RSS

کجا رفتی حاج خانوم زهرا؟

25 ژوئن

در تدارک مراسم چهلم مادربزرگ+ بودیم که
گفتند عمه زهرا (خواهر بزرگتر بابا) سکته‌ی مغزی کرده است.
و در کما است.

تا به حال برای کسی از نزدیکان ما پیش نیامده بود.

جوان بود
ولی قند داشت. چربی داشت. سکته قلبی هم کرده بود.
اما خودش سرزنده بود.

مهربانی اش٬ بی ریا بود و مثال زدنی.
خنده هایش خاص خودش بود.
یک تن صدای کاملا زیر با ریتم و تحریر تند.

میان سایر عمه هایم٬ خیلی با مادرم خوب بود.
نه این که بقیه خوب نباشند.
حاج زهرا یک جور دیگری بود.
مامان خیلی برایش گریه کرد و غصه خورد.
خیلی دوستش داشت.
بس که بی ریا بود و چیزفهم.

در زندگی اش٬ مثل خیلی از هم نسل هایش٬ کم سختی نکشیده بود.
شوهرش٬ آدمی بود (و هست) زاهد و تارک دنیا.

خانواده دوست بود.
عاشق این بود که همه‌ی بچه-بوچه ها دور هم جمع شوند.
دخترها و پسرها و نوه ها و داماد وعروس ها.
عاشق جمع های فامیلی بود.

به قول خودمان٬ لارژ بود.
دست و دل باز بود.
به قول حاج حسن: مشتی بود.

یادم نمی رود عید امسال  -منزل حاج حسن-.
یک چیزهایی به حاج حسن گفته بود که
زنگ زد و همه‌ی تهران مانده ها را شب خانه شان جمع کرد.
اعظم این ها که آمده بودند انگار خون تازه به رگ هایش دمیده بود.
حاج حسن با آن اصطلاح خاص خودش به‌ش می گفت:
«اَی زنده!
چشات واز شد خواهر!
بی حال و حوصله نشسته بودی.
دخترت که آمد رنگ و رویت عوض شد!»

و راست هم می گفت.
و او هم می خندید.
از همان خنده های مخصوص به خودش.

بعد هم نشستیم با هم مرد هزار چهره دیدیم.
قسمت های آخرش بود به گمانم.

چه روزگاری بود.

بچه که بودیم٬ بیشتر رفت و آمدمان بود.
نه فقط با حاج خانوم زهرا. با همه‌ی فامیل.
مدام خانه‌ی همدیگر بودیم.

با حسین (پسر آخری اش) هم سن و سال بودیم و هم بازی.
تنها هم سن و سالم در خانواده پدری بود.
خلاصه عشق ما بود و خانه‌ی حاج زهرا.
با حسین بازی می کردیم.
در آن حیاط یک وجبی.
و از دیوار راست می رفتیم بالا.
یادش به خیر.
بالا رفتن از از درب حیاط و ایستادن روی آن دیوار نازک٬ از تفریحات آن روزگار ما بود.
و بچه های کوچه٬
و تاق زدن عکس فوتبالیست ها
-که جایزه‌ی آدامس های آن دوران بود-

یادش بخیر.

وقتی می رفتیم بالای آن دیوار٬ دعوا نمی کرد ولی
نگرانی اش را ابراز می کرد.
«عمه جون…نیفتی؟»
«خطرناکه عمه جون… خِی اُفتید (=خواهی افتاد)»

جز مهربانی اش٬‌ و رک بودنش یادم نمی آید.
این یکی صفت آخری٬‌ به حاجی کریمی بودنش نمی خورد!
ماها معمولا آدم های تعارفی هستیم.

ظاهرا تنها فرزند آقاجون
که -در این زمینه- به خودش رفته بود٬‌
همین حاج زهرا بود.
رک بود و صریح.

مغزش هم خوب کار می کرد.
ایده های جالبی داشت.
من گمان می کنم که خوب اطرافیان و بچه هایش را می فهمید.
شاید حتی بهتر از عمه های کوچکترم که از او جوان تر بودند.

 خوب زبان اطرافیانش را می فهمید.

گمان نمی کنم کسی از او بی انصافی دیده باشد.
توی شخصیت اش نبود.

مادرم گریه می کرد و می گفت که
هیچ وقت احساس نکردم او خواهر شوهرم بوده.
همیشه او را عین خواهر خود می دانستم.

و راست می گفت.
خواهر شوهر، خوب و بد دارد.
بقیه خوب هستند.
مساله این بود که او اصلا خواهرشوهر نبود. خواهر بود.

آزاری برای کسی نداشت.
گله هم که می کرد٬
همه‌ی ناراحتی اش را در صدایش می شد دید.
چیزی آن زیرها قایم کرده نگه نمی داشت.

جانش بود و جان حسن.
به حسن می گوییم «داداشی».
یک بار آقاجون جلوی رویش چیزی در مورد داداشی گفت که خوشش نیامد.
چنان جانانه دفاع کرد که بیا و ببین.
و یکباره اشک ریخت.
قُلُپ.
شُرّه کرد انگار.

صداقت مادرانه داشت.
خیلی زیاد.

مراسمات مادربزرگ+٬‌ همه را آمد.
آخرین بار که دیدمش٬‌ مراسم شب هفتم مادربزرگ+ بود.
جلوی درب مسجد انصارالحسین.
با این که خیلی ها نهی می کنند که با محارمتان در ملا عام روبوسی نکنید٬‌
رفتم جلو.
از آمدنش تشکر کردم و بوسیدمش.
او هم خندید و برای تازه گذشته، طلب آمرزش کرد.

وقتی صدایم می کرد،
می گفت:‌
عمه جون.

«خوبی عمه جون؟»
«چه خبر عمه جون؟»
«عمه جون٬ حالت خوبَه؟»
«بیا عمه جون. بیا یه چیزی بخور. بی شام که نمی شه»

چه می دانم.

به چندین متخصص و فوق تخصص نشانش دادند.
ام آر آی٬ نا امید کننده بود.
آن قسمتی از مغز مرده بود که امید به بازگشت بسیار کم می نمود.

چنین مساله ای در خانواده مان پیش نیامده بود.
چقدر تصمیم گیری سخت بود.
آدم از طرفی می گوید نکند تصمیم ما باعث شده باشد به مرگ وی.
از طرفی مشخص است که اگر دستگاه نبود٬ او از دنیا رفته بود.
از طرفی با توجه به سایر بیماری هایش٬ احتمال این که در اثر ضعف و … از دنیا برود زیاد بود.

این آخری ها،
بابا و حاج کریم خیلی برایش زحمت کشید.
خودش هم وقتی رفته بود بیمارستان،
گفته بود حاج عباس (بابا) و حاج کریم را خبر کنید.
حاج کریم اصولا کسی است که در فامیل، مورد مراجعه است.
خودش نگران و پی گیر سلامتی است.
پی گیر حال و احوال اعضای خانواده هم هست.
خدا خیرش دهد.

حاج حسین هم مکه بود.
به‌ش خبر ندادند.
فقط به‌ش گفته بودند برای حاج زهرا -که در بیمارستان است- دعا کند.

دکتر ها گفتند اگر می خواهید اعضایش را اهدا کنید٬
الآن وقتش است.

خیلی سخت بود.
خیلی سخت.

آقاجون با چشمان گریان، شجاعت به خرج داد.
گفت:
«اگر شده به این قیمت که به من بگویند دخترت را کشته ای،
باز هم این کار را خواهم کرد.»
و آن آقای دکتری که در بیمارستان مسیح دانشوری بود چقدر خوشش آمده بود.
آقاجون را کشیده بود کنار و تشکر کرده بود و چیزهایی گفته بود.
مثل این که الآن چند هزار نفر در صف اهدای کلیه اند.
و حداقل هفته ای دو بار باید بروند دیالیز با چه مصیبت هایی.
ریه و قلب و … که نگو.
با این حال چون فرهنگش در مردم ما نیست،
چه تعداد زیادی از اعضای قابل اهدا در قبر می پوسد.

برخی از هم ولایتی هایمان -که آمده بودند برای گفتن تسلیت- هم تشکر می کردند.
از آن جهت که وقتی کسی مثل ایشان(آقاجون)
-که در آبادی های اطراف هم شهرتی دارد-
این کار را بکند،
راه را برای سایرین و برای تقویت فرهنگ اهدای عضو باز می کند.

در همین ده خودمان چندین نفر در صف اهدا هستند و
چندین نفر دیگر در طول سالیان گذشته به مرگ مغزی مرده اند،
و با بدن سالم تحویل قبر شده اند که بپوسند.
که چه؟

بگذرم.

 از من اگر بپرسی٬‌
می گویم شخصیتی که من از او می شناختم٬
چیزی بود که به همین تصمیم که گرفتیم، امر می کرد.
من یقین دارم.

شما نمی دانید چه دل پاکی داشت.
چه عقلانیت و منطقی داشت؛ که برای یک زن عجیب بود.
من شک ندارم به این که راضی به ماندن در این وضع نبود.

اگر اشتباه نکنم٬‌
بارها از او شنیده ام که مرگ را بدون «زحمت برای سایرین» می خواست.
بدون خفت برای خودش می خواست.
این را حتی اگر از خودش هم نشنیده بودم٬
با گرایی که از شخصیتش داشتم٬
به شما می گفتم.

و چه مرگ زیبایی.
عمو حاج محمد (داداش آقاجون) که خدا عمرش دهاد،
با چشمان گریان می گفت: 
«بس که خودش سخاوتی(=دست و دل باز) بود،
مردنش هم با بخشش و اهدا رقم خورد.»

و راست می گفت.
خیلی دست و دل باز (به اصطلاح ما: سخاوتی) بود.
خیلی اهل بریز و بپاش های فامیلی بود.
شاید آن طور که دلش میخواست هم نمی توانست
ولی در همان حد که دستش باز بود،
در سخاوت کم نداشت و نمی گذاشت.

حاج مهدی می گفت:
«فکرش، فکر لارژ و مشتی بود.
از میهمان استقبال می کرد و عجیب دستش برکت داشت.
آش بار می گذاشت برای 10 نفر.
میهمان می آمد و می شدند 30 نفر. و انگار نه انگار.
کم هم نمی آمد. سیستمی داشت برای خودش!»

بچه که بودم یادم می آید که
خانه شان آتش سوزی شد.
هم خودش سوخت و هم داداشی آسیب دید.
یا شاید خودش را به آتش زد که داداشی را بیرون بکشد.
یادم نیست. خیلی بچه بودم.

شب آخر، قبل از این که  منزل داماد بزرگش -علی عابدی- بروند،
رفته بودند منزل آقا جون.
عزیز را به هر زوری که بود برداشته بودند برده بودند میهمانی،
که همه دور هم باشند.
سرش گیج رفته بود و اورژانس و بیمارستان و معلوم شدن سکته مغزی و …

و شک ندارم که خشنود است که اعضای بدنش را٬‌
به جای این که زیر خاک رها کنیم تا بپوسد٬
به محتاجی اهدا کرده اند که همه روزه رنجی گران با خود داشت.
چه کسی نشنیده و ندیده رنج کسانی که کلیه خود را از دست داده اند.
شک ندارم که خوشحال است از این کار.

و خدایش بیامرزاد.
و با صاحب نامش٬
که در ایام ولادت او وفات یافت٬
محشورش کند.

***

راه دوری نرفته ای عمه جون.
امید که بر مادرمان -صاحب نام زیبایت- وارد شوی.

 

بعدالتحریر:
انشاءاله
روز جمعه (7 تیر) در ده مان -سار کاشان- ایشان را دفن خواهیم کرد.
و مراسم اولیه در مسجد جامع سار خواهد بود.
و مراسم سوم٬ روز یکشنبه (۹ تیر)٬ ساعت ۱۸الی ۱۹:۳۰
در  مسجد الغدیر میرداماد برگزار خواهد شد.

بعدالتحریر۲(شامگاه ۹ تیر):
۱. بدین وسیله از همه‌ی عزیزانی که با شرکت در مراسمات تشییع و تدفین و ختم و با ارسال تسلیت از طرق مختلف ابراز همدردی نمودند و این کمترین و خانواده ام را شامل لطف خود قرار دادند تشکر می کنم.

۲. حسین جراحی عزیز لینکی برایم کامنت گذاشته که برایم بسیار ارزشمند است. ممنونم.
(http://ehda.ir/news/show.asp?code=61)  در این صفحه٬ اسم ایشان فاطمه حاجی کریمی آمده است.که نام شناسنامه ای اش بوده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

نظری داری؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: