بدنت را گرفته. یک وقت هایی خودش بیرون می‌آید. یک وقت انگشت می‌کنی ته حلق ات و بالا می آوری.
    اگر بخواهی یک بند بالابیاوری که نمی‌شود. اعمال و رفتار ما غذای زندگی است. مجبت قوت زندگی است. مغذی است. دلخوری مسمومیت است. رفتار ضعیف هم سم است.
    دیده ای بدن را. غذای مسموم را اغلب به صورت نرمال دفع می‌کند. نمی‌گذارد کار به تهوع برسد. مسمومیت، شدید که شد، نتیجه اش می شود تهوع. خیلی محدود و کم. بعضی وقت ها هم آدم طاقت نمی‌آورد -که مسمومیت٬ خودش دفع شود- می‌رود انگشت می‌کند ته حلق‌اش.
    دعوای شدید، جز در مواقع بحرانی کارساز نیست. آن هم خیلی دقت می‌خواهد. آن کسی که بهانه درست می کند که دعوا را خفن کند باید خیلی هوشمندانه این کار را بکند. باید بلد باشد  بلافاصله پس از اوج دعوا؛ این هواپیمای اوج گرفته را سالم بنشاند روی زمین نه این که روی هوا ول بشود. دعوا را که به اوج رساندی، ول کنی و بروی یا دوباره قهر کنی و … -معذرت می‌خواهم- یعنی گند زدن. یعنی انگشت ته حلق کردن و بالا نیاوردن!
    ضمن این که شما در طول عمرت شاید ٣-۴ بار بیشتر این کار را نباید بکنی. آن اول زندگی که اصلا نباید بکنی. فکر کن که یک بند٬ انگشت بکنی در حلق بچه‌ی نوزاد+ که بالا بیاورد. بچه از بین می‌رود. آدم بزرگش هم از بین می‌رود.
    حالا این ها حاشیه است. چیز دیگری می خواستم بگویم.
    چند وقت پیش چیزی نوشته بودم که با عنوان «هر که بامش بیش٬ برفش بیشتر+» . گفتم شاید کمی افراط در آن باشد یا لااقل در خواننده تلقی نادرستی بشود. خواستم این جا آن تلقی را اصلاح کنم.

 

  • حالا که حاشیه آمد یک حاشیه هم بر این حاشیه بیاورم.
    گیرم هم حالت به هم هم خورد. خورد که خورد. اولش که آدم به کسی نمی‌گوید. اگر خیلی حالش بد شد -بلند می‌شود- می‌رود دکتر. چرا زنگ بزند به ننه و بابا؛ آن ها را بکشاند وسط؟ نگرانشان کند. کاری هم که از دستشان بر نمی‌آید. خیلی بخواهند کاری کنند یکی می‌گوید گل گاو-زبان بخور آن یکی می‌گوید عرق نعناع بخور. آن یکی می‌گوید گرمی اش کرده. یکی می‌گوید سردی اش کرده و … کار بدتر نشود، بهتر نمی شود+!
    آدمی که قبل از این که خودش مشکل اش را حل کند و قبل از این که به دکتر مراجعه کند، به مامان جانش راپورت بدهد را می‌گویند بچه ننه! می‌گویند ننر+. می‌گویند وابسته. می‌گویند رشد نیافته!  بگذریم از این حاشیه ها.

 

  • این بنای اولیه که می‌گویم٬ ریشه عقلایی دارد. با نگاه منطقی اتفاقی است ممکن با احتمالی که نمی‌توان و نباید آن را نادیده گرفت.  قبل تر هم گفته‌ام. هر کدام از ما حداقل حدود ۲۰ سال در محیط‌های متفاوتی زندگی کرده‌ایم و تربیت شده‌ایم. تجربیات متفاوتی داریم. درک کاملا متفاوتی از دنیای اطراف‌مان داریم. برداشت ما از مطالب٬ متفاوت است. حسی که در مواجهه با مسایل گوناگون داریم کاملا متفاوت است.
    مثال سطحی بزنم. اسم یاسر برای من اسم خوش‌آیندی است. فکر می‌کنم چون در دوران کودکی چند دوست داشتم که اسم‌شان یاسر بود و دوستشان داشتم. برای دیگری ممکن است این طور نباشد. کسی را به نام یاسر می شناخته که آدم درپیتی بوده. اصلا ذهنیت این دو نفر نسبت به یک اسم ساده کلاملا متفاوت است. این یکی حس خوبی دارد و یادآور خاطرات خوبی است و حتی این اسم را برای فرزندش هم می پسندد. دیگری حس بدی نسبت به این اسم دارد و اصلا فکرش را هم نمی کند که بخواهد اسم فرزندش را یاسر بگذارد.
    این مثال خیلی سطحی است ولی می تواند عمق تفاوت را در همین سطح هم نشان بدهد.
  • دو نفر که در یک خانه و زیر یک سقف بزرگ شده اند و پدر و مادر مشترک هم داشته اند٬‌ باز هم تفاوت هایشان بسیار زیاد است. چه رسد به کسی در خارج از خانه.

 

  • پس این را به خاطر بسپار که «تفاوت های ما با دیگران بسیار بسیار بیش‌تر از آنی است که تصور می‌کنیم.»  و در این جا همسر هم یکی از این دیگران است. با برادر و خواهر و رفیق و … نیز همین طور. این را گاهی فراموش می‌کنیم. 
  • تفاوت های ما با هر کسی آن قدر زیاد هست که نیاز به جستجو کردن ندارد. نیاز به تلاش خاصی ندارد. با هر کسی که بخواهی هر وقت که بخواهی می توانی با اختلاف مواجه شوی! اختلاف هم در سه سوت قابل تبدیل شدن به دعواست!

 

  • یک چیز دیگر را باید بگذاریم کنار این نکته. «ما بسیار بیش از آن چه که می‌اندیشیم به پدر و مادرمان شبیه هستیم.» و این هم نکته‌ای است که باور نداریم یا فراموش می‌کنیم. این مساله‌ای است که روان شناس و استاد اخلاق٬‌ هر دو تاییدش می‌کنند.
  •  باز هم از خودم مثال بزنم. این مثال هم قدری سطحی است. من تمام عمرم تلاش کردم که مثل پدر عزیزم نباشم. اشتباه نشود. پدرم آدم بسیار موفق و خوبی است. این را به عنوان یک انسان دیگر که او را می‌شناسد -و نه فرزند او- می گویم و واقعا مثل ایشان بودن برای من موجب افتخار بوده و خواهد بود. ولی احساس استقلال٬ علاقه ای که به تمایز در بنده بود٬ موجب این شده بود که یک عمر تلاش کنم٬ هر مساله ای را به سبک خودم حل کنم. با توجه به این که سبک حل مساله پدر را دیده بودم٬ هر جایی که حواسم بود خط مشی ام ایجاد تمایز بود. در گمانم این بود که تفاوت های من و ایشان فاحش است! بعد از ازدواج -هر از چند گاهی- خانم می‌گفتند که چقدر شبیه بابات هستی. من از این جمله -نه به خاطر این که پدرم را دوست نداشتم یا آدم موفقی نبود- بلکه به خاطر تلاشی که برای تمایز کرده بودم خوشم نمی‌آمد.
    بعدتر که رفتیم دانشکده مدیریت -همان جا که بابا هم درش درس می‌دهد- دیدم که این مساله فراگیر است. از اساتید همکارش گرفته تا دانشجوها٬ ‌همه می‌گویند چقدر شبیه پدر هستی! باز هم این افاقه نکرد و به کت ما نرفت. تا این که یک روز دراز کشیده بودم٬ یک باره متوجه شدم که با هیئتی شبیه به هیئت بابا خوابیده‌ام. طبق روال، استیل خوابیدنم را عوض کردم. باز متوجه شدم این یکی هم یکی دیگر از آن شمایلی است که بابا -هنگام خوابیدن- از آن استفاده می‌کرد. باز هم  سبک را عوض کردم. این بار هم در کمال شگفتی دیدم حرکت بعدی هم -که فکری رویش نکرده بودم و ناخودآگاه بود- عین یکی دیگر از حالات ایشان است! خلاصه دیدیم تقلای بی‌جاست! آن حالت که کاملا متمایز است٬ پایدار نیست. توش احساس راحتی نمی‌کنم و نمی توانم بخوابم! …. از این خوشمزه تر٬ ماجرای جاری هاست! در نشست و برخاست های زنانه٬ ‌لاجرم صحبت آقایان و شوهران می شود. جالب این است که تقریبا همه‌ی جاری های مادرم با هم -بدون قصد قبلی و بدون این که به این نتیجه اعتقاد داشته باشند- بعد از مذاکرات مفصل و تعریف خاطرات مکرر، به این نتیجه می‌رسند که شخصیت شوهرانشان و اخلاق و سبک زندگی ای که می کنند چقدر شبیه همدیگر و در نهایت٬ چقدر شبیه آقاجون است. چیزی که خود بابا و عموهایم به این راحتی قبول نمی کنند. بعضا آن قدر تفاوت های ظاهری عموهایم فاحش است که زیر بار این نتیجه نمی توان رفت. در مورد تفاوت همه شان با آقا جون که دیگر نگو. ولی ظاهرا باید زیر بار این نتیجه رفت. خانم ها راست می گویند. خوشمزه تر آن که بنده هم که تازه -از طریق مهربان همسر- و به عنوان عضو ناظر (!) در این نشست ها شرکت می کنم هم در همین طبقه رنک شده ام!
    خلاصه این که این شباهت بسیار زیاد٬‌ محدود به شرایط فیزیکی نمی شود. واقعا در رفتار و برخورد با مسایل و سبک حل آن مسایل کاملا درج شده است.

 

  • ما اگر در مدرسه دیگری می بودیم٬‌ محله دیگری می بودیم٬ یا عقب تر٬ برادر و خواهرمان افراد دیگری بودند٬ امروز آدم های دیگری بودیم. شاید این را بتوانم تعمیم بدهم به نکته قبل و آن این که ما کاملا شبیه پدر و مادرمان هستیم. انگار خودشان هستیم. فقط در محیط های مختلف پرورش یافته ایم. نتیجه اش چیزهای متفاوتی شده است!
  • حالا یک حاشیه دیگر بزنم و آن این که شما ببین که دو نفر که این قدر به هم شبیه اند (پدر و پسر یا مادر و دختر) باز هم چقدر با هم اختلاف دارند. خصوصا وقتی که نزدیک به هم زندگی می کنند. چقدر در خانواده ها بین والدین و فرزندان اختلاف نظر و سلیقه و رفتار هست. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

  • این روضه ها را برایت خواندم تا معلوم شود چقدر در معرض آسیب هستیم. یک مجرد که در خانه ی خودش -مستقل- زندگی می کند، می تواند خودش را رها کند و هر جور که می خواهد زندگی کند. وقتی شد دو نفر، تفاوت های بسیار در سلایق و علایق و عقاید، می توانند معدن اختلاف باشند. کانون فتنه باشند. پس برای یک زندگی درست باید حریم هایی داشت که دریده نشوند. باید حداقل هایی از ادب و حیا و احترام را در روابط لحاظ کرد. صمیمیت با رکیکیت فرق می کند. خیلی ها که صمیمی می شوند، رکیک می شوند. بی ملاحظه می شوند. بی ادب می شوند. این وحشتناک ترین تلقی از صمیمیت است و مع الاسف رایج هم هست! صمیمیت رفع تکلف است. رفع ادب نیست.
    حاج آقای حمیدی -که خدا برایمان نگه اش دارد- برای هر کسی که عقد می خواند یک نصیحت هم می کند شان.
    اسم عروس و داماد را می پرسد. بعد می گوید: «ببینید بچه ها. الآن که با هم تازه آشنا شده اید، رو دربایستی می کنید. آقا به خانم می گوید فاطمه خانم. خانم به آقا می گوید آقا عبدالله. چند سال که می گذرد، این ادات احترام را میگذارند کنار. آقا به خانم می گوید فاطی. خانم به اقا می گوید عبدلی! (اسم ها را من مثال آورده ام!). سعی کنید این طور نباشید. تا آخر آقا و خانم را نیندازید. احترام بین همدیگر را نگه دارید.»  و چقدر درست و دقیق می گوید.

 

  • خلاصه کنم. تفاوت های ما آن قدر زیاد هست که اگر مراقب نباشیم٬ اگر مودب نباشیم٬ اگر بی‌انصاف باشیم٬ اگر کمی بی دقت باشیم٬‌اگر اخلاق انسانی و عقلایی نداشته باشیم٬ خودمان با دست خودمان٬ خانواده را به سرعت در معرض هدم قرار داده ایم.
  • حواست را جمع کن رفیق!

از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب

بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

 

مطالب مرتبط:
درباره ازدواج(۲)+
درباره ازدواج(۱)+
درباره ازدواج+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

چرا برداشت سیاسی می کنی آقا؟!

به قول دکتر باباجانی:
«فلانی را باید ۵٠٠ تومان بگذاری توی جیبش،
که سر تا پایش،
 ۴٠٠ تومان بیرزد»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

نصایح تجاری آقاجون!

آقا جون یک مجموعه نصایحی دارد که البته هنوز جمع آوری اش نکرده ام.
اما بدون شک جملات و حکمت های نابی هستند
که هر از چند گاهی، چیزی نصیب ما می شود.

این ها که امروز می نویسم را روز اول عید امسال به ما عیدی داد.

حالش را ببرید!

***

««

 ببین آقاجون!
من ۴٠-۵٠ سال پیش که از ده مان (=سار) می خواستم بیایم تهران؛
رفتم پیش حاج آقا تقی مس فروش!
تاجر بزرگ و مشهور و سالم کاشانی‌الاصل٬
 که بعد از انقلاب -توی شلوغ پلوغی ها- اموالش را مصادره کردند،
 ولی همین چند سال پیش به‌ش بازگرداندند.
(البته بخشی را گرفت و بخشی را نگرفت.)

گفتم:
«می خواهم بیایم تهران و تجارت کنم. مرا نصیحت کن.»

به‌م گفت:
«گوش کن حاجی! (=آقاجون)
اول: مال ات را به کسی نده که نتوانی ازش پس بگیری

با خودم گفتم احتمالا منظورش مقامات و قدرتمندان و … است.
ولی باز پرسیدم که یعنی کی؟

گفت:
«آدم ِندار!
وقتی کسی نداشته باشد بدهد، هرگز نمی توانی ازش پولت را پس بگیری.
ندارد.
از قدیم هم گفته اند،
المفلس فی امان الله!»

گفتم: «احسنت… دیگر چه؟»

گفت:
«قبل از این که دست به کاری بزنی،
از همین امروز تا یک ماه می روی دم درب دادسرا می نشینی و مردم را تماشا می کنی.»

باز پرسیدم:
«یعنی چی؟»

گفت:
«وقتی رفتی نشستی آن جا می بینی که ٩٩ درصد دعوا ها و اختلافات و مشکلاتی که
به دادگاه و دادسرا کشیده است،
‌یا فامیل نزدیک اند یا دوست بسیار بسیار صمیمی.

چون خیلی با هم قاطی بوده اند و هم-ایاق (=هم-پیاله) بوده اند،
قرارداد مکتوب و محکم بین همدیگر ننوشته اند.
روابط را از اول محکم نکرده اند.
کار که جلو رفته و وسعت پیدا کرده٬ 
اختلاف ایجاد شده و کار به این جا کشیده.

کسی که با کسی غریبه باشد،
از همان اول سفت و محکم قرار و مدار می گذارد
و همه چیزش را از همان اول مشخص می کند.
زمینه اختلاف را از بین می برد.»

گفتم: «احسنت…دیگر چه؟»

گفت: سوم…

»»

***

این ها را داشته باشید.
تا بقیه اش را روزگاری دیگر برایتان بگویم!

بالاخره ما هم باید -یک جورهایی- فوت کوزه گری را برای خودمان حفظ کنیم دیگر!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

نوشته های محمد مطهری -فرزند شهید مطهری- خواندنی است.

من با ارائه مصادیق مختلف نشان خواهم داد نظام اطلاع رسانی در کشور ـ که برای اختصار از آن گاهی به «رسانه ملی» یاد می‌کنم ـ چندین امر را به غلط مفروض گرفته است:

الف) چون مسئولیت اصلی خود را توجه به مسائل کلان کشور می‌داند ـ که در جای خود به عنوان یکی از رسالت‌های بسیار مهم صحیح است ـ چنین گمان می‌کند که آنچه بر یک فرد و یا گروهی از افراد می‌رود، از حوزه وظایفش بیرون و حداکثر یک مسأله حاشیه‌ای است.

ب) اطلاع رسانی در مورد تخلف برخی مسئولان را «تضعیف نظام» می‌پندارد. نه تنها نسبت به تخلف متخلف ساکت است، بلکه به خدمت خیل مسئولان و کارگزاران مخلص و درستکار هم توجه کافی نشان نمی‌دهد.

ج) وظیفه اصلی اطلاع رسانی را عمدتا در دادن آمار مثبت و پنهان‌سازی و یا کمرنگ کردن هر آماری می‌داند که به نحوی منفی تلقی می‌شود و این امر را به خیال بالابردن آبروی نظام نزد مردم انجام می‌دهد.

د) اخبار مربوط به امنیت مردم از قبیل سرقت، کودک‌ربایی و تعرض را پخش نمی‌کند و گمان می‌کند با این کار به جامعه آرامش روانی می‌بخشد و در نتیجه از انجام وظیفه کلیدی خود در برقراری آرامش باز می‌ماند. اگر اخبار حوادثی هم پخش کند ـ که دیگر نمی‌کند ـ در واقع «اخبار پس از حوادث» است نه «اخبار حوادث»، به شرحی که خواهد آمد.

ه) در مواجهه با معضلات جامعه بیش از آنکه به فکر اصل مشکلات باشد، به فکر این است که مردم از انعکاس این مشکل چه فکری در مورد نظام خواهند کرد. به بیان دیگر، آنچه «در سر مردم» می‌آید از آنچه «بر سر مردم» می‌آید بسی مهمتر است.

و) رسانه ملی تعریف و تمجید مطلق از مردم و بی نظیر خواندن آنان «از همه جهات» را خدمت به آنها تلقی می‌کند.

***

این بخشی از مقاله «ام المشکلات کشور چیست؟+» است.

نگاه این عزیز نیز به رویکردی که به شفافیت می انجامد آمیخته و آگنده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 ژوئن 2008 در Uncategorized